روزنوشت های سی اُمین جشنواره ی فیلم کوتاه تهران – قسمت چهارم

روزنوشت های سی اُمین جشنواره ی فیلم کوتاه تهران – قسمت چهارم

خب، امروز هم روز چهارم نمایش فیلم ها بود و موفق شدم چند تایی فیلم ببینم که به روال روزهای گذشته، همچنان آثار خوبی  نبودند. چه بخش فیلم های ایرانی و چه بخش فیلم های خارجی. ضمن اینکه همچنان بی نظمی در ساعات پخش فیلم ها ادامه داشت. سأنسی که باید مثلاً یک ساعت و نیم زمان ببرد، یک ساعت و پنجاه دقیقه زمان می بُرد و این باعث می شد سأنس بعدی را بلافاصله آغاز کنند و آدم هایی که می خواستند سأنس بعدی را هم دنبال کنند، فرصتی برای نفس کشیدن و احتمالاً دستشویی رفتن نداشتند. بهرحال مثل اینکه امسال کسانی که جدول پخش را تنظیم کرده بودند، زمانِ فیلم ها را در جدول جشنواره، بدونِ احتسابِ تیتراژ ابتدایی و انتهایی نوشته بودند!

برای شروع رفتم سراغ بخش « ۳۰ برگزیده – ۳۰ سال » که متشکل بود از فیلم های برتر دوره های گذشته که جایزه هایی را نصیب خود کرده بودند و انصافاً هم فیلم های خوبی بودند ( دود از کُنده بلند می شود! ):

مدار صفر درجه ( محمود رحمانی، اهواز ):حکایت مردی عرب که تمام خانواده اش را در جنگ از دست داده. مردم او را دیوانه خطاب می کنند. می گویند او زن و بچه اش را کشته تا به دست سربازان آمریکایی نیفتد. حالا هم تنها بچه اش را کول می کند و در بیابان می دود. بعد از این حرف ها به خودِ مرد نزدیک می شویم و داستان تلخ زندگی اش را می شنویم. پسر به قول خودِ پیرمرد جن زده شده و او هر بار پسر را کول می کند تا به مراسمی ببرد که به آن « زار » می گویند. مراسمی که معتقد است باعث می شود جن از بدن پسر بیرون برود. هر چه که جلوتر می رویم، با این مرد بدبخت، همذات پنداری  بیشتری می کنیم. ساختار فیلم، بسیار قوی و پر تنش است. صحنه هایی که قرار است به کشته شدن زن و بچه ی او به دست خودش، بینجامد، به شکل یک فیلم داستانی کار شده و جالب اینجاست که فیلمساز از عنصر تعلیق هم استفاده کرده و این زمانی ست که متوجه می شویم این مرد نبوده که به زن و بچه اش شلیک کرده، بلکه خودِ زن بوده که از ترس ناموس و نیفتادن به دست دشمن، خودش و بچه اش را کُشته است. تشبیه انسان ها به درخت های نخلی که از زاویه ی دید دوربین روی زمین می افتند، به خوبی بین ساختار و مضمون اثر هماهنگی بوجود آورده است.

خواب سرد ( پیمان نهان قدرتی، تهران ): در فضایی پر برف و سرد، مردی، همسرش را روی گاری خوابانده و می خواهد او را به بیمارستان برساند. زن، در حال احتضار است و مرد سعی می کند حرف های دلگرم کننده با او بزند تا زنده نگهش دارد. سرمای محیط به خوبی به مفهوم اثر منتقل شده هر چند که برخی نماها زیادی تکراری ست و کشدار. برادران نهان قدرتی، سال هاست که فیلم می سازند، چه زمانی که در رشت بودند و چه زمانی که آمدند تهران و کار حرفه ای شان را ادامه دادند. نمی دانم هنوز هم به انجمن سینمای جوان رشت سر می زنند یا نه.

ینده به دومله ( بهزاد رسول پور، تالش ): پیرمردی در حال احتضار است و عده ای دورش جمع شده اند تا آخرین لحظات زندگی اش سپری شود. پیرمردِ رو به موت، در آخرین لحظات، دستِ یکی از دوستانش را می گیرد و ما هم همراه او به گذشته فلاش بک می زنیم، زمانی که این دو دوست، بچه بودند و با هم بازی می کردند. پیرمرد می میرد و مدتی بعد، یک زن و شوهر جوان به خانه ی او می آیند تا آنجا زندگی کنند. یک جورهایی تقابل مرگ و زندگی اما به شیوه ای حالا دیگر منسوخ شده. فیلم در جشنواره ی پانزدهم ( یعنی پانزده سال پیش ) جایزه ی بهترین فیلم داستانی و کارگردانی را گرفته بود.

چاه ( بایرام فضلی، تهران ): یکی از معروف ترین فیلم های کوتاه ایرانی که اهالی سینما، حتماً آن را دیده اند. حکایت دختری که در نوجوانی به عقد پیرمردی در آمده در حالیکه عاشق جوانی بوده. حالا بعد از سال ها، پیرمرد برای پیدا کردن آب، وسط بیابانی برهوت، چاهی کنده و چند متر زیرزمین، می خواهد به آب برسد. دختر که بالای سرِ چاه ایستاده و به پیرمرد کمک می کند، با دیدن دوباره ی جوان به سرش می زند که پیرمرد را زیر خروارها خاک مدفون کند و از این زندگی خلاص شود. فیلمبرداری فیلم بی نظیر است و همه چیز رنگ و بویی حرفه ای دارد.

شیر تلخ ( ناصر ضمیری، مشهد ): این بهترین فیلمی ست که امروز دیدم. قدرتمند و شدیداً تلخ، مثل اسمش. عده ای زن و مرد افغانی، آواره ی کوه ها هستند. یکی از مردان، به همسرش شک دارد و اصرار دارد که بچه ای که در بغل زن است، نه حاصل نزدیکی خودش با زن، بلکه حاصل مردِ دیگری ست. زن اما اصرار دارد که این بچه مال خود مرد است. جلوتر متوجه می شویم که مرد چرا این حرف ها را به زن می زده: مرد می خواهد بچه را به قاچاقچیان انسان بفروشد و در ازایش پول دریافت کند برای همین داستانی می سازد تا به آن بهانه بچه را از زن جدا کند. فیلم شدیداً درگیرکننده است و ساختار درستی دارد. حکایت زن بودن در یک جامعه ی بسته و خشک و عقب مانده.

اما می رسیم به بخش مسابقه ی سینمای ایران و چند فیلمی که دیدم، با ذکر این توضیحِ مکرر که فیلم های هر بخش، خیلی بیشتر از این چند تایی ست که من درباره شان می نویسم، اما چون برخی از آن ها، واقعاً جایی برای بحث کردن باقی نمی گذارند، از خیرِ اشاره به آن ها می گذرم:

درس ( مهدی بوستانی شهربابکی، تهران ): ایده ی جالبی دارد؛ یک نمای ثابت، از یک کلاس و یک تخته سیاه در شرایطی که جنگ ایران و عراق آغاز می شود. در شروع، مدیر مدرسه را می بینیم که نوید یک سال تحصیلی خوب را به مستخدم مدرسه می دهد و بعد تصویر فید می شود به همان صحنه از همان زاویه در حالیکه عده ای رزمنده، روی تخته سیاه مشغول مشخص کردنِ نقاط حمله به دشمن هستند و دوباره فید به صحنه ی بعدی از همان نما از دانش آموزانی که تعلیم نظامی می بینند تا به جبهه بروند. یا در صحنه ی بعدی، باز در همان نما و زاویه، دو سرباز عراقی را می بینیم که وارد کلاس می شوند و روی تخته سیاه می نویسند: (( آمده ایم که بمانیم. )). در نهایت جنگ تمام می شود و معلم، که معلول جنگ است، دارد به بچه ها درس می دهد. فیلم ایده ی خوبی دارد و خوب هم ساخته شده است.

یک اتفاق ساده ( حبیب تاجمیری، مسجد سلیمان ): این فیلم برای خنده ساخته شده و خب رسالتش را هم خوب انجام می دهد. اما خنده ای که بعد از شنیدن جک، به گوش می رسد و بعد همه چیز فراموش می شود: بچه ای به پدرش اصرار می کند که موهای سرش را بتراشد وگرنه معلم او را سرِ کلاس راه نخواهد دارد. پدر دستگاه را روش می کند اما قسمت جلوی موهای پسر را که می زند، برق می رود. حالا پسر ناراحت است که چطور با این وضعیت به کلاس برود. فکرِ بکری به ذهن پدر می رسد: او قسمتی که موی پسر از ته زده شده را پانسمان می کند و می گوید به معلمت بگو، سرت به جایی خورده و زخمی شدی! روز بعد که معلم می آید سرِ کلاس، با کلاسی مواجه می شود که همه ی شاگردانش، با سری بانداژ شده در آن حاضر شده اند! بامزه نبود؟!

حس کودکانه ( علیرضا حاجیان، خمینی شهر ): دختری گوشه ی مهدکودک، غمگین نشسته است. او در خانه هم غمگین است و می گوید می خواهد موهایش را بتراشد. آخر سر متوجه علت این کارِ او می شویم: دوستش که دچار سرطان است و به همین دلیل کله اش را تراشیده، دیگر نمی تواند پیش او در مهدکودک بازگردد. دختر سرش را از ته می زند تا با پسر همدردی کند. واقعیتش را بخواهید یادِ فیلم های دورانِ دهه ی شصتِ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان افتادم! ایده ای از مُد افتاده و شدیداً دستمالی شده.

گناه آخر ( الهام آقالری و مهدی جوزایی، تهران ): دوستان فراموش کرده اند که دیگر زمان این فیلم های لوس و خسته کننده به پایان رسیده است. یک زن با ماشین، در جاده ای پر برف، می چرخد به دنبال قابله ای که بچه اش را بیندازد. بعد یک پیرزنی سوار ماشینش می شود که ظاهراً جنبه ی نمادین دارد! یعنی پیرزن، در واقع روحی چیزی ست. بعد یک فلاش بک هم داریم از مکالمه ی زن با شوهرش که مشکلی دارند و هی حرف های قلمبه قلمبه به هم می زنند طوری که شما احساس می کنید این دو نفر، فیلسوفی چیزی هستند. مثلاً آدم هایی سرگشته و دلزده و غمگین و این حرف ها دیگر!  یک ادابازی مطلق و بی معنا که به هیچ دردی نمی خورد.

حاج کاظم ( مسعود نجفی، تهران ): مستندی درباره ی یک جانباز شیمیایی که اوضاع وخیمی دارد اما بنیاد جانبازان به او اجازه نمی دهد که برای درمان به آلمان برود چرا که اعتقاد دارد او همین جا هم قابل درمان است. پرویز پرستویی تنها کسی ست که سعی می کند به این جانباز کمک کند تا به آلمان بفرستدش. مقایسه ی محتوایی این ماجرا با « آژانس شیشه ای » خوب در فیلم نشسته است. خبرِ این موضوع را یک بار اخبارِ ایران هم نشان داده بود. بعد از کلی درگیری، مرد در نهایت با خرج خودش به آلمان می رود و اتفاقاً درمان هم می شود.

تعجب می کنم که چطور آن همه فیلم دیدم و حالا فقط یک روزنوشت دارم با یادداشتِ ده فیلم در آن! فردا روزِ آخر این ماراتن سنگین است و اگر این سرماخوردگی ترسناک، که الان دو روز گریبانم را گرفته و ول نمی کند، به من اجازه بدهد، به دیدن فیلم های روز آخر هم خواهم رفت.

film-kootah-tehran

۵ دیدگاه به “روزنوشت های سی اُمین جشنواره ی فیلم کوتاه تهران – قسمت چهارم”

  1. ایمان می‌گه:

    اگه امکانش هست می خواستم نظرتون رو در مورد انیمیشن کوتاه بازی تمام شد بدونم که دقیقا تو سانس حاج کاظم پخش شد.

    ممنون

    • damoon می‌گه:

      داستان این انیمیشن در شلوغی ذهنم گم شده. اگر یک خط از داستانش را تعریف کنید، احتمالاً به یاد خواهم آوردش. فقط امیدوارم واقعاً دیده باشمش، چون ممکن است از وسط سأنس، بیرون زده باشم از سالن!

  2. ایمان می‌گه:

    داستان در مورد یک بازی جنگی بود که موشک های موجود در اون، تصمیم داشتن دنیا رو نابود کنن. اما در انتها بچه ها، دنیای خودشون رو نجات می دن (با استفاده از بادبادک هایی که مثل یک تله برای موشک ها عمل می کنن)

  3. محمد می‌گه:

    حس کودکانه ( علیرضا حاجیان، خمینی شهر ): دختری گوشه ی مهدکودک، غمگین نشسته است. او در خانه هم غمگین است و می گوید می خواهد موهایش را بتراشد. آخر سر متوجه علت این کارِ او می شویم: دوستش که دچار سرطان است و به همین دلیل کله اش را تراشیده، دیگر نمی تواند پیش او در مهدکودک بازگردد. دختر سرش را از ته می زند تا با پسر همدردی کند. واقعیتش را بخواهید یادِ فیلم های دورانِ دهه ی شصتِ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان افتادم! ایده ای از مُد افتاده و شدیداً دستمالی شده.
    این فیلم قبلا به بهترین شکل ساخته شده و درست یادم نیست در کن و یا اسکار هم جایزه گرفته بود و یک بلوتوث معروف شده بود و البته در اون حد قدیمی نبود

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم