نگاهی به فیلم یی یی Yi Yi

نگاهی به فیلم یی یی Yi Yi

  • بازیگران: نین جن وو ـ جاناتان چانگ ـ کلی لی و …
  • نویسنده و کارگردان: ادوارد یانگ
  • ۱۷۳ دقیقه؛ محصول تایوان، ژاپن؛ سال ۲۰۰۰
  • ستاره ها: ۴ از ۵

عینِ خودِ زندگی

 

خلاصه ی داستان: اِن جی، همسرش مین مین، پسر کوچکشان یانگ یانگ و دختر خانواده تینگ تینگ، هر کدام به شکلی درگیر احساسات و افکار و مشکلات مختلفی هستند، همچنانکه آدم های دور و برشان هم؛ عشق، حسادت، نوستالژی جوانی، قهر و آشتی، این های چیزهایی ست که اِن جی و دیگران تجربه اش می کنند …

 

یادداشت: بعد از دیدن آخرین فیلم ادوارد یانگ، که خیلی زود بر اثر سرطان از دنیا رفت، حسرت می خوریم از اینکه چه کارگردان دقیق و خوب و خوش ذوق و خوش سلیقه ای از دنیای سینما کم شد. پختگی و قوامِ این فیلم، در تک تک نماها، ظرافت در تک تک بازی ها، واقع گراییِ چیره دستانه ی فیلم، ایده های بصری و مضمونی که حسابی آدم را به هیجان می آورند، همه و همه، نشان از نویسنده و کارگردانی دارد که به کارش مسلط بود که اگر زود نمی مُرد، حتماً الان خیلی از او می شنیدیم.

فیلم با یک عروسی شروع می شود و با یک مرگ به اتمام می رسد و در این میان، زندگی آدم های مختلفی را مرور می کنیم که درگیر مشکلاتی هستند، احساسات متناقضی را تجربه می کنند، به دیدگاه جدید می رسند، به گذشته برمی گردند و حسرت زمانِ از دست رفته را می خورند و در نهایت برمی گردند سرِ جای اولشان، اما با این تفاوت که حالا با تجربه تر شده اند و بهتر می توانند با خیلی چیزها کنار بیایند. ساختار فیلم نامه، روایت غیرخطی از زندگی آدم هایش است؛ به فراخور داستان، هر بار، به یکی شان نزدیک می شویم، ماجرایش را دنبال می کنیم و در بارِ بعدی، ادامه ی داستانش را می بینیم. آدم های زیادی در داستان وجود دارند که همگی، تقریباً، به خوبی پرداخت می شوند، چه آن ژاپنی خوش ذوق و خوش صحبت و جذاب، آقای اُتو، شریکِ کاریِ اِن جی، که تنها در سه چهار سکانس می بینیمش اما در همین سه چهار سکانس فردیت می یابد و تبدیل می شود به نقطه ی تغییرِ دیدگاهِ ان جی و جوشش دوباره ی عشقِ دورانِ نوجوانی و جوانی در او و چه کوچکترین عضو خانواده، یانگ یانگ که به نظرم مهمترین شخصیتِ داستان است و برغم سن کوچکش، بزرگترینِ آن ها و اشاره خواهم کرد که چرا؛ یانگ یانگ با دوربین عکاسی اش و عکس گرفتن از پشت سر آدم ها و زوایای ظاهراً بی معنا از در و دیوار و پنجره، به نوعی شاه بیتِ مفهومی فیلم را بنا می کند و آن « بهتر دیدنِ خود » است. طی نامه ای که او در پایان داستان، بر سر مزار مادربزرگِ درگذشته اش می خواند به نکته ی کلیدی داستان اشاره می کند، او با همان لحن و نوشتار کودکانه اش در این باره حرف می زند که دوست دارد در آینده به مردم چیزهایی بگوید که نشنیده اند و چیزهایی نشان بدهد که ندیده اند. این کاری ست که او با آن عقل ظاهراً هنوز نارسش، با دوربین عکاسی می کند و البته مورد تمسخر ناظم مدرسه و دخترهایی که همیشه اذیتش می کنند هم قرار می گیرد. یک بار، عکسی را که از پشت سرِ دایی خودش گرفته، به او نشان می دهد و در جواب دایی که با تعجب می گوید این عکس به چه درد می خورد، عنوان می کند: (( تو خودت نمی تونی پشتت رو ببینی، پس من کمکت کردم. )). او دوست دارد زوایایی را به آدم های دور و برش نشان بدهد که تاکنون به آن توجهی نکرده اند. او یک بار به پدرش ان جی می گوید: (( من فقط می تونم نصف حقیقت رو ببینم؟ چون فقط می تونم اون چیزی رو ببینم که جلوی رومه. )) و حالا با عکس هایی از پشت سر آدم های دور و برش، انگار می خواهد برسد به تمامی حقیقت. انگار می خواهد مردم را دعوت کند به بهتر دیدنِ خود.

اما یکی از موضوعات محوری این داستان، عشق است. عشقی که در نیمه ی دوم فیلم، آدم های داستان درگیرش می شوند. ان جی با صحبت های پر حرارت اُتو، شریکِ ژاپنی اش، در اوج بحرانِ شرکت، ناگهان دچار غلیان احساسات می شود و تلفیق موسیقی و حرف های روح بخش اُتو، او را دوباره عاشق زنی می کند که از بچگی در فکرش بوده. دختر خانواده، تینگ تینگ، عاشق دوست پسرِ دخترِ همسایه می شود و یانگ یانگِ بامزه ی کوچک، عاشق دختری در مدرسه اش می شود که چند سالی از خودش بزرگتر هم است. و البته در این بخش هم نشان می دهد که چقدر نسبت به اطرافیانش، نسبت به سنش، عمیق تر و دقیق تر و حتی باتجربه تر به قضایا نگاه می کند. او در اینجا هم زوایایی را می بیند که دیگران قادر به دیدنش نیستند یا بی اهمیت از کنارش می گذرند. حکایت عاشق شدنِ او در مدرسه، در یکی از زیباترین، جذاب ترین و خلاقانه ترین صحنه های فیلم رقم می خورد: یانگ یانگ سرِ کلاس صمعی بصری نشسته که روی پرده ی سفید، برای دانش آموزان، مستندی از طبیعت و چگونگی ایجاد رعد و برق و ریزش باران نشان داده می شود. در همین هنگام، دختر مورد علاقه ی یانگ یانگ درِ کلاس را باز می کند و وارد می شود ( که در لحظه ای که می خواهد وارد شود، دامنش به میخِ کنارِ در گیر می کند و بالا می رود و یانگ یانگ در یک لحظه می تواند زیرِ دامنِ او را نگاه کند و این یکی از آن لحظات شاهکار فیلم است که شما نمی توانید تشخیص بدهید این بالا رفتنِ دامن، عمدی بوده یا سهواً اتفاق افتاده، سهوی که از روی اتفاق، به محتوای صحنه بسیار جور در آمده و اینجاست که می گویم ادوارد یانگ پختگیِ زیادی در پرداختِ صحنه ها از خود نشان می دهد، حتی اگر این لحظه ی بی نظیر، سهوی اتفاق افتاده باشد؛ که البته من بعید می دانم ) دختر وارد می شود و در پی جستجوی جا برای نشستن، روبروی پرده قرار می گیرد و یانگ یانگ به او زل می زند در حالیکه در پس زمینه اش، فیلمِ مستندِ در حال پخش، از رعد و برق می گوید که عامل ایجاد حیات بروی زمین بوده است؛ درست در لحظه ای که عشقِ یانگ یانگ هم مانند رعدی آسمانِ قلب او را می شکافد و این صحنه تبدیل می شود به بهترین و زیباترین لحظه ی فیلم برای توصیف عشق. عشقی که همه ی افراد خانواده و همه ی آدم های داستان، تجربه اش می کنند اما همانطور که ذکرش رفت، یانگ یانگِ کوچک، تنها کسی ست که بزرگمنشانه و باتجربه تر و عاقلانه تر با این قضیه روبرو می شود؛ یانگ یانگ برعکس بقیه، برعکس پدرش که حسرت این را دارد که چرا همان وقت ها در نوجوانی، معشوقه اش را نادیده گرفته، برعکس خواهرش که در برخورد با پسر مورد علاقه اش موضعی منفعلانه دارد، بر عکس آن ها، برای همذات پنداری با دختر مورد علاقه اش موضعی بسیار بزرگ منشانه در پیش می گیرد، او با دیدن معشوقه ی در حالِ شنا در استخر، تمرین حبس نفس می کند و سر آخر خودش را در آب استخر می اندازد تا ذره ای هم شده با معشوقه اش یکسان باشد و گامی در جهت رسیدن به او بردارد و درکش کند و اینجاست که می گویم او اتفاقاً بزرگترین و باتجربه ترین آدم داستان است؛ بیاد بیاورید زمانی را که مادرش او را بالای بستر مادربزرگِ در کما فرامی خواند و از او می خواهد که با پیرزن حرف بزند، اما یانگ یانگ حرفی برای گفتن ندارد، اما در انتها، و با خواندن نامه اش بر سر مزارِ مادربزرگ، متوجه می شویم که او حرف برای گفتن داشته و دارد اما دلیلی ندیده آن را برای مادربزرگِ سرد و گرم چشیده اش تعریف کند. نگاه کنید که مادرش مین مین، چطور از زدنِ حرف های تکراری بالای سرِ بیمار، به ستوه می آید و در نهایت خسته می شود طوری که سرِ آخر مجبور می شود خبرهای روزنامه را برای بیمار بخواند! یا بقیه ی افراد خانواده که به نوبت، بالای سرِ بیمار حاضر می شوند و تند تند حرف می زنند و بیرون می روند. یانگ یانگ مثل یک فیلسوف، آنجایی که لازم بداند حرف می زند و آنجایی که لزومی نبیند، سکوت اختیار می کند. او همراه مادربزرگ، کم حرف ترین و آرام ترین و پرتجربه ترین شخصیت های داستان هستند.

در قسمتی، تینگ تینگ و معشوقه اش بعد از دیدنِ فیلمی در سینما، به کافه ای رفته اند و پسر بعد از اینکه تینگ تینگ ابراز می کند که زیاد از فیلم خوشش نیامده، چون بیش از حد جدی بوده، می گوید سینما مثل زندگی ترکیبی از شادی و غم است که موجب می شود به تجربیاتمان افزوده شود و این دقیقاً مطلبی ست که کلیت فیلم به آن اشاره دارد، اینکه زندگی آدم های داستان هم ترکیبی از غم و شادی ست ( همچنان که فیلم با عروسی شروع می شود و با عزا تمام ) و هر چه که جلوتر می رویم، این تجربیات ماست که افزوده می شود تا به آرامش برسیم، همچون مادر بزرگِ پیرِ داستان که هیچ وقت حرف نمی زند، به دور و برش با لبخندی گرم، عشق هدیه می کند و سر آخر هم در سکوتِ کامل از دنیا می رود، او تمام آن چیزهایی که دور و بری هایش قرار است تجربه کنند و بیاموزند، آموخته و تجربه کرده و حالا به آرامشی ذهنی رسیده است و همانطور که ذکرش رفت، انگار یانگ یانگِ به ظاهر کوچک هم چنین است.

اما صحبت درباره ی کارگردانی یانگ، خودش مطلب مفصلی می طلبد ؛ بازی های به شدت واقع گرایانه ی فیلم در حالی که معمولاً بازیگرانِ آسیای شرقی در نشان دادن احساسات و عواطف، به گمان این طرفی ها، کمی غلوشده رفتار می کنند، طنز ظریف و در عین حال تلخی که در گوشه و کنار اثر چه با دیالوگ و چه با حرکات آدم ها، به ثمر می نشیند، غلبه ی رنگ قرمز در تمامی فیلم که تبدیل می شود به موتیفی بسیار جذاب و درگیرکننده و دکمه ای بر پیکره ی زیبایی شناسانه ی اثر آنچنان که در هر صحنه و نما، چشممان ناخودآگاه به دنبال دیدنِ رنگِ قرمز، در اطراف صحنه می چرخد، نمابندی های دقیق و فکر شده که بار مفهومی اثر را به دوش می کِشند، تدوین بسیار فکر شده ی اثر ( یکی از بهترین کات های فیلم، درست بعد از صحنه ی عاشق شدنِ یانگ یانگ، همان صحنه ای که شرحش رفت، شکل می گیرد: مستند درباره ی رعد و برق ادامه دارد و صدای گوینده به گوش می رسد که صحنه قطع می شود به تینگ تینگ که زیرِ باران ایستاده است و یا صحنه ی بی نظیرِ تدوین موازی گشت و گذار ان جی و معشوقه ی سابقش شری، دست در دست هم که در صحنه ی گشت و گذار تینگ تینگ و دوست پسر جدیدش ادغام می شود تا با این همسانی، انگار این دو زوج، تبدیل شوند به شمایلی از گذشته و آینده ی دیگری )، همه ی این موارد موجب می شوند فیلمی بسیار ظریف و در عین حال محکم، در برابرمان قد علم کند که عین خودِ زندگی، گاه تلخ می شود و گاه شیرین. شاید در بخش « از نگاه قاب ها » درباره ی جزئیاتِ نمابندی های بی نظیر یانگ بیشتر صحبت کنم.

یانگ یانگ و دوربین عکاسی اش ...

یانگ یانگ و دوربین عکاسی اش …

 

۴ دیدگاه به “نگاهی به فیلم یی یی Yi Yi”

  1. سینا گفت:

    فکر کنم فیلمو یکسال پیش دیدم همون موقع هم شد یکی از فیلم های دوست داشنی من.حالا با این نقدت کنجکاو شدم دوباره ببینمش.ممنون از نقد خوبت.عیدتم مبارک

  2. dadmehr گفت:

    با سپاس از نقد هوشمندانه شما.در صحنه ای از فیلم که تینگ تینگ و پسر جوان به کافه رفته اند.پسر در دیالوگی از عمو خود نقل میکند که با ظهور سینما انسانها سه بار عمر می کنند زیرا که با دیدن فیلم ها تجربیاتی را می ببیند که خود شاید هرگز در زندگی واقعی آنرا تجربه نخواهند کرد.فکر میکنم این فیلم به درستی خود مصداق این دیالوگ زیباست. فیلم زیبایی است .افسوس از مرگ چنین کارگردانی . افسوس..

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم