نگاهی به فیلم قاعده ی تصادف

نگاهی به فیلم قاعده ی تصادف

  • بازیگران: اشکان خطیبی ـ مهرداد صدیقیان ـ الهه حصاری و …
  • نویسنده و کارگردان: بهنام بهزادی
  • ۹۲ دقیقه؛ سال ۱۳۹۱
  • ستاره ها: ۲/۵ از ۵

تصادفِ مفهوم ها

خلاصه ی داستان: گروهی تئاتری متشکل از چند پسر و دختر، آخرین تمرینات خود را انجام می دهند تا برای اجرا آماده باشند. اجرایی که قرار است خارج از کشور انجام شود. اما وقتی پدرِ یکی از اعضای گروه به نام شهرزاد، به هر شکل نمی خواهد اجازه بدهد که دخترش همراه گروه به خارج برود، همه ی برنامه ها بهم می ریزد …

یادداشت: حتی بعد از دیدار مجدد فیلم برای دومین بار، همچنان گسستی بین ابتدا و انتهایش حس کردم که اگرچه آنقدرها در روند داستانی سکته ایجاد نمی کند اما در نهایت موجب گنگ بودنِ چیزی می شود که آن را قلب داستان نامیده اند. آغاز فیلم، ایده ی خوبی ست برای آشنا کردن مخاطب با مفهومی که قرار است در پس زمینه ی این داستان، گفته شود؛ شهرزاد را می بینیم که یک سری حرف های احساسی و تقریباً بی ربط رد و بدل می کند با آدم هایی در خارج قاب. در این فکر هستیم که او کیست و این حرف ها برای چیست، که ناگهان متوجه می شویم او در حال بازی و تمرینِ  نمایشی ست که قرار است به زودی در خارج از کشور روی صحنه ببرند. در اینجا کارگردانِ فیلم هم به نوعی با تماشاگر بازی می کند و به او دروغ می گوید. این دروغ، سرآغاز دروغ هایی ست که همه ی آدم های داستان مرتکبش می شوند. اصلاً اینکه این جوان ها، کارشان بازی کردن است، پیش زمینه ی خوبی ست برای پررنگ تر شدن مفهوم داستان. از همان ابتدا، یکی از دختران گروه، یکی از پسرها را مأمور می کند که در قالب استاد، به پدرش زنگ بزند و بگوید بچه ها زیر نظر ما هستند و جای نگرانی نیست. بقیه ی اعضای گروه هم ظاهراً همین شیوه ی دروغگویی را پیش گرفته اند اما تنها کسی که نمی خواهد به پدرش دروغ بگوید همین شهرزاد است. او حتی با اینکه می داند اگر راستش را بگوید، ممکن است پدر اجازه ی سفر  به او ندهد اما با اینحال تصمیم می گیرد واقعیت را بگوید که همین گفتنِ واقعیت، آغاز دردسرهاست. پدر، مردی ست تقریباً سنتی و ظاهراً خودساخته که حرفِ دختر را نمی فهمد. در طی گره افکنی های داستان، این پدر، به مثابه آدم بدهای روایت های کلاسیک، مانعی می شود برای ادامه ی حیات گروه. او مقابل جوان ها می ایستد و  در حالیکه شهرزاد از دست او فرار کرده، اظهار می کند اگر گروه نتواند او را برگرداند، او ( مرد ) آن ها را ممنوع الخروج خواهد کرد. از این به بعد است که دوئل بچه ها با پدر شروع می شود. آن ها باید در این شرایط بحرانی، بهترین تصمیم ممکن را بگیرند. عده ای می گویند بدونِ شهرزاد برویم و عده ای دیگر، مخالف این ایده هستند و این کار را دور از جوانمردی و رفاقت می دانند. در این قسمت است که فیلم وارد سطح دیگری از مفهوم می شود که با چیزی که در ابتدا شاهد آن بودیم، به کلی فرق می کند: حالا بچه ها باید چه تصمیمی بگیرند؟ کدام تصمیم درست تر است؟  همانطور که ذکرش رفت، گرچه شاید هنگام دیدن فیلم، این موضوع اذیت کننده نباشد و ریتم داستان را بهم نریزد، اما در نهایت انگار آن نخ تسبیح وجود ندارد. در نهایت هم دوئل بین بچه ها و پدر، به ضرر پدر تمام می شود. این پایانِ بیش از حد قطعی، باز هم مفهوم دیگری را به ذهن متبادر می کند: تقابل نسل قدیم و جدید. این مفهوم و رابطه ی بین بچه ها با والدینشان، از همان ابتدا در داستان مطرح می شود. برخی والدین، مثل پدر یکی از دخترها، به قول خودِ دختر « جوون طوره! » و مهربان و صمیمی، یکی مثل مادر یکی از پسرها، لباس تمام اعضای گروه را می دوزد و یکی هم مثل پدر شهرزاد، همه چیز را خراب می کند.

تردید گروه ...

تردید گروه …

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم