نگاهی به فیلم جک غول کُش Jack the Giant Slayer

نگاهی به فیلم جک غول کُش Jack the Giant Slayer

  • بازیگران: نیکلاس هولت ـ النور تاملینسون ـ اِوان مک گرگور و …
  • فیلم نامه نویسان: کریستوفر مک کوآری ـ دارن لِمکه ـ دَن استَدنِی
  • کارگردان: برایان سینگر
  • ۱۱۴ دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال۲۰۱۳
  • ستاره ها: ۳ از ۵
  • این یادداشت روی سایت آکادمی هنر منتشر شده است. (اینجا)

گفتم که بر خیالت راهِ نظر ببندم …

خلاصه ی داستان: در افسانه ها آمده راهب ها برای رسیدن به بهشت، لوبیاهایی سحرآمیز که تبدیل به درختان غول پیکری می شوند که نوکشان به میان ابرها می رسد را در زمین کاشتند و شروع به بالا رفتن از آن کردند اما ناگهان پا به قلمروی غول هایی گذاشتند که به زمین حمله کردند و آدم ها را خوردند. اما پادشاهِ وقت، با تاجی طلسم شده، غول ها را به تمکین واداشت و آنها را به سرزمین خودشان بازگرداند. حالا بعد از گذشت قرن ها، جک، جوانی کشاورز، که این داستان را همیشه از پدرش می شنیده، ناگهان خودش را در بر حسب اتفاق، در میان این افسانه می یابد …

یادداشت: دو صحنه ی ظریف و متقارن در فیلم وجود دارد که ابتدا و انتهای آن قرار گرفته که علاوه بر طنز جاری در آن، اشاره به تغییر جایگاه شخصیت اصلی، یعنی جک دارد. صحنه ی اول، در ابتدای فیلم، جک برای تماشای نمایشی خیابانی آمده که متوجه دختری زیبا می شود و بدون اینکه جایگاه او را بداند، سعی می کند از دست چند مرد مزاحم نجاتش دهد. در حالیکه او مشغول دور کردنِ مردهاست، ناگهان می بیند همه جلویش زانو زده اند. جک متعجب می شود. متوجه می شویم که زانو زدن مردان مزاحم و بقیه ی مردم، به خاطر حضور افسران پادشاه است که آمده اند دختر، که در واقع یک شاهدخت است را با خود ببرند. عین همین صحنه در پایان هم اتفاق می افتد؛ جایی که غول ها در حالیکه دارند پادشاه و سربازانش را تار و مار می کنند، ناگهان در آخرین لحظات دست از مبارزه می کشند و جلوی پادشاه زانو می زنند، اما ما خیلی زودتر از پادشاه و معاونانش می دانیم که این زانو زدن برای جک است که حالا تاج طلسم شده را در اختیار دارد. از صحنه ی اول به صحنه ی دوم است که آدم های داستان متحول می شوند، قدرت عشق را حس می کنند، با هم دوست می شوند و دست به تجربه می زنند. جک، از بچگی، تنها داستان غول ها را شنیده و در بزرگی هم تنها خودش را با کتاب سرگرم کرده اما حالا با رویش ناگهانی درخت لوبیا وسط خانه اش، به وسط ماجرایی پرت می شود که باید از آن گذر کند تا مزه ی واقعی زندگی را بچشد. افسانه های درون ذهنش به واقعیت بدل شده اند تا او و ما بدانیم که افسانه ها می توانند حقیقت داشته باشند. این اتفاق برای الیزابت هم می افتد؛ دختری قصر نشین که عاشق ماجراجویی ست و فرارهای دم به دم او از قصر هم همین نکته را گوشزد می کند و ناگهان مثل جک، درست می افتد وسط ماجرایی عجیب تا خودش همه چیز را تجربه کند. اینگونه است که عشق دختر پادشاه و پسر فقیر هم شکل می گیرد تا جنبه ی دیگری از افسانه ها و داستان های افسانه ای، رنگ واقعیت به خود بگیرند.

اما افسانه ها، به عنوان قدیمی ترین شیوه ی داستانگویی از زبان مردمانی که هنوز کاملاً متمدن نشده بودند، همیشه درباره ی خیر و شر هم حرف می زند. خیر و شری که زمان و مکان نمی شناسد و همیشه بوده و همیشه هست. وقتی تاج پادشاه، همان تاجی که می تواند غول ها را به تمکین وادارد، بعد از قرن ها به زمان معاصر می رسد و بعد از تغییرشکل های مختلف، در نهایت، آن را در موزه ای در لندن می بینیم که در معرض تماشا قرار گرفته، نویسندگان گوشزد می کنند که خطرِ تهدید همیشه وجود دارد. حرکتِ رو به عقب دوربین، گذشتن از میان شهر و سپس از میان ابرها و در نهایت رسیدن به قلمروی غول ها، نه تنها می تواند یک پایان باز برای این فیلم باشد ( که البته امیدوارم قسمت های دیگری در کار نباشد! ) بلکه پایان بازی ست بر واقعیتِ نهاد و ذات آدم ها که در تمامِ طولِ بشریت، با این دو نیروی متضاد و لازم زندگی می کند. دو نیرویی که دائماً در کش و قوس با هم هستند و اتفاقاً موجب پیشرفت زندگی. نیروهایی که گاه ارجحیت یکی بر دیگری آدمی شیطان صفت مثل رودریک می سازد که با در دست داشتن قدرت ( تاج ) و سوء استفاده از آن، تبدیل به رئیس غول ها می شود و تصمیم می گیرد زمین و اهالی اش را مال خود کند و یا آدم هایی خوب  می سازد مثل پادشاه و فرمانده ی ارتشش که با تمام وجودشان برای حفظ داشته هایشان تا آخرین توان می جنگند.

برایان سینگر و گروه فیلم نامه نویسش، که از میان آن ها، کریستوفر مک کوآری آشناترینشان است و ترکیبش با سینگر، ما را یاد « مظنونین همیشگی » می اندازد ، فیلم سرگرم کننده ای ساخته اند که با انرژی بسیار بالایی جلو می رود و غافلگیری ها و جذابیت های انکارناپذیری دارد، هر چند که نمی توان این گفته را اینطور استنباط کرد که با فیلم خلاقانه یا ویژه ای طرف هستیم. همه چیز طبق اصولی کلاسیک پیش می رود و به پایانی می رسد که شاید حتی قبل از ساخته شدنِ فیلم هم از آن مطلعیم!

بهرحال همچنانکه  حافظ می گوید: ( گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم، گفتا که شبرو است او، از راه دیگر آید )، بشر از همان ابتدا هم از خیالپردازی گریزی نداشته و نخواهد داشت و همین ذهن خیالپرداز بوده که به او شکلی و شمایلی انسانی بخشیده. چیزهایی که از ذهنِ این بشر بیرون می آید، هرچقدر هم که دور از ذهن و غیرمنطقی جلوه کند، در نهایت اشاره به بخشی از وجودِ خودش ( و در معنای جهانشمول تر، به بخشی از وجود همه ی انسان ها ) اشاره دارد و همچنانکه فروید و یونگ گفته اند، می توان این افسانه پردازی ها را نوعی فرافکنی قلمداد کرد. فرافکنیِ انسان هایی که در تمام طول تاریخ، با هر رنگ و مذهب و ملیتی، یک نوع احساس مشترک را تجربه می کنند و همگی شان به دنبال معنا می گردند.

جک و لوبیای سحر آمیز ...

جک و لوبیای سحر آمیز …

۲ دیدگاه به “نگاهی به فیلم جک غول کُش Jack the Giant Slayer”

  1. ملیسا می‌گه:

    به نطرم فیلم خیلی چرتی بود! به درد بچه های زیر ۵سال می خورد!

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم