نگاهی به فیلم سوزاننده ی جسد The Cremator

نگاهی به فیلم سوزاننده ی جسد The Cremator

  • بازیگران: رودلف روسینسکی ـ ولاستا چرامستووا و …
  • فیلم نامه: یورای هرتز ـ لادیسلاو فوکز براساس رمانی از لادیسلاو فوکز
  • کارگردان: یورای هرتز
  • ۹۵ دقیقه؛ محصول چکسلواکی؛ سال ۱۹۶۹
  • ستاره ها: ۳/۵ از ۵

یک مرد محترم

خلاصه ی داستان: آقای کپفرکینگل، مردی ست مؤدب، منضبط، انسان دوست و اهل خانه و خانواده که یک مرُده سوزخانه را اداره می کند. او برخلافِ توصیه های دوستش که از او می خواهد وارد ارتش نازی ها بشود، اصرار دارد که خونِ چِکی در رگ هایش جاری ست و این کار را نخواهد کرد اما وقتی پای مصلحت هایی در میان باشد، آقای کپفرکینگل حتی زن و بچه اش را هم از میان برمی دارد …

یادداشت: لحن فیلم بین یک اثر روانشناسانه ی ترسناک و یک کمدی سیاه، در نوسان است و در این زمینه بسیار هم موفق عمل می کند. چه اگر نبود این لحن طنازانه، و اگر نبود فرم کارگردان برای اثرش، شاید با آن دسته آثار دردناکی مواجه بودیم که دیدنش کارِ هر کسی نبود ( و من البته این نسخه ی فرضی را بیشتر ترجیح می دادم! ). آقای کپفرکینگل از هر نظر موجه و متین به نظر می رسد اما کم کم متوجه می شویم زیرِ این لایه ی موقر، هیولایی ترسناک نهفته است. سکانس های بسیار خوبی طراحی شده تا این مفهوم، به بیننده منتقل شود. نگاه کنید به آن سکانس شهر بازی که آقای کپفرکینگل ( می دانم تلفظ این اسم کارِ سختی ست ولی چاره ای جز تکرارش نیست! ) خانواده اش را به آنجا برده. همه مشغول شادی و بازی هستند اما تنها کسی که این میان انگار هیچ لذتی از این خنده ها نمی بَرَد و بلکه برعکس، ناراحت هم هست، همین آقای کپفرکینگل است. در نتیجه به خانواده اش پیشنهاد می کند به جای دیگری بروند و آن « جای دیگر »، یک تئاتر مجسمه های مومی ست که پُر شده از قتل و کشتار و ترس. حالا اوست که لبخند به لب دارد. هر چه جلوتر می رویم، کم کم روحیه ی ترسناک این آقای کپفرکینگل ( شرمنده که مجبورم هر بار اسم او را تکرار کنم! راستش برای خودم هم سخت است! ) برای ما آشکار می شود؛ نگاه کنید به سکانسی که قرار است ماهی های شب عید را بُکُشند اما او از این کار طفره می رود و آن را به عهده ی مستخدمه ی خانه می گذارد. بعد با حالتی روحانی (!) و مسخ شده، پشتِ درِ آشپزخانه می ایستد و با لذت گوش می کند به صدای تقّه های چاقو روی بدنِ ماهی ها. موجودِ عجیبی ست این آدم! بر خلاف ادعایش که به دکتر می گوید تاکنون با هیچ زنی جز همسرش نخوابیده، هر ماه به روسپی خانه می رود. حتی به یکی از کارکنانِ زنِ مُرده سوزخانه هم نظر دارد. جای دیگر تصمیم می گیرد با خانواده به سالن بوکس برود. او از دیدن خشونتِ این ورزش لذت می برد. اما نکته ی طنز ماجرا اینجاست که او با تمام این خصوصیات، به رغم اصرارهای دوستش نمی خواهد وارد ارتش آلمان بشود و به جرگه ی نازی ها بپیوندد. فیلمساز به ما نشان می دهد که چنین آدمی، که ذات خشونت طلب و ترسناکش از حرف ها و حتی نگاههایش هم پیداست، اتفاقاً چقدر هم راحت می تواند تبدیل بشود به یک هیتلرِ دیگر. او که کارش، یعنی سوزاندن مُرده ها را دوست دارد و معتقد است: (( سوزوندنِ جسد یه حرکت انسانیه و مردم رو از ترسِ مرگ خلاص می کنه. ))، انگار شخصیت دیگری دارد که در زیرِ پوسته ی ظاهری اش زندگی می کند. سکانس فوق العاده ای در فیلم هست که طی آن، آقای کپفرکینگل ( باز هم تکرار کردم! ) در مُرده سوزخانه برای مردم مشغول سخنرانی ست و کم کم تُن و لحن صدایش تغییر می کند و بعد انگار که تبدیل شده باشد به هیتلر، درست مثل او، با همان حرارت و قدرت مثال زدنی، سخنرانی را ادامه می دهد طوریکه مردم که ترسیده اند، کم کم آنجا را ترک می کنند! این سکانس علاوه بر حس طنز فوق العاده ای که دارد، به شکل ترسناکی اشاره می کند به ذاتِ حقیقیِ مردی که بر خلافِ رفتارِ ظاهری اش، یک دیوانه ی تمام عیار است. او وقتی متوجه می شود اگر به حزب نازی ها بپیوندد، زنان زیبایی در اختیارش قرار می گیرد، ناگهان چهره ی دیگری از خود نشان می دهد تا جایی که حتی زن و بچه هایش را هم به راحت ترین شکل ممکن می کُشد و انگار نه انگار. حتماً لازم نیست هیتلر باشی یا عضو حزب نازی باشی تا مردم را نابود کنی، یک مردِ محترمی مثل آقای کپفرکینگل ( دیگر امیدوارم اسمش حسابی در ذهنتان حک شده باشد! ) می تواند ترسناک تر از هر کسی باشد که تا حالا دیده اید.

آقای کپفرکینگل ...

آقای کپفرکینگل …

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم