نگاهی به فیلم پنهان

نگاهی به فیلم پنهان

  • بازیگران: فتانه ملک محمدی ـ فریبرز عرب نیا ـ آنا نعمتی و …
  • فیلم نامه: مهدی شیرزاد ـ مهدی رحمانی
  • کارگردان: مهدی رحمانی
  • ۹۲ دقیقه؛ سال ۱۳۹۰
  • ستاره ها: ۱ از ۵

پیدا

 

خلاصه ی داستان: یلدا دختر نوجوانی ست که با پدرش اسفندیار که یک معمارِ طراحِ موفق است زندگی می کند. مادرش، نازنین، مدت هاست که او را ترک کرده و به فرانسه رفته و یلدا از این لحاظ احساس تنهایی می کند. او با دختری به نام ریحانه و پسری به نام روزبه دوست است که هر کدامشان برای خود مشکلاتی دارند …

یادداشت: وقتی تکلیفِ فیلمی با خودش مشخص نباشد، سخت است که یک نفر دیگر بخواهد برایش تکلیفی تعیین کند. “پنهان” فیلمی ست به معنای واقعی کلمه “دَم دستی”، “نامفهوم”، “بی خلاقیت”، “خسته کننده” و “شعاری”. تازه به راحتی می شد خیلی صفات دیگر را هم درباره ی فیلم به کار برد ولی نتیجه ای جز اطناب کلام نداشت پس به جای آن سعی خواهم کرد تشریح کنم که چرا این فیلم اینقدر بد است. ماجرا همان ماجرای زندگی های مختلفی ست که در یک مفهومِ کلّی با هم اشتراک دارند و این باعث می شود تا آنها را جزئی از یک کلیتِ واحد در نظر بگیریم. فیلم نامه به تناوب روی همه ی شخصیت ها مکث می کند و قصد دارد ناخنکی به زندگی هر کدامشان بزند تا در نهایت پیامش را از خلال زندگی این آدم ها به بیننده منتقل کند. اما وقتی دقیق می شوید به این آدم ها، هیچ چیز ـ واقعاً هیچ چیز ـ دستتان را نمی گیرد. هر چقدر منتظر می نشینید تا بفهمید داستان درباره ی چیست، واقعاً به نتیجه ای نمی رسید. کارِ راحتی ست که بگوییم یک فیلم درباره ی عشق، تنهایی و شکنندگی آدم ها و نیاز آن ها به یکدیگر، حرف می زند. اما وقتی در درجه ی اول، داستانِ درست و حسابیِ در کار نباشد، و بعد وقتی سطحی نگری حاکم باشد و در ادامه وقتی خلاقیت هیچ جایگاهی نداشته باشد، زدنِ این حرف، بیشتر به گُنده گویی و ادعا کردن شبیه است تا چیزِ دیگری. بگذارید ببینیم این آدم ها در طول این داستان چه کار می کنند. به عنوان مثال نگاه کنید به روزبه، پسر جوانی که با یلدا دوست است. فیلم نامه نویسان برای پرداختن داستانِ این پسر، تنها به چند دیالوگ اکتفا کرده اند تا برایش شخصیت پردازی کنند که به باورِ مخاطب منجر شود اما وقتی کُنشِ درستی برای یک کاراکتر تعریف نشده باشد و جایگاهش در کلّیت اثر مشخص نباشد، این جمله سازی ها، تنها تلف کردن وقت خواهد بود. به عنوان مثال با چند دیالوگ که بین یلدا و روزبه رد و بدل می شود، قرار است پس زمینه ای برای او آفریده شود به این ترتیب که: یلدا، روزبه را به پدرش معرفی کرده تا با او کار کند اما روزبه آدم خوش قولی نیست و کار را ول کرده و یلدا هم تأکید می کند که پدرش به او گفته بود که نباید به روزبه اعتماد کرد. آیا واقعاً با همین چند دیالوگ، بدون اینکه هیچ چیزی از این آدم ببینیم، می توانیم باورش کنیم؟ حالا بگذریم از اینکه اصلاً ماجرای این “کار” چه در نزد روزبه و چه در نزد اسفندیار، پدرِ یلدا،  هیچ کارکردی در طول داستان نمی یابد و هیچ تشخصی به هیچ کدام از آن ها نمی دهد. چه اگر این ها مثلاً نظافتچی شهرداری هم بودند، چندان فرقی نمی کرد. بهرحال ما هنوز نتوانسته ایم رابطه ی بین روزبه و یلدا را باور کنیم که ناگهان می بینیم روزبه مشغول ابراز علاقه به ریحانه، دوستِ یلداست که این رابطه هم خیلی سریع و بی معنا، با یک نتیجه ی قابل پیش بینی به پایان می رسد. بعد هم یلدا به شکلی بسیار ابتدایی ( که جلوتر اشاره خواهم کرد )، متوجه   رابطه ی روزبه با ریحانه و بلایی که روزبه سرِ او آورده، می شود و ماجرای روزبه به همین شکلِ پا در هوا باقی می ماند. معلوم نیست اصلاً وجودِ او در این داستان به عنوان آدم بد چه کارکردی داشته. از آنجایی هم که حرف فیلم و قلبِ داستان مشخص نیست، پس نمی توانم این پرسش را مطرح کنم که: وجودِ او چه کمکی به مفهوم داستان کرده است؟ ریحانه را هم که نگاه کنید، پادر هوا و غلو شده است. در یک صحنه، ریحانه چشم و ابرویی برای روزبه می آید اما در صحنه ی بعد جواب سر بالا به او می دهد، در یک صحنه ی دیگر، و تنها در یک نمای ثابت، می فهمیم که مادرش مُرده و چیزهایی درباره ی فامیل های لاشخورش می گوید و خلاصه هم به دام روزبه می افتد و خودکشی می کند. واقعاً این آدم این وسط چه کاره است؟ چه نکته ای باید از داستانِ تکراری و دِمُدمه ی او بیرون بکشیم؟ که دختر تنهایی ست؟ که کسی را ندارد؟ که نداشتنِ پدر و مادر در زندگی، نتیجه اش بدبختی ست؟ آیا نمی شد به جای این داستانِ دورانِ ماقبلِ سینما، چیزی جدید و جذاب ارائه کرد تا همین مفهوم را برساند؟ حالا اسفندیار ، پدر یلدا را در نظر بگیرید. عرب نیا با آن گریم مضحکِ موهایش، تجسم کامل یک تیپ بلاتکلیف و بی معناست. معلوم نیست چرا همسرش رفته پاریس و او چه ربطه ای با رعنا داشته. فیلم نامه نویسان می خواهند همه چیز را با دیالوگ ها رفع و رجوع کنند. یکی دو سکانس، اسفندیار را می بینیم که با رعنا حرف می زند و بعد هم رعنا، که او هم مثل     بقیه ی آدم های این فیلم بلاتکلیف است، خیلی بی مقدمه به او می گوید برود دنبال زندگی اش و او را فراموش کند. یک رابطه ی ابتر و ناقص که اصلاً نمی تواند چیزی در بابِ مضمونِ “بازگشت عشق قدیمی و وسوسه ی احیاء کردنِ رابطه ی جوانی ” را به بیننده منتقل کند. مشکل یلدا هم همین است. ظاهراً عاشق روزبه است ( اینکه می گویم “ظاهراً”، به این خاطر است که اصلاً چیزی از عشق آنها نمی بینیم ) ولی یکهو ـ واقعاً یکهو! ـ می فهمد که روزبه آنی نبوده که او فکر می کرده و بعد، از مادرش که او را گذاشته و رفته متنفر می شود، حرف هایی پر از شعار می زند، چند سکانس با رعنا درد دل می کند که باز هم چند شعار می دهد و البته در این اثنا، کارگردان هم یادش نمی رود که دم به دقیقه موسیقی سوزناکی را روانه ی پرده کند تا تماشاگر حسابی بفهمد که این دختر تنها و بی یاور است. البته فکر نکنید که باران را فراموش می کنند! باران که اصلاً عضو فراموش نشدنی لحظات احساسی ست! بهرحال آنقدر این موضوعات، دستمالی شده و کُهنه هستند که چیزی جز دلزدگی به بار نمی آورند. البته کارگردان هم به هیچ عنوان سعی نمی کند تا لااقل اگر فیلم نامه دچار گیر و گرفتِ اساسی ست، او کمی فضا را قابل تحمل تر کند. برای نمونه دقت کنید به صحنه ای که قرار است یلدا پی ببرد ریحانه آمده بوده خانه ی روزبه و روزبه بلایی سرِ او آورده. در شروعِ این صحنه، یلدا را می بینیم که روبروی روزبه نشسته و با او حرف می زند. بعد همینطور که یلدا چای می نوشد، ناگهان چشمش می خورد به چشم نظری که متعلق است به ریحانه. کارگردان جوری صحنه را چیده که انگار یلدا تا قبل از دیدنِ آن شئ، کور بوده! سئوال اینجاست که چطور وقتی یلدا واردِ خانه می شود و روی مبل می نشیند، آن شئ را نمی بیند؟ چطور آنقدر مصنوعی و دمِ دستی، به یکباره به چشمش می آید؟ از این نوع لحظاتِ مبتدیانه و بچه گانه زیاد در فیلم خواهید دید. اما شاید تنها آدمی که در داستان می توانیم دردش را بفهمیم، تنها آدمی که می توانیم درکش کنیم و برعکس بقیه، آنقدر مشکلِ واضح و قابل لمسی دارد که باعث می شود تماشاگر را با خود همراه کند، دکتر ( بابک حمیدیان ) است. او مرد باسوادی ست که ظاهراً به زور با زنی از طبقه ی پایین تر از خود ازدواج کرده و حالا زن را به هیچ کس نشان نمی دهد و رابطه ی خوبی هم با او ندارد. او تنها آدم این داستان است که دوست داریم دنبالش کنیم. لااقلش این است که برعکس بقیه، داستانش تا حدودی جذابیت دارد. گرچه به زور و ضرب هم اگر خواسته باشیم یک مفهوم مشترک بینِ او و بقیه ی آدم های این فیلم برقرار کنیم، کارِ عبثی خواهد بود. و در نهایت اینکه چرا “پنهان”؟ کجای رابطه ی این آدم ها، چیزِ پنهانی ای وجود داشته که چنین اسمی برای فیلم انتخاب کرده اند؟ کجایش درباره ی زوایای پیدا و پنهان آدم ها صحبت می کند که چنین اسمی رویش گذاشته اند؟ اصلاً ما فرض می گیریم، سازندگانِ این فیلم، “پنهانِ” میشاییل هانِکه را ندیده اند و اصولاً از فیلمسازی به این نام هیچ اطلاعی نداشته اند ( ! )، اما آخر کلمه ی “پنهان” به کجای این داستان می آید؟

  فیلمی که مثلاً می خواهد برود به عمقِ آدم هایش، غافل از اینکه همه چیز سطحی ست ...

فیلمی که مثلاً می خواهد برود به عمقِ آدم هایش، غافل از اینکه همه چیز سطحی ست …

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم