نگاهی به فیلم ریش قرمز Red Beard

نگاهی به فیلم ریش قرمز Red Beard

  • بازیگران: توشیرو میفونه ـ یوزو کایاما ـ ترومی نیکی و …
  • نویسندگان: ماساتو ایده ـ هیدئو اوگونی ـ ریوزو کیکوشیما ـ آکیرا کوروساوا براساس رمانی از شوگورو یاماموتو
  • کارگردان: آکیرا کوروساوا
  • ۱۸۵ دقیقه؛ محصول ژاپن؛ سال ۱۹۶۵
  • ستاره ها: ۴ از ۵

انسانم آرزوست …

خلاصه ی داستان: دکتر یاسوموتو، به بیمارستانی منتقل می شود که ریاست آن را شخصی به نام ریش قرمز بر عهده دارد. بیمارستان پر است از بیماران فقیر و بی چیزی که توان پرداخت مخارج درمان بیماری خود را ندارند. روش دیکتاتورمآبانه ی ریش قرمز برای اداره ی بیمارستان و فقر ترسناکی که محیط آنجا را پر کرده، دکتر یاسوموتوی مغرور را که پدرش برای سلاطین نسخه می نوشته، سرِ لج می اندازد. او می خواهد از آنجا برود اما کم کم چهره ی واقعی ریش قرمز هویدا می شود …

یادداشت: این دور و زمانه، کمتر می شود فیلمی پیدا کرد که چنان آدم را منقلب کند که لحظاتی موجب جاری شدن اشک از چشمانش بشود یا کاری بکند که گاهی از شدت احساسات، آدم توان نگاه کردن به تصاویر را نداشته باشد. « ریش قرمز » چنین فیلمی ست. فیلمی انسانی و لطیف درباره ی آدم های بزرگی که برخلاف ظاهر سختشان، انسان بودن و محبت به انسان های دیگر را سرلوحه ی زندگی شان کرده اند و خود را وقف کرده اند تا دیگران خوب زندگی کنند. وقتی یاسوموتو برای اولین بار پایش را به بیمارستان ریش قرمز می گذارد، با شنیدن حرف های پرستارِ آنجا مبنی بر روش بسیار خودمحورانه ی ریش قرمز برای اداره ی بیمارستان و قوانین سختگیرانه ای که برای کارکنان و حتی بیماران آنجا در نظر گرفته، در ذهنش شخصیتی از این ریش قرمز می سازد سراسر خشن و بی رحم؛ درست مثل ما. یاسوموتو فقر را می بیند، فضای گرفته و ناچیز آنجا را می بیند و دلزده می شود. او اینجا را در شآن خود نمی داند. پدرش پزشک سلاطین بوده و او هم می خواهد همینطور باشد. اما مثل همه ی درام های خوب و تأثیرگذار، این عقایدِ یک جانبه و مغرورانه، دیری نمی پاید. کم کم روح بزرگ ریش قرمز در مواجه با بیمارانی که حتی لباسی برای پوشیدن ندارند، خودش را نشان می دهد. هر چه جلوتر می رویم، ما هم همراه یاسوموتو بیشتر و بیشتر از خودمان خجالت می کشیم. اینجاست که او بالاخره تصمیم می گیرد لباس خودش را از تن بیرون بیاورد و لباس یکرنگ دکترهای بیمارستان را به تن کند. روند تحول شخصیتی یاسوموتو بسیار آرام و منطقی اتفاق می افتد. وقتی ریش قرمز به عیادت مرد ثروتمندی می رود که آنقدر خورده و آنقدر چاق است که حتی نمی تواند حرف بزند، به او رژیم سنگینی می دهد و در عوضش، پول زیادی برای ویزیت از مرد ثروتمند می گیرد. اما در همان حال، پولی را که گرفته، خرج یکی از بیماران ناتوان می کند. او مثل رابین هودی می ماند که از ثروتمندان می گیرد و به فقرا می بخشد. او از سیستم ناعادلانه ی جامعه می نالد و می داند که فقرا، هر روز فقیرتر می شوند و ثروتمندان هر روز ثروتمندتر. او می داند که هیچ وقت نمی تواند تعادلی برقرار کند اما در نهایت دست از تلاش هم برنمی دارد. او دلش برای مردم می سوزد؛ در سکانس روسپی خانه، وقتی متوجه می شود اوتویو، دختر دوازده ساله ای که حاضر نیست به گفته های خانم آنجا گردن بنهد و خودش را در اختیار مردان قرار دهد، از دست خانم کتک خورده، او را با اِعمال زور و زخمی کردن چندین محافظِ مرد بیرون می بَرَد اما آنقدر انسان بزرگی هست که حتی بعد از لت و پار کردن محافظان، همچنان به فکر معالجه ی زخم هایی باشد که خودش بر پیکره ی آن ها وارد کرده.  خوراندن دارو به دختر رنج دیده، خودش حکایت دیگری دارد؛ یاسوموتو یک بار سعی می کند، قاشق را به دهان دختر نزدیک کند اما او با دست، داروها را روی زمین می ریزد و این باعث عصبانیت یاسوموتو می شود اما ریش قرمز که سر می رسد، با طمأنینه، حوصله و صبر، ده ها بار قاشق را به دهان دختر نزدیک می کند و هر بار دختر دارو را روی سر و صورت ریش قرمز می ریزد. اما ریش قرمز به روی خودش نمی آورد و آنقدر این کار را تکرار می کند تا در نهایت دختر قاشق را به دهان می بَرَد. یاسوموتو ( و ما هم همینطور ) چاره ای ندارد که در برابر ریش قرمز، سرِ تسلیم فرود بیاورد و اعتراف کند که تا حالا مغرور و خودخواه بوده است. تا حالا جز خودش، هیچ کس دیگری را نمی دیده. حالا انگار این بزرگواری ریش قرمز و روح بلند او، به تمامی افراد حاضر در بیمارستان هم سرایت می کند؛ اوتویو خوب می شود و وقتی یاسوموتو دچار بیماری ست، مادرانه از او نگهداری می کند. داستانک پسربچه ی دزد را هم نباید فراموش کنیم که اوج نگاه انسانی نویسندگان و کوروساوای فقید است؛ مکالمه ی اوتویو با پسرکی که از آشپزخانه ی بیمارستان فرنی می دزدد، آنقدر تکاندهنده است که نه تنها یاسوموتو و یکی از کارکنان زن بیمارستان را که پنهانی به این مکالمه گوش می کنند، منقلب می کند و به گریه می اندازد، بلکه ما هم به گریه می افتیم. جایی که اوتویو به پسرک می گوید دیگر دزدی نکند و ادامه می دهد که از این به بعد، کمتر غذا خواهد خورد تا باقیمانده اش را برای پسرک بیاورد که او آن را برای خانواده اش ببرد. حالا می فهمیم که ریش قرمز، به تعداد آدم های این بیمارستان، در آن ها تکثیر شده است. حیف که دنیای ما هنوز هم ریش قرمز کم دارد. اما در نهایت، فقر، کارِ خودش را می کند و نتیجه اش خودکشی دسته جمعی خانواده ی پسرک دزد است که بیننده را باز هم منقلب می کند و به گریه وامی دارد. باور کنید رسیدن به این مرحله که بتوان اینطور بیننده را تحت تأثیر قرار داد، کار ساده ای نیست. نگاه عمیقی پشت تک تک نماهای فیلم نهفته که روح بلند سازنده اش را فریاد می زند. انگار او هم مثل ریش قرمز انسانیت را طلب می کند و آن را برای تک تک آدم هایی که فیلم را می بینند، آرزو دارد. رسیدن به چنین سادگی و عمقی، چیزی نیست که به این راحتی ها به دست بیاید. کوروساوا با دقتی مثال زدنی و بدون عجله، گرمای بین آدم ها را ذره ذره خلق می کند و ما را درگیر داستان می نماید. هر چند به نظر می رسد، گاهی از مسیر خارج می شویم و ضرباهنگ کار کمی سقوط می کند ( منظورم اختصاص دقایقی از داستان به ساهاچی، یکی از بیماران بیمارستان است که دمِ مرگش، خاطراتِ زن مرحومش را که خیلی دوستش داشته تعریف می کند ) اما کوروساوای فقید اِبایی از این مسیر عوض کردن ندارد. چرا که همین داستانک هم همچنان در جهت تقویت پیام بزرگ فیلم است: بیایید آدم باشیم.

فیلم های دیگرِ کوروساوا، در « سینمای خانگی من »:

ـ زیستن ( اینجا )

۲ دیدگاه به “نگاهی به فیلم ریش قرمز Red Beard”

  1. حسن می‌گه:

    خود این نوشته هم اشک آدم را در می آورد احتیاجی دیگر به دیدن فیلم ندارم.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم