کوتاه، درباره ی چند فیلم، شماره ی هفده

کوتاه، درباره ی چند فیلم، شماره ی هفده

  •  نام فیلم: داستان پلیس ۲۰۱۳ (Police Story 2013)
  • کارگردان: شِنگ دینگ

ژانگ وِن، کارآگاه پلیس، برای دیدنِ دخترش، وارد مکانی تفریحی می شود و بعد از ملاقات با دختر، متوجه می شود که او با صاحب آنجا، که مردِ جوانی ست به نام وو جیانگ، دوست است. ژانگ، از این دوستیِ بی خبرِ دختر، ناراحت می شود اما جوابِ مناسبی از سوی او نمی گیرد تا اینکه ژانگ خودش را اسیر وو جیانگ می بیند و می فهمد وو جیانگ، با نقشه ای قبلی و به دلیلی انتقام جویانه، او و تعدادی از مشتری های آن شب را به مکان خودش کشانده تا انتقامی سخت بگیرد … جکی چانِ محبوبِ ما، دیگر پیر شده و کمی غمگین. حالا این پیر شدن، به شکلی کاملاً خودآگاهانه، در مبارزه هایش هم نمود دارد؛ او در مبارزه ی سختش با آن وردستِ آدم بده، به شدت کتک می خورد. اگر دقایق آخر شانس نمی آورد، چه بسا جانش را هم از دست می داد. جکی چان، خودش به خوبی می داند که دیگر آن عملیات محیرالعقول، از پسِ او برنمی آید و انجام دادنش ( اگر بتواند ) منجر به باورِ تماشاگر نخواهد شد. برای همین است که ما همچنان از دیدنِ او لذت می بریم. دیدنِ او در داستانی که اگر چفت و بستش محکم بود، اگر جزئیاتِ بی مورد نداشت، اگر قسمت هایی از آن منطق داشت و اگر اینقدر اسمِ زمختی نداشت، حالا فیلمِ “خیلی خوبی” محسوب می شد، نه فیلمی “نه چندان بد”.

 

  • نام فیلم: زندگی مشترک آقای محمودی و بانو
  • کارگردان: روح الله حجازی

آقای محمودی مردی ظاهراً سنتی ست که با همسرش محدثه، زنی خانه دار و مقید به اصولی سفت و سخت در زندگی، روزگارِ بی سر و صدایی را می گذراند اما ورودِ ساناز، خواهرزاده ی محدثه، دختری امروزی، شر و شور و بی تفاوت نسبت به اصول سنتی زندگی، به همراه نامزدش رامتین، تعادل زندگی آقای محمودی و بانو را بهم می ریزد … حجازی چندان تلاشی برای رفع کسالتِ تماشاگر که از دیدنِ صحنه های تکراریِ مکالمه ی دو نفره ی آدم های داستانش بوجود آمده، نکرده است. پُرگو بودنِ شخصیت ها، به جای عمل گرایی شان و تکراری بودنِ بیش از حدِ صحنه ها در آن محیط بسته، گاه تا مرز آزاردهنده شدن پیش می رود. می گویند تقابل تفکراتِ سنتی و مدرنِ آدم های داستان، هر چند بیش از حد در دیالوگ ها نمود دارد و گاه به حد شعار می رسد ( که این شعاری بودن در جاهایی مثل تغییر ناگهانی شخصیتِ آقای محمودی بسیار بی منطق جلوه می کند ) ، حرفِ اصلی فیلم است اما به نظرم، حرفِ اصلی فیلم به چالش کشیدنِ تفکراتِ عقب مانده ی مردانِ ایرانی ست که زن را فقط برای آشپزخانه و اتاق خواب می خواهند. رامتین آنجا که به نفعش باشد، زنِ متجدد می خواهند و آنجا که به نفعش نباشد، زنِ آشپزخانه نشین، همچنانکه آقای محمودی هم بیست سالِ آزگار زنش را به بند کشیده. این مردان در واقع تنها ظاهری متفاوت دارند اما تفکرشان یکی ست. به خوبی می دانیم حتی آنجایی که آقای محمودی، با دیدنِ سانازِ اغواگر، به فکرش می رسد که به محدثه بگوید “به خودت بِرِس” هم در واقع نه برای دلِ محدثه که برای دلِ خودش است. همچنان که رامتین هم برای زندگی اش دنبال یک ” زنِ پا” می گردد، نه برای دلِ زن، که برای دلِ خودش. گریه های محدثه، در صحنه ی پایانی فیلم، پشت به دوربین، به خوبی بیانگرِ طرفداریِ سازندگان اثر از زنانِ زجرکشیده ی پادرهوایی ست که نمی دانند با کدام سازِ مردِ ظاهر به صلاحشان برقصند. ( یادداشتِ « زندگی خصوصی آقا و خانم میم »، فیلمِ دیگرِ حجازی در « سینمای خانگی من » )

 

  • نام فیلم: Amer
  • کارگردانان: هلن کاتت ـ برونو فورزانی

یک فیلم به شدت فرم گرا که با زوایای عجیب و غریب و تدوینی خاص و البته فقط با چهار پنج دیالوگ در کل داستان، اثری ست غافلگیرکننده و جذاب. کارگردانان که با همکاری هم، تا پیش از این فیلم، چندین فیلم کوتاه ساخته اند، در این اولین کارِ بلندشان، تلاش کرده اند دنیای عینی و ذهنی یک دختر و تمایلات جنسیِ او را از طریق فرمی بسیار خاص، از طریق بازی با رنگ ها و اکستریم کلوزآپ های فراوان، با دیدی روانشناسانه بازسازی کنند که به زعم من، موفق به این کار هم شده اند. فیلم گاه به آثار سوررئال پهلو می زند و گاه در مرز یک فیلم هارور پیش می رود و پایان فوق العاده ای هم دارد. بررسی زندگی یک دختر در سه مقطع مختلف. دختری با تمایلات جنسی سرکوب شده که انگار دیدنِ پدر و مادرش در اتاق خواب، زمانی که یک دختر بچه بوده، موجب بوجود آمدنِ نوعی تمایلات خودآزارانه در او شده که نتیجه ی خوبی برایش ندارد.

 

  • نام فیلم:Oculus
  • کارگردان: مایک فلاناگان

تیم، جوانی ست که بعد از یک مدت طولانی، از درمانگاهِ روانی خلاص می شود و به خانه می رود، جایی که خواهرش کایلی، قصد دارد هر طور شده به او ثابت کند که کشته شدنِ پدر و مادرشان، بر اثر نیروهای ماورایی یک آینه ی قدیمی بوده و نه یک اتفاق … همیشه ارتباط برقرار کردن با این نوع فیلم های به ظاهر پیچیده، برای من کارِ بی مزه ای بوده. مخصوصاً درباره ی این فیلم که از یک جایی به بعد، همه چیز در هم فرو می رود؛ خیال و واقعیت و کابوس و حقیقت و همه چیز. تا یک جایی که تفاوت نگاه تیم و کایلی مدنظر است، فیلم خوب پیش می رود؛ یعنی جاهایی که کایلی عقیده دارد نشانه ها حاکی از این است که قتل پدر و مادر، امری فراطبیعی ست و تیم برخلافِ او، همه چیز را بسیار منطقی و با استدلال می بیند. اما جلوتر که می رویم، مشخص می شود که کایلی حق داشته و بعد مجبوریم کلی رفت و برگشت و خیال و واقعیت و تداخل حال و گذشته و این چیزها را از سر بگذرانیم تا به این نتیجه برسیم که آن آینه واقعاً شوم بوده؛ اما تا به اینجا برسیم، ما هم مثل شخصیت های مُخبط داستان، روانمان پریشان شده است!

 

  • نام فیلم: آخرین نبرد (The Last Battle)
  • کارگردان: لوک بسون

بر اثر اتفاقی مهیب، دنیا مکانی غیرقابل سکونت شده و تنها چند نفری بیشتر در آن زندگی نمی کنند. مردی با ساختن یک هواپیمای تک نفره، به دنبال راهی برای فرار می گردد تا شاید در جایی دیگر بتواند زندگی اش را نجات دهد … فیلم بسون در سکوت کامل می گذرد چرا که انسان های درون داستان، به دلیلی نامعلوم قدرت تکلم را از دست داده اند. فضا، فضایی آخرالزمانی ست و بسون با سیاه و سفید نشان دادنش، با آن نقاشی هایی که دکتر روی دیوارِ پناهگاهش می کِشد، با مردی که به هر شکلی می خواهد وارد این پناهگاه شود و با مردِ اصلی داستان که کم کم عاشق تنها دخترِ روی زمین می شود که توسط دکتر و با دقت زیاد نگهداری می شود، رنگ و بویی عجیب به آن بخشیده. انگار پرت شده ایم به دوران پارینه سنگی و آدم ها، تنها مشغول برآورده کردنِ نیازهای اولیه ی خود هستند. کمی اگر حوصله کنید، این فیلم، فیلم تأثیرگذاری ست … حیف که این سال ها، بسون خودکشی کرده!

 

  •  نام فیلم: بدون توقف (Non-Stop)
  • کارگردان: خائومه کولت سرا

بیل مارکس، مأمور محافظ پرواز، در حالیکه بین مسافران پروازِ لندن، به شکلی مخفیانه به مأموریتش می پردازد، از طرف یک ناشناس که در هواپیما حضور دارد، پیامی دریافت می کند که در آن اخطار داده شده اگر تا بیست دقیقه ی دیگر، مقدار زیادی پول به حسابش واریز نشود، یکی از مسافران را خواهد کشت … فیلم بسیار خوب شروع می شود: نشانه ها، مختصر و مفید کنار هم چیده می شوند و آدم های داستان معرفی می شوند و بعد از اولین پیامی که برای بیل می آید، با جذابیتِ هر چه تمامتر وارد کش و قوسِ اصلی می شویم تا ببینیم چه اتفاقاتی خواهد افتاد. اما هر چه جلوتر می رویم، داستان همینطور ریخت و پاش می شود و اتفاقات، بدون تأمل خاصی، کنار هم چیده می شوند و کلیشه ها به کمک می آیند و فیلم ختم به خیر می شود. پاپ کورن یا تخمه را به دست بگیرید و بنشینید پای فیلم!

 

  •  نام فیلم: هتل بزرگ بوداپست (The Grand Budapest Hotel)
  • کارگردان: وس آندرسون

آقای مصطفی زیرو، صاحب ثروتمندِ هتل بزرگ بوداپست شروع می کند به تعریفِ داستانِ زندگی اش برای یکی از مسافران هتل که یک نویسنده است. او داستانش را از آقای گوستاو آغاز می کند. مردی منظم و مرتب و دقیق که نماینده ی صاحب هتل است و عاشق پیرزن های پولدار. مصطفیِ جوان، کار را به عنوان وردستِ آقای گوستاو آغاز می کند … رد پای آندرسون، در این فیلم بامزه با یک دو جین هنرپیشه ی نامدار، همچنان به چشم می آید؛ فضای رنگی و فانتزی، حرکاتِ به چپ و راست دوربین به جای استفاده از کات در هنگام عوض کردنِ نماها، تراولینگ های گاه نرم و گاه تند، فضایی شاد و بامزه را می سازد که بیننده را با خود می برد. هر چند به هیچ شکل نمی توانم داستانِ آن تابلویی که به آقای گوستاو به ارث رسیده و بعد از گوستاو به مصطفیِ جوان می رسد را به عنوانِ نقطه ی ثقل ماجرا بپذیرم و به قضیه ی زندگی مصطفی و اینکه چگونه می شود که هتل به او می رسد، ربط بدهم. آن تابلو دقیقاً چه نقشی در ماجرا بازی می کند؟ ( یادداشتِ « قلمروی طلوع ماه »، فیلم دیگرِ آندرسون در « سینمای خانگی من » )

 

  • نام فیلم: خون (Blood )
  • کارگردان: نیک مورفی

جو و کریس فیربورن دو برادرِ کارآگاه پلیس هستند که در یک اداره کار می کنند و همزمان درگیر پرونده ی قتل دختری می شوند. یک شب که هر دو به شدت مست کرده اند، مظنون به قتل را که رئیس شان به خاطر کمبودِ شواهد آزاد کرده بود، جلوی خانه اش گیر می اندازند و جو در یک لحظه ی عصبانیت، مظنون را می کُشد. آن ها تلاش می کنند قتل را به شکلی مخفی نگه دارند … یک تریلر جنایی به شدت تاثیرگذار و جذاب و خفه کننده. محیط بارانی و مه گرفته ی جزیره ی محل وقوع حوادث داستان، مأمن خوبی ست برای آدم های به شدت گرفتارِ آن. هر کدام از این آدم ها به نوعی درگیرِ زندگی خود هستند و غالباً از کمبودهای روانی و احساسی رنج می برند. مثل پدر جو و کریس که حالا دچار زوال عقل شده و در نهایت کلید معما هم به دست او سپرده می شود. فیلم هر چند در برخی قسمت ها، مثل پیدا شدنِ قاتل دخترها، خیلی ساده انگارانه عمل می کند اما به شدت جذاب است. سکانس های نفس بُری مثل کشته شدنِ مظنون به دست جو، بسیار تأثیرگذار از آب درآمده اند. فیلم در پی آن است که روانِ آدم هایش را جستجو کند و اتفاقاً در مورد جو، به عنوان شخصیت اصلی، به خوبی از پسِ این کار برمی آید. او کم کم دچار پریشانی ذهنی می شود و هر آن مقتولش را پیش چشم می بیند و حتی جلوتر، این مقتولِ ذهنیِ اوست که در کارها راهنمایی اش می کند. نویسنده و فیلمساز اینگونه به سویه ی شرّ این آدم تأکید می کنند در عین حالی که این پریشانی ذهنی، منطقی داستانی هم دارد: جو هم انگار کم کم دارد به سرنوشت پدرش دچار می شود.

 

 

  • نام فیلم: از شکلات شما متشکرم (Merci pour le chocolat)
  • کارگردان: کلود شابرول

ژَن، دختری جوانی ست که روزی متوجه می شود فرزند آندره پولانسکی، پیانیست معروف است. پیانیستی که بعد از مرگ همسرش، به تازگی با مستخدم خانه، میکا ازدواج کرده است؛ زنی که بعد از مرگ پدرش، حالا صاحب یک کارخانه ی شکلات سازی ست. ژَن وارد خانواده ی آندره می شود تا از او درس پیانو بیاموزد اما متوجه می شود میکا، کارهای مشکوکی انجام می دهد … این درام جناییِ هیچکاکی ـ شابرولی، درباره ی زنی ست که به قول خودش استعداد انجام کارهای بد و اشتباه را دارد. او با زیرکی و توسط شکلات های اشتهاآورش، همسرِ زیبای آندره ی معروف را فرستاده سینه ی قبرستان و حالا، با ورودِ ژن، تصمیم دارد بلایی هم سرِ او بیاورد. فیلم را دوباره، بعد از سال ها دیدم و همچنان ازش لذت بردم، گیرم که در قسمت هایی هم منطقِ درستی حاکم نباشد و داستانک هایی مانند آنچه مادرِ ژن، درباره ی اینکه او نمی تواند فرزندِ آندره باشد چرا که نتیجه ی لقاح مصنوعی ست، اضافه و بی کارکرد باشند. تیتراژ پایانی اثر، همچنان به یادماندنی ست و نشان از فروپاشی زنی می دهد که می خواسته به مدارج بالایی برسد اما راه اشتباهی را انتخاب کرده است.( یادداشتِ  « پسرعموها »،  « دختر دو نیم شده » ، « لدا » ، « سرژ زیبا » و « تشریفات »، آثار دیگرِ شابرول در  « سینمای خانگی من » )

 

 

  • نام فیلم: بیگانه (The Stranger)
  • کارگردان: لوکینو ویسکونتی

آرتور مورسات، مطلع می شود که مادرش که در خانه ی سالمندان بوده، از دنیا رفته است. او بر سرِ گورِ مادر حاضر می شود اما اشکی نمی ریزد. به جایش، روز بعد، با دوست دخترش می خوابد و سپس به شنا می پردازد و به دیدنِ یک فیلم کمدی می رود … فیلم نامه نویسانِ بزرگِ این فیلم، راهِ سختی در پیش داشته اند تا روایت آلبر کامو، از آدمی به پوچی رسیده را به زبانِ تصویر بیان کنند. آدمی که همه چیز برایش علی السویه است، نه هدفی دارد، نه اشکی دارد که برای مادر بریزد، نه علاقه ای به دوست دخترش دارد، نه دوست دارد که در کارش ترفیع بگیرد و حقوق بیشتری نصیبش بشود. او حتی یادش نمی آید مرگِ مادر، دقیقاً چه روزی بوده. او نه به چیزی به نام خدا اعتقاد دارد و نه به اراجیفی که کشیش، در لحظاتِ آخرِ مرگِ او، می خواهد به خوردش بدهد. او حتی آن مردِ عرب را که می کُشد، انگار از روی همان « هیچ و پوچ » این کار را کرده است، نه قصد قبلی ای در کار است و نه تلافی و انتقامی. وقتی در یک لحظه، انعکاس نورِ خورشید از چاقوی مردِ عرب، به چشمانش می افتد، تصمیم به شلیک می گیرد. همین. هیچ فکر خاصی در پشتِ این کشتن نبوده. حتی وقتی از او بازخواست می شود که از کشتنِ مردِ عرب احساس پشیمانی می کند یا نه، خیلی راحت جواب می دهد: (( فقط یه کم دلخورم. )) و این دلخوری، نه از ذات پلیدِ او، بلکه از همان به انتها رسیدن در همه چیز است. در دادگاهی که برای او برگزار می شود، انگار او را نه به خاطر قتل، بلکه به خاطر گریه نکردن در مراسم عزاداری مادر و از آن بدتر، بلافاصله بعد از دفنِ مادر، خوش گذرانی کردن، محاکمه می کنند. او کاری کرده برخلافِ اجتماع. خودِ آلبر کامو می گوید: ((در جامعه ی ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر می‌آورد که محکوم به مرگ شود. )) ( یادداشتِ « روکو و برادرانش »، اثرِ دیگر ویسکونتی در « سینمای خانگی من » )

 

 

  • نام فیلم: مغازه ی گوشه ی خیابان (The Shop Around the Corner)
  • کارگردان: ارنست لوبیچ

کرالیک، فروشنده ی باسابقه ی مغازه ی آقای ماتاچک، از طریق نامه نگاری، عاشق دختری شده و قرار است به زودی او را ببیند اما از این کار واهمه دارد، چرا که تصور می کند دختر ذهنیتی به او پیدا کرده که با واقعیتِ زندگیِ متوسطِ کرالیک نمی خواند. اوضاعِ کرالیک وقتی بدتر می شود که آقای ماتاچک، بر اثر یک سوءتفاهم، او را از کار اخراج می کند … فیلمِ شیرینِ لوبیچ، دو خط داستانی را جلو می برد و به سرانجامی خوش می رساند. ماجرای خیانتِ همسرِ آقای ماتاچک، یکی از این خطوط داستانی ست که مستقیماً روی خط اصلی که ماجرای زندگی کرالیک باشد، اثر می گذارد با توجه به اینکه هر دو داستانک، از لحاظ محتوایی به هم مربوط هستند؛ در یکی، زن و شوهری، به خاطر خیانت، طلاق می گیرند و در دیگری، زن و مردی به وصال هم می رسند. یک فیلم شیرینِ عاشقانه که به ما می گوید قلب آدم ها مهم است، نه قیافه و پُست و مقامشان؛ چیزی که در این دور و زمانه محلی از اعراب ندارد! ( یادداشتِ « بیوه ی شادان » ، « بودن یا نبودن » و « بهشت می تواند منتظر بماند »، آثارِ دیگرِ لوبیچ در « سینمای خانگی من » )

 

  • نام فیلم: من کولی های خوشحال هم دیده ام (I Even Met Happy Gypsies)
  • کارگردان: الکساندر پتروویچ

بورا، یک کولی ست که با زنی بسیار پیرتر از خود ازدواج کرده است. او حالا عاشق دختر جوانی به نام تیسا شده است و می خواهد هر طور شده او را به دست بیاورد … تلاش کارگردان برای نشان دادنِ زندگی های سخت و کثیفِ کولی های یوگسلاوی، از کوچه های گِل و شُلی و کثیف گرفته تا کودکانی که سیگار دود می کنند و مُف شان پایین است و تا زنانی بدریخت و بی دندان و مردانی بد شکل و قیافه، آدم را یادِ فیلم های دهه ی شصت خودمان می اندازد که در نشان دادن مصیبت های آدم های فرودست و اغلب روستایی گوی سبقت را از هم ربوده بودند! فیلم نشان می دهد که این محیط کثیف و بسته، هیچ راه امیدی برای به رستگاری رسیدنِ شخصیت هایش باقی نمی گذارد.

 

  • نام فیلم: اروپا (Europa )
  • کارگردان: لارس فن تریر

« اروپا » فیلم مهمی در کارنامه ی فن تریر است. یک فیلم به شدت فرمالیستی با ایده های بصری فوق العاده تکان دهنده که مطمئناً از ذهن یک فیلمسازِ بزرگ بیرون آمده است. اما ارتباط برقرار کردن با داستانِ آن برای من، کارِ سختی ست. ( یادداشتِ « نیمفومانیاک » و « ملانکولیا »، فیلمِ دیگرِ فن تریر در  « سینمای خانگی من » )

 

 

  • نام فیلم: ببخشید، شماره را اشتباه گرفتید (Sorry, Wrong Number)
  • کارگردان: آناتول لیتواک

لئونا استیونسن، زن ثروتمندی ست که ناتوانی حرکتی دارد و نمی تواند راه برود. او یک شب، بعد از آنکه همسرش هنری، دیر به خانه می آید، تصمیم می گیرد به دفترِ او تلفن کند اما به دلیل اشتباه شدنِ خط ها، شنونده ی مکالمه ی دو آدم مرموز می شود که در حال کشیدنِ نقشه برای قتل قریب الوقوعی که چند ساعت دیگر انجام می گیرد، هستند. لئونا با وحشت تلاش می کند از طریق تلفن، با افرادی تماس بگیرد و ماجرا را بازگو کند اما هر بار، با هر تماس، داستان پیچیده تر می شود … یک تریلرِ جذابِ باحال، که هر چند در اواخرش، کمی زیادی پیچیده می شود، اما ایده ی فوق العاده ای دارد. در این فیلم، تلفن، ضدقهرمانِ داستان است. لئونا، که با هوشمندی فیلم نامه نویس، ناتوانی حرکتی دارد، زنی ست که تلاش می کند پرده از واقعیت بردارد. اینکه او در آن اتاق حبس شده و تنها راهِ ارتباطی اش با بیرون، تلفن است، ایده ی چالش برانگیزی ست. تلفن اعصاب خردکنی که در مواقع حساس، نه تنها کمکی نمی کند، بلکه بدتر، باعث می شود اوضاع بهم بریزد. لئونا، هر بار، با تماسی تلفنی، با یکی از افرادی که می شناسد، صحبت می کند و سپس وارد فلاشِ بکی از ذهنِ شخصِ پشتِ تلفن می شویم که ماجرایی را برای لئونا بازگو می کند تا هر دقیقه، حقیقت، بیش از پیش، برای او و البته ما روشن شود.

 

  •  نام فیلم: تصادف (Accident )
  • کارگردان: جوزف لوزی

استیون، استاد دانشگاه آکسفورد، زندگی آرام و عادی ای را با همسر و بچه هایش را می گذراند. اما روزی که آنا، یکی از شاگردانش را می بیند، کم کم عشق پیرانه سر، به سراغش می آید. او تلاش می کند هر طور شده آنا را به چنگ بیاورد … در این فیلم، بیشتر از دیالوگ ها، این سکوت ها، این نگاه آدم ها به یکدیگر و این حرف نزدن هاست که ماجرا را پیش می برد. عشق استیون به آنا، عشقی افلاطونی نیست، زمینی ست و از سرِ هوس. نگاههای حسرت بارِ او به اندام آنا، موید این نکته است. اما از سوی دیگر، او احساس پیری می کند و می خواهد همچنان جوان باشد و انگار آنا برای او آن چیزی ست که باعث می شود همچنان خودش را در سنین جوانی تصور کند. در صحنه ای که استیون مقابل ویلیام، معشوقه ی جوانِ آنا، قرار می شود یک بازی قدرتی انجام دهد و توانایی اش را به نمایش بگذارد، با تمام قوا، ویلیام را زیر فشارِ خود می گیرد تا نشان بدهد که همچنان توانایی دارد. این بازی به نوعی تبدیل می شود به زورآزمایی دو عاشق برای به دست آوردن معشوق. لوزی، با کادربندی ها و قاب های مثل همیشه تر و تمیز و بی نظیر خود، تنشِ موجود بین آدم های داستان برای رسیدن به آنا را نشان می دهد. سکانس شام خوردن، یکی از سکانس های نمونه ای فیلم است. ( یادداشتِ « آقای کلاین »، فیلمِ دیگرِ لوزی در « سینمای خانگی من » )

 

  •  نام فیلم: دزدها (Thieves )
  • کارگردان: خایمه مارکوس

پسر جوانی که به تازگی از دارالتأدیب بیرون آمده، با آشنایی با یک دخترِ جوان، دوباره کار همیشگی اش را از سر می گیرد: جیب بری … فیلم یک عاشقانه ی دزدانه ی مینی مالیستی ست و یک ماریا والورده ی جذاب و زیبا دارد که دلیل خوبی ست برای دیدنِ فیلم تا انتها. هر چند خودِ فیلم هم بدک نیست.

 

  • نام فیلم: زندگی اوهارو (The Life of Oharu)
  • کارگردان: کنجی میزوگوچی

روایت تلخ و مصیبت بارِ زندگی اوهارو، دلِ هر بیننده ای را به درد می آورد. بدشانسی ها، ناجوانمردی ها، اهانت ها و ستم هایی که بر سرِ این زن می رود، انگار تمام نشدنی ست. او تا می آید رنگ و روی خوشبختی را ببیند، اتفاقی، چیزی، او را از آن دور می کند. به خاطر عشقِ به یک مردِ از طبقه ی خود پایین تر، از شهر تبعید می شود، برای حرمِ شاه انتخاب می شود اما بعد از به دنیا آوردن بچه، او را از آنجا می رانند. به فاحشه خانه فروخته می شود. عاشق پسرِ جوانی می شود اما مرد در حادثه ای می میرد و اوهارو همچنان ناکام می ماند و … . فیلم روایت کندی دارد و گاه خسته کننده هم می شود، اما تأثیرگذار است و علاوه بر درامِ زندگیِ این زنِ بیچاره، سندی ست از اوضاع و احوالِ جامعه ی طبقاتی ژاپن، در قرن هفدهم.

اما نکته ی قابل توجه فیلم، یک صحنه ی به شدت تلخ و تأثیرگذار است که آدم را یاد صحنه ای از سریال « پایتخت » می اندازد! صحنه ای که مردی، اوهارو که حالا دیگر پیر و چروکیده شده را به معبدش و پیش تعدادی جوان می برد و به آن ها می گوید اگر زن بگیرید، در نهایت زن هاتان چیزی خواهند شد شبیه این عجوزه و بعد پولی کفِ دستِ اوهارو می گذارد و راهی اش می کند. در « پایتخت » هم صحنه ای بود که زنی ثروتمند، نقی معمولی را به خانه اش می بَرَد و وضع و اوضاعِ او را آینه ی عبرت بچه اش می کند. اینکه بگویم نویسندگانِ « پایتخت » با هوشمندی، این سکانس بامزه را از روی فیلم میزوگوچی برداشت کرده اند، سخن گزافی نیست.

 

 

  • نام فیلم: شازده احتجاب
  • کارگردان: بهمن فرمان آرا

شازده احتجاب، درمانده و رو به احتضار، خاطراتِ دوران گذشته ی خود و جدّش را پیش چشم هایش مرور می کند. خطراتی از ظلم و وحشیگری و استبداد … یکی از بهترین فیلم های موج نوی سینمای ایران، از روی رمان « شازده احتجاب » هوشنگ گلشیری که روایتی غیرخطی از ظلم و ستمِ یک خانواده ی قاجاری است. شازده، در اتاق خالی و سردش، روی صندلی می نشیند و ما به اتفاقات گذشته پرت می شویم. فیلم به شکلی پراکنده، تکه هایی از وقایعِ ترسناکِ این خانواده ی قاجاری را پیش چشم مخاطب می گشاید و در صحنه هایی گاه تکاندهنده و تلخ، نشان می دهد که اعیان و اشراف و شازده ها، چه بلایی که بر سرِ مردم و اطرافیانشان نیاورده اند. سبک غیرخطی فیلم، که به نظر، بهترین راه برای به تصویر درآوردن رمان گلشیری که با سه زاویه ی دید مختلف و به شکلی تو در تو، روایت می شود، بوده، هر چند در ابتدا شاید کمی گیج کننده به نظر برسد، اما بعد از چند دقیقه، به راحتی می شود با آن ارتباط برقرار کرد و سررشته ی داستان را به دست گرفت.

 

  •  نام فیلم: تودو مودو (Todo modo)
  • کارگردان: الیو پتری

عده ای از سران دولت ایتالیا، برای مراسمی مذهبی، وارد مکانی زیرزمینی می شوند تا در آنجا توسط یک کشیش بلندپایه از تمام فسادهایی که در طی دورانِ حکومت خود انجام داده اند، پاک شوند … مهارت پتری در تعریف داستان های خاص و عجیب و غریب با آن سبکِ سیال و روانِ خود بر کسی پوشیده نیست. او در این فیلم هم دست روی ماجرایی بسیار تمثیل گونه گذاشته که درباره ی مذهب و سیاست و فساد حاکمان سیاسی و مذهبی حرف می زند. با جلو رفتنِ فیلم، دنبالِ کردنِ داستان کمی خسته کننده می شود و گاه سررشته ی ماجرا از دستمان بیرون می آید اما در هر حال الیو پتری، بی شک یکی از بحث انگیزترین و چیره دست ترین کارگردانانِ تاریخ سینماست. ( یادداشتِ « بازجویی از یک شهروند دور از سوءظن »، « طبقه ی کارگر به بهشت می رود »، « دهمین قربانی » و « مکانی آرام در حومه ی شهر »، فیلم های دیگرِ پتری در « سینمای خانگی من » )

 

 

  • نام فیلم: بیماری استوایی (Tropical Malady)
  • کارگردان: آپیچاتپونگ ویراستاکول

تانگ و کنگ، دو جوانِ روستایی تایلندی هستند که به یکدیگر علاقه مندند. آن ها روزها را با عشق در کنار یکدیگر سپری می کنند … این فیلم ویراستاکول هم پر است از نمادهای شرقی و باورهای مذهبی آنان و اسطوره های پر آب و رنگ شان که در داستانی یک خطی گره خورده و نتیجه اش فیلمی ست که همچون فیلمِ دیگرِ ویراستاکول، حس و حالی مرموز و عجیب دارد. دو جوانِ عاشق، با عشقی غیرمعمول و تابوشکنانه که در زندگی دیگرشان، یکی در جلد یک ببر فرو می رود و دیگری برای به چنگ آوردنِ او به دلِ جنگل های انبوه می رود. راستش تفسیر کردنِ فیلم، لااقل برای من کارِ سختی ست اما دیدنش حتماً می ارزد. ( یادداشتِ « عمو بونمی که می تواند زندگی های گذشته اش را به یاد بیاورد »، فیلمِ دیگرِ ویراستاکول در « سینمای خانگی من » )

 

  • نام فیلم: ضیافت بابِت (Babette’s Feast)
  • کارگردان: گابریل اکسل

بابت، سرآشپزی فرانسوی ست که به خاطر جنگ های داخلی فرانسه، از آنجا فرار می کند به روستایی دانمارکی و نزد دو خواهرِ تارک دنیا و مذهبی می آید تا کار کند. اهالی روستا و همچنین دو خواهرِ پیر، انسان هایی به شدت معتقد هستند که شب و روزشان را در دعا و نیایش و استغفار می گذرانند. شبی که بابِت، تصمیم می گیرد با پولی که در لاتاری برنده شده، یک شامِ مفصلِ فرانسوی برای اهالی روستا درست کند، همه چیز عوض می شود … یک فیلم اشتها آور با انواع و اقسامِ اطعمه و اشربه و مخلفاتِ دیگر، که به شدت تحریک کننده هستند. فیلم روی این نکته دست می گذارد که (( آیا لذت جسمانی، به اندازه ی لذت روحانی، اهمیت ندارد؟ آیا نباید از لذت جسمانی، لذت ببریم و به جای چسبیدن به موهومات و خرافات، از طریقِ لذت جسمانی، به لذت روحانی برسیم؟ )). آن آدم های خشک و سردی که بر سرِ میزِ شامِ بابِت، کم کم گرم می شوند و دیگر حتی خوردنِ شراب را به آب ترجیح می دهند، انگار تازه بعد از اینهمه سال زندگیِ در ریاضت و سختی، متوجه شده اند که خوب زندگی نکرده اند. آن آدم های سرد و بی روح، عین محیطی که در آن زندگی می کنند، تحت تأثیرِ شراب های بابِت، به آغوش یکدیگر پناه می برند، انگار که حالا دارند زندگی را از چشم دیگری می بینند.

فیلم تا به نقطه ی اصلی اش که همان تصمیم برگزاری مهمانی از سوی بابِت است، برسد، کمی به زیاده گویی می افتد. پرداختن به داستانِ جوانی خواهرها، آن خواننده ی خوش صدای فرانسوی و جزئیاتِ دیگر، هر چند در کارِ نشان دادنِ حال و هوای فیلم، دخلیند، اما می شد موجزتر پرداخت شوند. فیلم نامه از روی داستانی کوتاه اقتباس شده و این نکته، در کلیتِ بیهوده شاخ و برگ دارِ فیلم، به چشم می آید.

 

  •  نام فیلم: قانون (The Law )
  • کارگردان: ژول داسین

ماری یتا، دختری زیبایی در یک شهر کوچک ایتالیایی ست که برای سزارِ پیر و حکمفرما، کار می کند. او عاشق مهندسی ست به نام انریکو. در این شهر، عشق های ممنوع دیگری هم وجود دارد و البته یک بازی به نام « قانون » که درآن مردها، دور هم جمع می شوند و یکدیگر را تحقیر می کنند … فیلم در گفتنِ حرف اصلی اش، گنگ و نامفهوم عمل می کند. خلاصه هم درست و حسابی مشخص نمی شود این بازی « قانون » دقیقاً به چه منظور است و ربطش به کلیت داستان چیست و چگونه؟ داستان های مختلفی هم که برای شخصیت های مختلف در نظر گرفته شده و هر از چند گاهی، سری به یکی از آن ها می زنیم، چندان خوب به هم چفت و بست نمی شوند. اما بهرحال، دیدنِ مارچلوی محبوبِ من و جینا لولوبرجیدای زیبا و جذاب، هیچ وقت خالی از لطف نیست. ( یادداشتِ « ریفی فی » و « نیروی بی رحم »، فیلم های دیگرِ داسین در « سینمای خانگی من » )

 

  • نام فیلم: مزاحمین (Intruders )
  • کارگردان: خوآن کارلوس فرسنادیلو

هیولای بی چهره، به دنبالِ بچه ای می گردد که چهره ی او را به روی صورتِ بی شکلِ خودش نصب کند … البته که فیلم به اندازه ی نمره های پایینی که از اینطرف و آنطرف گرفته، آنقدرها هم بد و بیخود نیست اما بهرحال نمی شود به آن فیلمِ خوبی هم گفت چرا که بالاخره مشخص نمی کند این هیولای بی چهره چیست؟ واقعاً یک هیولاست یا پدرِ مرد است؟ فیلم، هم می گوید این یک هیولاست و افسانه و هم آن را به واقعیت پیوند می دهد و می گوید پدرِ مرد است. اینجاست که دچار آشفتگی می شود و بهم می ریزد.

 

  • نام فیلم: دختری با یک چمدان (Girl with a Suitcase)
  • کارگردان: والریو زورلینی

آیدا دختری جوانِ بی خانمانی ست که توسط پسری به نام مارچلو دست به سر می شود. مارچلو برای اینکه دختر ردّش را گم کند، به لورنزو، برادرِ کوچکترش می گوید که با او حرف بزند و این شروع عشقِ لورنزو به آیداست … خستگی ناشی از سکانس های طولانی و کند، بدونِ اینکه چیزی پیش برود، آنقدر زیاد است که علناً عشقِ بین آیدا و لورنزو را در نظر بیننده، به سرمایی سوزان بدل می کند! مدت طولانی فیلم هم، مزید بر علتِ این سرمای سوزنده است.

 

  • نام فیلم: چهار عروسی و یک تشییع جنازه (Four Weddings and a Funeral)
  • کارگردان: مایک نِوِل

چارلز، جوانی ست که به دنبال عشق زندگی خود می گردد. او در عروسی یکی از دوستان نزدیکش، متوجه کری می شود و در یک نگاه، عشقی در وجودش شعله می کِشد که مدت ها با او باقی می ماند. عروسیِ دوستانِ چارلز، یکی یکی برگزار می شود و همه به مُرادِ دلشان می رسند جز چارلز … فیلم یک درام کمدی عاشقانه و بامزه و سرحال است درباره ی آدم هایی که همگی عشقشان را جستجو می کنند و به آن هم می رسند و شاهدش هم عکس هایی ست که شخصیت های فیلم، در مراسم ازدواجشان انداخته اند و در تیتراژ پایانی نشان داده می شود. هر چند چارلز و اتفاقاتی که بر او می گذرد، در مرکز فیلم قرار دارد اما آدم هایی هم هستند که دور و برِ قرار دارند و فیلم کم و بیش، به آن ها هم می پردازد و زندگی شان را مرور می کند. مثلاً زوج لورا و آنگوس که شروع فیلم با مراسم عروسی آن هاست را در مراسم عروسیِ خودِ چارلز می بینیم که بچه به بغل دارند. اینگونه است که همگی آدم های داستان به آن کسی که می خواهند می رسند. چارلز هم البته در این میان، و با کش و قوس فراوان، بهرحال به کری می رسد. سکانس ها و دیالوگ های بامزه ای در فیلم وجود دارد و نمونه ی اعلایش، سکانسی که روآن اتکینسون ( همان مستر بینِ خودمان ) در نقش کشیش بازی می کند و قرار است برای اولین بار خطبه ی عقد را بخواند که این صحنه را در بخش « سکانس » دیده بودید.

کوتاه، درباره ی چند فیلم

 

 

۸ دیدگاه به “کوتاه، درباره ی چند فیلم، شماره ی هفده”

  1. نگین گفت:

    سلام. این پستتان با این که طولانی بود اما بسیار چسبید. مخصوصا که تکلیف مرا با دیدن یا ندیدن برخی فیلمها روشن کرد! بسیار ممنونم.

  2. NOBODY KNOWS گفت:

    درباره فیلم non_stop به نظرم اون اشفتگی که ازش حرف زدید توش وجود نداشت..یعنی فیلم خیلی منطقی و بدون هیچ اغراقی داشت جلو می رفت و به نظرم خیلی منطقی تر تموم شد…
    با خوندن این پست فوق العاده تحریک شدم که europa…sorry wrong number و amer رو ببینم
    و باز هم مثل همیشه ممنون از این همه انرژی که توی پستاتون دیده میشه

    • damoon گفت:

      اغراق که در فیلم کم نبود؛ مثل هواپیما رباهایی که درباره ی حادثه ی یازده سپتامبر حرف می زدند و بعد از طریق یک سری دیالوگ شعاری، می گویند که می خواسته اند ثابت کنند آمریکا ناامن است و این حرف ها. این ها با بیانی شعارگونه ابراز می شوند. یا مثلاً سخنرانیِ غرای قهرمان داستان رو به مسافرین هواپیما درباره ی زندگی اش و اینکه آن چیزی نیست که آن ها فکر می کنند هم همینگونه است. این لحنِ شعاری و اغراق آمیز، حتی با توجه به ژانر فیلم و حال و هوا و لحن داستان، همچنان وصله ی ناجوری ست. درباره ی آشفته شدنِ داستان هم مثلاً باید قضیه ی رسانه ها را مطرح کنم که قرار است قهرمان را یک ضدقهرمان و تروریست جلوه بدهند و به قول معروف تقصیر را به گردنِ او بیندازد که به نظرم بسیار سطحی و ناگهانی و بی دردسر، شروع می شود و به همان سرعت هم سر و تهش هم می آید و به سرانجامی گنگ می رسد. کلاً هر چه به سمت انتها می رفتیم، به من حس آشفتگی دست می داد، انگار داستان پخش و پلا می شد. که یک مقدارش به خاطرِ آن چیزهایی ست که ذکرش رفت و یک مقدار دیگرش هم حس شخصیِ من بود.
      Amer یک فیلم متفاوت و به نظرم عالی و جذاب است. حس خیلی خوبی به من داد. فیلمی بی ادعا، جمع و جور، شسته رفته و “باحال”. مدت ها بود از دیدنِ فیلمی اینطور حض نکرده بودم.
      و باز هم ممنون از شما به خاطر لطف و انرژیِ همیشه مثبت تان که دلگرم کننده است برایم. بی تعارف.

  3. سینا گفت:

    amerرو دانلود کردم عالی بود باز هم یک پیشنهاد خوب و یک فیلم خوب.
    دو تا پیشنهاد هم داشتم.
    فیلم جدید کیم کی دوک Moebius یک افتضاح کامله.خیلی مزخرفه.دیگه خبری هم از اون ایده های منحصر به فردش نیست.لطفا یه نقدی ازش بنویس.
    درضمن کلاس هنرپیشگی داوودنژاد رو هم ببین .فیلم عجیبیه.اوایلش خیلی خسته کننده بود ولی هرچقدر جلو می رفت جذابتر می شد.
    در بین بخش های این سایت این بخش رو از همه بیشتر دوست دارم.
    بسیار بسیار ازت متشکرم.

    • damoon گفت:

      چه خوب که شما هم خوشتان آمد از فیلم.
      فیلم کیم کی دوک را ندیده ام هنوز. اما زیاد شنیده ام که فیلم خوبی نیست. هر وقت دیدمش، حتماً مطلبی درباره اش خواهم داشت. “کلاس هنرپیشگی” را هم قصد داشتم به زودی ببینم که مصادف شد با پیشنهادِ شما.
      ممنون از شما به خاطر لطف تان.

  4. پریسا گفت:

    (Sorry, Wrong Number) خیلی ممنونم از توضیح در مورد این فیلم( که ترغیب شدم و دیدم) چه قدر از این شیوه خاص روایتگری فلاش بکی فیلم های نوآر کلاسیک خوشم میاد!! به نظرم خیلی برای زمان خودشون مدرن بوده … ایده ی این فیلم رو یادم نمیاد در فیلم دیگه ای به این صورت دیده باشم ، خیلی متفاوت و جالب بود البته بازم به پای فیلم نوآر کلاسیک The Killers(1946) H
    ( آدمکشها- ساخته ی رابرت سیودماک) نمی رسید!! اونجا هم با یک روایتگری فلاش بکی عالی روبرو بودیم ،

    Sorry, Wrong Number راستی در این فیلم چه قدر جالب بود که عنوان فیلم دقیقا میشه آخرین جمله ی پایانی فیلم !!

    • damoon گفت:

      ممنون از شما. خوشحالم که با « سینمای خانگی من » ترغیب به دیدن فیلم شدید و خوشتان هم آمد. اگر از این نوع روایت خوشتان می آید، پس پیشنهاد می کنم « بوسه ی قاتل » استنلی کوبریک را هم ببینید.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم