داستان روز « سلام سینما » در پردیس ملت؛ دو فیلم بدونِ بلیط

داستان روز « سلام سینما » در پردیس ملت؛ دو فیلم بدونِ بلیط

دیروز، روزِ « سلام سینما » بود و در تمام ایران، مردم می توانستند بدون خرید بلیط به دیدن فیلم ها بروند. من هم گفتم بد نیست حالا که دست و دلبازی کرده اند، سری بزنم، هر چند خیالم از این بابت پیش وجدانم راحت است که برای دیدنِ فیلم دنبال اینجور موقعیت ها نمی گردم. حتی مثل خیلی ها، منتظر نمی مانم تا روزی که قیمتِ بلیط سینماها نصف است، به دیدن شان بروم.

 صحبت از یک چیز رایگان و مجانی که بشود، دیگر نمی شود جلوی مردم را گرفت. پردیس ملت غلغله ای شده بود که باید می دیدید! سینما چنان شلوغ بود که احساس می کردید مردم ما، سینما دوست ترین آدم های روی کره ی زمین هستند. آن هایی که هر ده سال یک بار به سینما می آمدند هم آنجا بودند ( نگویید چجوری اینجور آدم ها را می شناسم. این ها همه اش تجربه است ). مجانی بودن چیزِ خوبی ست! کار به جایی رسیده بود که وقتی خواستم از این دست و دلبازی استفاده کنم و حتی بروم « بوی گندم » را هم ببینم، دیدم ظرفیت سالن تکمیل شده و دیگر کسی را راه نمی دهند! یعنی ملت در این حد عاشق سینما بودند و خبر نداشتیم! البته فکر می کنم موضوع چیزِ دیگری ست. موضوع روی همان کلمه ی « مجانی » دور می زند. فرقی نمی کند چه باشد، همین که « مجانی » ست، پس باید ناخنکی بزنند. حالا فیلم باشد، لباس باشد، ساندویچ باشد، کله پاچه ی مانده باشد، مجانی که باشد، صف تشکیل می شود و از سر و کله ی هم بالا می روند. حتماً دیده اید که مثلاً در ایام عزاداری های مذهبی، چه صف هایی برای گرفتن غذاهای مجانی تشکیل می شود. حالا طرف اعتقادی هم به چیزی ندارد اما خب بحثِ شیرینِ « مجانی » ست  و نمی شود از آن گذشت. نمی خواهم بدبینانه نگاه کنم یا حالا غر بزنم، اما باور بفرمایید غیر از این نیست. کمااینکه در طول پخش فیلم، خیلی ها ( اینکه می گویم « خیلی ها »، اصلاً اغراق نمی کنم. واقعاً « خیلی ها » ) پا می شدند و می رفتند بیرون. دیده بودند مجانی ست، پیش خودشان گفته بودند یک سری بزنیم بد نیست. بعد که آمده بودند توی سالن و لابد دیده بودند « خبری » نیست، بیرون زده بودند! اینطوری ست که فکر می کنم این شلوغیِ بیش از اندازه ی سینما، ربطی، یا لااقل، ربطِ خیلی زیادی، به سینمادوستی و فیلم دوستی خانواده ها ندارد. همانطور که کمبود تماشاگر در روزهای عادی هم ربطی به گرانی بلیط و این حرف ها ندارد. این بهانه است. موضوع این است که ملت تنبل هستند و آسان طلب. نمونه اش همین آمار فاجعه بار کتاب خوانی در کشور است.  من نه تحلیل گر اجتماعی هستم و نه دانش این را کار را دارم اما خیلی چیزها برای آدم تجربه می شود و لزومی ندارد حتماً تحلیل گر باشی تا بتوانی حلاجی کنی، شاید بتوانی در آن صورت دقیق تر و آماری تر و جامع تر به قضایا نگاه کنی اما کسی هم که تحلیل گر مسایل اجتماعی نیست، بهرحال صاحب دیدگاهی ست که می تواند آن را تسری دهد و حالا شاید در شمایی کوچک تر، موضوع را، لااقل برای خود و اطرافیانش بشکافد. شما نگاه کنید به انواع و اقسام اغذیه فروشی ها و رستوران ها و فست فودی ها و غیره و غیره که همه جا مثل قارچ در آمده اند. مثلاً بیایید یک شبِ وسطِ هفته، تازه نه آخر هفته، نگاهی بیندازید به این اغذیه فروشی های راسته ی ستارخان، ببینید چقدر غلغله است. آنهم دوازده شب و در حالیکه روز بعد، روزِ کاری ست. این مثال شاید خیلی عوامانه و ساده به نظر برسد اما می شود کمی رویش فکر کرد. یعنی خورد و خوراک، خرج کمتری نسبت به سینما رفتن دارد؟ مطمئناً که اینطور نیست. موضوع سرِ این است که ملت به شکم بیشتر اهمیت می دهند تا خوراک فکری. ملت اهل فکر کردن نیستند اصولاً. همین که فیلم های سطح پایینی مثلاً مانند « رسوایی » در کشور پرفروش می شود، می توان سطح سلیقه ها را اندازه گرفت و سنجید. آن هایی که من را می شناسند می دانند که هیچ اهل روشنفکرنمایی نیستم و همه جور فیلمی می بینم و لذت می برم ( گفته بودم چقدر از دیدنِ فیلم هندی « کریش ۳ » لذت برده ام؟ ) و آنجلوپولوس و برگمان هم شدیداً خسته ام می کنند (!)، اما آخر « رسوایی »؟!!! این دیگر بیشتر به فاجعه نزدیک است. باور بفرمایید سطح سلیقه ها اینطوری ست و کلی آدم باید بیایند و بنشینند و برنامه و طرح بریزند و کاری کنند که این ملت کمی سطح سلیقه اش بیاید بالا و اهل فکر شود. اسم این اوضاع و احوال را چیزی جز فاجعه نمی شود گذاشت.

اما این میان یک نکته را هم نمی شود نادیده گرفت و آن هم کمبود فیلم خوب در سینماست. حالا که این طرفش را نیشتر زدم، می خواهم کمی هم آن طرف را بنوازم که یک طرفه به قاضی نرفته باشم؛ سینمای ما به کجا دارد می رود واقعاً؟ این فیلم هایی که آقایان با کلی اهن و تولوپ راهی پرده می کنند و کلی ادعا هم سرش دارند و در موردی مثل « جیب بر خیابان جنوبی » کار به جایی می رسد که با پر رویی تمام، فیلم را نما به نما از روی نسخه ی خارجی اش می سازند و تازه به روی خودشان هم نمی آورند که دزدی کرده اند و خیلی هم ادعا دارند، این فیلم ها، چه می گویند؟ دنبال چه هستند؟ این آقایان فیلم می سازند که چه بشود مثلاً؟ آدم پول بدهد و بعد برود تصاویر بی سر و تهی را نگاه کند که حتی ارزش نگاه کردن هم ندارد؟ فیلم هایی که آدم را از هر چه فیلم بیزار می کنند. آشفته، بی سر و ته، بی معنا. امروز اول رفتم « اکباتان » مهرشاد کارخانی که مثلاً بازسازی « فرار از تله » ی جلال مقدم بود. داستان از این قرار است که:  البرز  بعد از چند سال از زندان آزاد می شود و می فهمد دریا، خواهرش، نزد جوانی ثروتمند در شهرک اکباتان کار می کند. البرز با دیدن دریا متوجه می شود رابطه ی او و جوان ثروتمند، رابطه ای صرفاً شغلی نیست. از آنجایی که دریا قرض های زیادی داشته و جوان تمام قرض های او را صاف کرده، حالا به نوعی انگار در دستان جوان اسیر است. البرز تلاش می کند پولی جور کند تا دریا را از دست جوان نجات دهد … دیدن این فیلم تا انتها حوصله ی زیادی می خواهد و دریغ از کمی منطق، کمی شعور و کمی داستان. بازی ها فاجعه آمیز است و دیالوگ ها افتضاح. اصلاً کلمات توی زبان بازیگرها نمی چرخد. همه چیز تصنعی ست. فیلمساز می خواهد به زورِ نشان دادنِ چند صحنه از فیلم اصلی، یا چند عکس از بازیگران آن فیلم، که همینطور الکی در بعضی صحنه ها خودنمایی می کنند، یا دیالوگ هایی نظیر (( ما همه بیابونی هستیم )) و (( تو تا حالا شغال توی یه شهر دیدی؟ … من همون شغالم. شغال شهری )) و از این نوع دیالوگ ها و یا آهنگ های قدیمی که آدم های داستان راه و بی راه آنهم نه توی سی دی و ام پری تری پلی یر و این چیزها، بلکه توسط نوار کاست های قدیمی در جای جایِ صحنه گوش می کنند، بی دلیل و با دلیل، به زورِ این نشانه های قلابی، می خواهد ادای دینی بکند مثلاً. اما هنوز نمی فهمد که آخر وقتی داستانی وجود ندارد، وقتی همه چیز بی مقدمه و غیرقابل باور است، ادای دین یعنی چه؟ مگر می شود به ملت گفت شما این مزخرفات را باور کنید چون من می خواهم ادای دین بکنم؟ مگر فیلم را می سازند برای ادای دین کردن؟ شما تصور کنید در قسمتی از فیلم، سروش صحت، با تفنگ دو لول شکاریِ به آن بزرگی، در پیاده روی های شلوغ و مترو و جاهای دیگر می افتد دنبال دزدها، خیلی راحت و بدون دردسر! از چیزهای دیگرِ فیلم که اصلاً حرف نزنم بهتر است. مثلاً دریا می خواهد از دست آن جوان ثروتمند نجات پیدا کند اما معلوم نیست چرا؟ جوانی خوش تیپ و ثروتمند که اتفاقاً هیچ نکته ی منفی ای هم در رفتار و حرف هایش نیست و با این حال دریا نمی خواهد با او بماند. حالا چرا، معلوم نیست؟ یا مثلاً دوستی بی مقدمه ی شهباز و البرز با بازی فاجعه بارِ دو بازیگرش شاهد احمدلو و مزدک میرعابدینی را نگاه کنید که معلوم نیست قرار است چه پیامی داشته باشد و اصلاً این ها چطوری اینقدر زود و بی مقدمه با هم آشنا می شوند و بعد همینطوری یکهویی هم به هم نارو می زنند؟ آدم ها نه شناسنامه ای دارند و نه هویتی. همه چیز روی هواست و در بدترین شکل ممکن.

حالا باز این خوب است، فیلم دومی که دیدم حکایت غریبی داشت: (( سگ های پوشالی )). جناب کارگردان فیلم، آقای توکلی، آمده بود برنامه ی « هفت » و با کلامی شیوا و خیلی روان می گفت که دیدن این فیلم را برای زنان حامله و بچه ها و آدم هایی که مشکلات قلبی دارند، توصیه نمی کند و اینکه فیلمش مایه هایی هیچکاکی هم دارد اگر ریا نباشد! حامله که نبودیم اما قلب ضعیفی داشتیم که ترس برمان داشت نکند با دیدن فیلم، بلایی سرمان بیاید و هنوز به آرزوهایمان نرسیده، چیزیمان بشود. با این هول و ولاها، نشستیم به دیدن فیلم. اما چه بگویم که ناگفتنش بهتر است به قول شاعر. می خواهم یک مسابقه ترتیب بدهم به این ترتیب که اگر کسی بتواند به شکل مرتب و خطی، داستان این فیلم را تعریف کند، جایزه ی نفیسی از این اینجانب دریافت خواهد کرد. یک فیلم ( بخوانید تصاویر ) بی سر و ته و آشفته که نمی دانم چرا در صحنه های مثلاً ترسناکش، جماعت می زدند زیر خنده. جناب کارگردانِ خوش صحبتِ ما، تمامِ المان های سینمای وحشت، از چراغی که نورش کم و زیاد می شود تا تکان خوردن پرده و ظاهر شدن ناگهانی شخصی پشت آدم اصلی داستان را توی کاغذ، ردیف نوشته بود  که یادش نرود تا در جای جای فیلم ازشان استفاده کند که باید بودید و می دیدید. اصلاً یک چیزِ آوانگاردی بود در حدی که یکی از آدم های داستان، برای سرگردِ داستان، ماجرایی را از اربابش تعریف می کرد که خودش در آنجا حضور نداشت و نمی شد فهمید چطور وقتی آنجا نبوده، حتی واگویه ی زیر لبیِ اربابش را به وضوح شنیده و تعریف کرده؟ آخر عقل هم خوب چیزی ست واقعاً! صحنه های مثلاً ترسناک فیلم که به معنای واقعی کلمه کمدی بود و جماعت را طوری می خنداند که طی اینهمه سال، مهران مدیری با آن همه سابقه ی طنزسازی هم نتوانسته اینطوری بخنداندشان. کلاً با فیلمی طرف هستیم که هیچ چیز نمی شود درباره اش نوشت.

آخر سر، برای دیدنِ « بوی گندم » دورخیز کردم که همانطور که گفتم به دلیل پر شدن ظرفیت سالن ممکن نشد. فیلمی که کارگردانش می گفت فیلم نامه را با همسرش، روی درِ کمدِ اتاق خوابشان نوشته اند و شکست زمانی داستانش، عالم سینما را دو شقه کرده و بازیگرانش برای اولین بار در عمر بازیگری شان، خوش درخشیده اند و خلاصه از این حرف های آنچنانی. اما اینجانب، ندید می گویم اشتباه من را تکرار نکنید، حتی اگر همه چیز « مفت و مجانی » باشد. هر چیزِ مفت و مجانی هم خوب نیست!

۳ دیدگاه به “داستان روز « سلام سینما » در پردیس ملت؛ دو فیلم بدونِ بلیط”

  1. نگین می‌گه:

    من هم یک مطلب در این باره نوشتم که البته یک کوچولو، خیلی کم به هم شباهت پیداکرده.من پس از نوشتن مطلبم،سراغ نوشته شما امده ام و البته که با نظرتان موافقم .

  2. اسمس دوستم شب قبل از روز سینما
    (سلام داداش.فرداوقت داری بریم سینما .بلیط مجانیه.)

    جواب من
    (اگ میخوای به شخصیتمون توهین نشه نریم بهتره)

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم