روزنوشت های سی اُمین جشنواره ی فیلم کوتاه تهران – قسمت دوم

روزنوشت های سی اُمین جشنواره ی فیلم کوتاه تهران – قسمت دوم

امروز روز دوم نمایش فیلم ها بود. سخت ترین کار در هر جشنواره ای، انتخاب درست فیلم ها و تنظیم ساعت برای دیدن آثار مورد نظر است در عین حالی که فیلم های دیگر را هم از دست ندهیم و تداخل نداشته باشیم. این قضیه مخصوصاً درباره ی جشنواره ی فیلم های کوتاه که در هر سآنس، بیش از هفت هشت فیلم نمایش داده می شود، نمود بیشتری دارد و بالطبع زمانبندی هم سخت تر است. ضمن اینکه برعکس سال های قبل، امسال هیچ فیلمی باز پخش نمی شود و این کار را سخت تر هم کرده است. نسبت به روز قبل، امروز کمی شلوغ تر بود و مطمئناً طی روزهای آینده شلوغ تر هم خواهد شد. اما برویم سراغ فیلم هایی که امروز در بخش های مختلف، موفق به دیدن شان شدم با این توضیح که امروز فیلم بلند « سر به مهر » ساخته ی هادی مقدم دوست هم نمایش داده شد که به زودی یادداشتی بر آن در سایت قرار خواهد گرفت.

برای شروع رفتم سراغ بخش برگزیدگان مسابقه ی بین الملل جشنواره ی بیست و نهم، یعنی جشنواره ی سال قبل:

خانه ( احمد صالح، اردن ): یک انیمیشن با مضمونِ کمی تا حدی سیاسی. فیلم به شکل نریشن از زبان پسر خانواده ای روایت می شود که همسایه شان به خاطر درست کردنِ یک چیزِ کوچک در خانه ی آن ها، کم کم تمام خانه شان را صاحب می شود و کار تا به آنجا پیش می رود که پدرِ خانواده دست به خودکشی می زند. فیلم ریتم خوبی دارد و موضوعش هم جالب است.

خط قرمز ( مونا عبدالله شاهی، ایران ): یک انیمیشن بامزه و جذاب درباره ی دوستی لاک پشت و سوسماری که به خاطر قرار گرفتنِ ناگهانی لاک پشت روی خط قرمز مرزی دو کشور متخاصم، به جدا افتادگی منجر می شود اما لاک پشت با یک ترفند جالب، از روی مرز عبور می کند و دوباره دوستش را باز می یابد. فیلم ایده ی فوق العاده ای دارد.

چمدان ( دنیس تانوویچ، بوسنی هرزگوین ): مردی وارد کشور بوسنی می شود و به دنبال جسد خانواده اش که در جنگ از بین رفته اند، می گردد. فیلمی کوتاه از دنیس تانوویچِ معروف درباره ی آسیب های جنگ بروی روح و روان آدم ها. انتظار پایان جذاب تری می رفت که اینگونه نشد اما در کل، فیلم بسیار خوش ساختی ست.

داستان بندر ( یوجی ایتو، ژاپن ): داستانی درباره ی یک آجر قرمز که صدها سال آجری ساده بوده اما یک روز تصمیم می گیرد به رویاهایش جامه ی عمل بپوشاند و سوار کشتی شود. او سعی می کند روزمرگی خود را که صدها سال طول کشیده، عوض کند.

فرار ( مهدی باقری، ایران ): صدای دو نویسنده به گوش می رسد که از طریق تلفن با هم درباره ی داستانی حرف می زنند و ما تصاویر ذهنی آن دو را می بینیم. فیلم ایده ی جالبی دارد و مثلاً زمانی که مکالمه ی تلفنی دو نویسنده به دلیلی قطع می شود، تصویر هم سیاه می شود تا دوباره که مکالمه برقرار شود. هر چند می شد بازی های بیشتری با این ایده انجام داد اما در حال کنونی هم فیلم جالبی ست.

بخش بعدی مروری بر فیلم های کوتاه اسپانیا بود:

خورشید، شن، بقاء ( آلمارو مورو اسکار ): بعد از درگیری دو گروه در یک معامله ی قاچاق مواد، همه می میرند جز دو مرد، که در بیابانی برهوت، پشت دو تخته سنگ سنگر می گیرد و منتظر فرصتی هستند تا به هم آسیب برسانند. فیلم هر چند با شروعش انتظارات زیادی را بوجود می آورد اما آخرش بسیار بد تمام می شود: یکی از مردها، آن یکی را می کُشد.

آن روی دیگر ( آلیسیا آلبارس ): مردی به یک خانه ی قدیمی می رود که گفته اند زن نویسنده ای که در آنجا زندگی می کرده، از طریق یک آینه ی جادویی به دنیای دیگری سفر کرده. مرد وارد خانه می شود تا آینه را پیدا کند و ثابت کند که این یک افسانه نیست. فیلم بسیار خوش ساخت است و پایان تقریباً خوبی هم دارد، هر چند در نهایت فیلمی نیست که زیاد در ذهن ماندگار باشد.

دو سه تا فیلم دیگر هم در این بخش نمایش داده شد که بیشتر مستند بودند و من هم زیاد اهل دیدن فیلم های مستند نیستم. پس ببخشید!

اما بخش بعدی، مسابقه ی سینما ایران بود با چند فیلم:

لچک ( هایده مرادی، اردبیل ): فیلم در فضای روستا می گذرد. دختر کوچکی که یک روسری جدید خریده و می خواهد آن را در روز عروسی به سرش بکند، متوجه می شود باد، روسری اش را بُرده و انداخته روی شاخه ی درخت و حالا روسری او آشیانه ی پرنده ای شده که تخم هایش را آنجا گذاشته تا جوجه شوند. عروسی تا چند روز دیگر شروع می شود و دختر که عاشق پرنده هاست، دلش نمی آید آشیانه ی پرنده را خراب کند تا وقتی که جوجه ها بیرون بیایند. فیلم داستان جالبی دارد که خیلی صاف و ساده هم روایتش می کند و به انتهایش می رساند. هر چند می شد چند دقیقه ای کوتاه تر باشد. اما بهرحال این فیلم، داستانی ترین و شسته رفته ترین اثری ست که طی دیروز و امروز دیده ام.

بخش زایمان ( بهنام دلداده، تهران ): یک انیمیشن جالب درباره ی پیرمرد و پیرزنی که روی صندلی های انتظار بخش زایمان بیمارستانی نشسته اند و همراه ما، شاهد رفت و آمد زنان حامله ای هستند که با شکم برآمده وارد می شود و بچه به بغل از بیمارستان بیرون می روند. اما هر کدام از این زن ها داستانی دارند که برآمده از دغدغه هایی اجتماعی ست. مثلاً یک دختر کم سن وسال را می بینیم که با ورود به بیمارستان نمی خواهد کسی متوجه شکم برآمده اش شود و بعد هم که بچه به بغل بیرون می آید، او را می گذارد می رود. انیمیشن بامزه ای ست که طنز خوبی هم دارد.

این جاده زیباست ( علی نظری، تهران ): یک دختر با بازی الهه حصاری، بعد از خراب شدن ماشینش در جاده ی دورافتاده ای گیر می کند. موبایلش هم راه نمی دهد که با کسی تماس بگیرد. مردی وانتی به او نزدیک می شود که اول احساس می کنیم قصدی دارد اما مرد ماشین را درست می کند و می رود. دختر که خیالش راحت شده، از جاده بیرون می آید و میانه ی راه، کنار دکه ای می ایستد تا چیزی بخرد که متوجه می شود زنِ باردارِ صاحبِ آنجا به سختی مشغول کار است و دختر داستانِ ما، به او می گوید با این شکم برآمده نباید کار کند. زن اما گوش نمی دهد، چون باید خرج زندگی را در بیاورد. دختر می رود اما پولی برای زن صاحب مغازه می گذارد. کمی بعد متوجه می شویم شوهر مرد، همان مرد وانتی ست که به دختر در راه انداختن ماشینش کمک کرده بود. یک فیلم خنثی و بی منطق. ظاهراً قرار است این شعر بازنمایی شود که: تو نیکی می کن و در دجله انداز …

لبخند عروسک ( باقر بارانی، بیرجند ): یک دختربچه ی روستایی که عروسک ندارد و از آن طرف زنی هم همسرش در جنگ کشته شده. او قبل از مرگ، عروسکی برای بچه ی به دنیا نیامده شان خریده بود که حالا زن عروسک را روی قبر مرد می گذارد و در نهایت هم عروسک می رسد به دختربچه. فیلمی بی نهایت تکراری و خسته کننده یا مضمونی کهنه شده و عقب مانده.

اما می رسیم به بخش سینمای بین الملل و چند فیلمی که از بینشان رسیدم ببینم:

ایستگاه ( پائول مرفی، انگلستان ): زنی که ظاهراً از همسرش قهر کرده، با چمدانی خالی، به ایستگاه اتوبوسی می رسد که دختری جوان آنجا نشسته است.. زن که قدرت تصمیم گیری ندارد و به همین علت هم با چمدانی خالی از خانه بیرون زده، دختر جوانی را مقابل خود می بیند که می خواهد کاری کند تا او بتواند برای خودش تصمیم بگیرد. بازی بازیگر زنِ فیلم، عالی ست.

سیلات باوین ( ادوین مایچ، فرانسه ): یک مستند درباره ی هنر شمشیر زنی اسلامی! مستندی که هیچ به درد یک جشنواره نمی خورد. نه موضوع جذابی دارد و نه ساختار جدیدی. یک مردی روبروی دوربین نشسته و فقط حرف می زند.

فرزند مادربزرگ ( ایوا کلمرس، کانادا ): پسرکوچکی که برای وضع حمل مادرش به بیمارستان رفته با پیرزنی مواجه می شود که بچه هایش رهایش کرده اند و رفته اند. پسر کوچک در آخرین لحظات زندگی پیرزن با او دوست می شود. تولد بچه و مرگ پیرزن، تِمِ اصلی فیلم را رقم می زنند که تقابل مرگ و زندگی ست.

بحران ( بریل ریچاردز، انگلستان ): زنی دچار بحران، که نمی دانیم مشکلش چیست، با دختری سرحال مواجه می شود و کم کم دیدگاهش به زندگی تغییر می کند. زن وسط جاده مانده و ماشینش خراب شده و منتظر ماشینی ست که سر برسد او را تا نزدیک ترین تلفن عمومی ببرد. ماشینی که سر می رسد، وَنِ دختر است. طی راه، دختر از مشکلاتی که دارد می گوید و از امید به زندگی و همین حرف ها، دیدگاه زن را عوض می کند. زن دوباره برمی گردد جایی که ماشینش متوقف شده بود با این تفاوت که حالا بر عکس ابتدای فیلم، چهره ی خوشحالی دارد.

انعکاس ( مارسین فیلیپوویچ، لهستان ): پدر و پسری در جنگل چادر می زنند. پدر می خواهد از پسر مرد بسازد در نتیجه به او کارهای سخت می دهد. مثلاً کله اش را زیر آب نگه می دارد و از او می خواهد که نفسش را حبس کند و از اینجور کارها!  در نهایت هم پدر گم و گور می شود و پسر تک و تنها در جنگل می ماند! اصلاً معلوم نیست منظور این فیلم چیست!

هنوز فیلم واقعاً تأثیرگذاری ندیده ام. هر چه که بوده، خیلی زود می شود فراموشش کرد. تازه باید اضافه کنم، این ها تنها فیلم هایی نبودند که طی امروز موفق به دیدنشان شدم، بلکه تعداد خیلی بیشتر از این حرف ها بود، اما به دلیل بی ارزش بودنشان، دیگر اشاره ای بهشان نکردم، چون چیزی نیست جز وقت گیری و اطاله ی کلام. نمی دانم فیلم های خوب، دیگر کم ساخته می شوند یا اینکه هیآت انتخاب امسالِ جشنواره، بسیار بدسلیقه بوده اند. تا ببینم فردا چه فیلم هایی نصیبم خواهد شد. راستی چند تا عکس هم از فضای جشنواره گرفته بودم که به دلیل عقب مانده بودنِ موبایلم که متعلق به دوران شاه عباس است، عکس ها تیره و تار از آب در آمدند و انتشارشان فایده ای نداشت، جز آبروریزی!

film-kootah-tehran

۴ دیدگاه به “روزنوشت های سی اُمین جشنواره ی فیلم کوتاه تهران – قسمت دوم”

  1. مهدی باقری آژاد می‌گه:

    با سلام
    ممنون از اینکه نظرتون رو راجع به فیلم قبلیم فرار نوشتید، فیلم اخیرم ۲۰۲۰ هم جمعه ساعت ۲۱ سالن سه. خوشحال میشم نظرتونو بدونم دوست عزیز
    م. باقری آزاد

    • damoon می‌گه:

      سلام
      خواهش می کنم. البته به دلیل حجم بالای یادداشت هایم نتوانستم وارد جزئیاتِ کار شما بشوم. این صرفاً یک یادداشت کوتاه بود از فیلم هایی که دیدم. امیدوارم سرِ فرصت بتوانم بیشتر درباره ی کار شما صحبت کنم. ۲۰۲۰ را هم خواهم دید.

  2. محمد می‌گه:

    خورشید، شن، بقاء ( آلمارو مورو اسکار ): بعد از درگیری دو گروه در یک معامله ی قاچاق مواد، همه می میرند جز دو مرد، که در بیابانی برهوت، پشت دو تخته سنگ سنگر می گیرد و منتظر فرصتی هستند تا به هم آسیب برسانند. فیلم هر چند با شروعش انتظارات زیادی را بوجود می آورد اما آخرش بسیار بد تمام می شود: یکی از مردها، آن یکی را می کُشد.؟
    حالا اگه با هم دوست شده بدند هم مینوشتی یک پایان کلیشه !
    ————————————————————————
    یک دختر با بازی الهه حصاری، بعد از خراب شدن ماشینش در جاده ی دورافتاده ای گیر می کند. موبایلش هم راه نمی دهد که با کسی تماس بگیرد. مردی وانتی به او نزدیک می شود که اول احساس می کنیم قصدی دارد اما مرد ماشین را درست می کند و می رود. دختر که خیالش راحت شده، از جاده بیرون می آید و میانه ی راه، کنار دکه ای می ایستد تا چیزی بخرد که متوجه می شود زنِ باردارِ صاحبِ آنجا به سختی مشغول کار است و دختر داستانِ ما، به او می گوید با این شکم برآمده نباید کار کند. زن اما گوش نمی دهد، چون باید خرج زندگی را در بیاورد. دختر می رود اما پولی برای زن صاحب مغازه می گذارد. کمی بعد متوجه می شویم شوهر مرد، همان مرد وانتی ست که به دختر در راه انداختن ماشینش کمک کرده بود. یک فیلم خنثی و بی منطق. ظاهراً قرار است این شعر بازنمایی شود که: تو نیکی می کن و در دجله انداز …
    مشکلش چیه؟؟به این خوبی دقیقا همین چیزی که گفتی تو نیکی میکن

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم