کوتاه، درباره ی چند فیلم، شماره ی هجده

  • نام فیلم: Afflicted
  • کارگردانان: دِرِک لی ـ کلیف پروس

دِرِک که به نوعی بیماری مغزی دچار است تصمیم می گیرد همراه دوستش کلیف به سفر دور دنیا برود تا آرزوی همیشگی اش قبل از مرگ، مبنی بر دیدنِ دنیا را برآورده کند. آن ها دوربینی به دست می گیرند و سفر آغاز می شود. بعد از شبی که دِرِک در اسپانیا با یک دختر می خوابد، بدنش شروع می کند به تغییراتی ترسناک؛ او قدرت فراوانی پیدا می کند، سرعتش از یک ماشین هم بیشتر می شود و می تواند از ساختمان های بلند بالا برود … یکی دیگر از فیلم های سبک Found Footage که حالا دیگر واقعاً می شود از آن به عنوان یک ژانر مستقل با زیرژانرهای مختلف نام برد. تصاویر این فیلم از طریقِ دوربینِ دوستِ مستندسازِ دِرِک ثبت و ضبط می شود و داستان در زیرژانر زامبی ها اتفاق می افتد. فیلمسازان که همان بازیگران این فیلم هم هستند، مولفه های ژانر ترسناکِ زامبی را در این فیلم در قالبِ جدیداً همه گیرشده ی مستندنمایی پیاده کرده اند که نتیجه اش هر چند به اندازه ی فیلم هایی مثل « وی اچ اس » ( اینجا ) یا « مگان گم شده » ( اینجا ) و یا« تونل » ( اینجا ) جذاب از آب در نیامده، اما با توجه به ایده های بصری فوق العاده ای که دو فیلمساز به خوبی از پسِ پرداخت آن برآمده اند و خلق صحنه هایی تأثیرگذار، همچنان برای تماشاگرِ تشنه ی ترس و هیجان، قابل تأکید است.

 

  •  نام فیلم: Kid Cannabis
  • کارگردان: جان استاکوِل

نیت، جوانی ست که با مادر و برادر کوچک خود، در خانه ای اجاره ای و با کمترین درآمدِ ممکن، با بردن پیتزا به درِ خانه ی مردم، روزگار می گذراند. او یک روز به این نکته پی می برد که می تواند برای کسب در آمد بیشتر، علف های مخدر را از کانادا وارد کند و در آمریکا بفروشد. او و دوستش با برنامه ریزی، اولین قدم را با موفقیت برمی دارند و این سرآغازِ ثروت و شهرتِ زیادی ست که نصیبشان می شود … فیلم جوری از علف های مخدر حرف زده که منی که در عمرم حتی سیگار را بین انگشتانم حس نکرده ام، هوس استفاده اش به سرم زده بود! آن جایی که نیت و دوستش رفته اند پیشِ خانواده ای که در گلخانه شان گیاه مخدر پرورش می دهند، مردِ خانواده، چنان رویایی از محسنات استفاده از این گیاه به جای سیگار صحبت کرده که واقعاً هوس انگیز است! جالب اینجاست که حتی در پایان هم حرف فیلم این نیست که اگر بروی سراغ قاچاق مواد مخدر آینده ای نخواهی داشت، بلکه تأکیدش روی از پشت خنجر زدنِ گروهِ نیت به اوست و تنهایی نیت در پایانِ کار. فیلم یک جوری برخورد می کند که انگار موافق این نکته است که نیت باید این کارها را می کرد و لازم بود که بکند! فیلم که از یک داستان واقعی نشأت گرفته، با دیالوگ های جذاب و روایت پر افت و خیزش، کارِ خوبی از آب درآمده که می شد با شخصیت پردازی بهتر، کار بهتری هم از آب در بیاید. این قضیه مخصوصاً درباره ی نیت صدق می کند که شخصیت اصلی ست ولی آنقدرها عمق پیدا نمی کند.

 

 

  •  نام فیلم: پُمپئی (Pompeii )
  • کارگردان: پل آندرسون

مایلو که در زمان بچگی، قتل عام خانواده ی خود را به دست رومی ها و رهبرشان سناتور کوروس دیده، بعد از بزرگ شدن، تبدیل می شود به یک برده که در میدان های نبرد گلادیاتوری برای حفظ جانش می جنگد. ورود او و دیگر بردگان به پمپئی، برای اجرای مبارزاتِ مرگبار، همزمان می شود با عشق دخترِ امپراتورِ پمپئی به او و همچنین ورود سناتور رومی، قاتل خانواده ی مایلو و همه ی این ها زمانی اتفاق می افتد که کوه آتشفشان در حال فوران است … راستش با توجه به حرف هایی که درباره ی فیلم شنیده بودم و امتیازاتی که اینطرف آنطرف، منتقدان نثارش کرده بودند، فکر می کردم با فیلم مفتضحانه ای روبرو باشم که اینطور نشد. هر چند داستان فیلم، بارها و بارها، با سر و شکلی دیگر، ساخته شده و عین همین روند را طی کرده و به نتایجی مشابه رسیده، اما باز هم دیدنش خالی از لطف نیست. بهرحال کلیشه ها هم اگر خوب سر و شکل بگیرند، قابل دیدن هستند و این فیلم، کلیشه ای بود از کلیشه ها اما قابل تحمل و در مواقعی هم حتی جذاب. صحنه های نبرد و جلوه های ویژه ی فیلم که مربوط می شد به فوران آتشفشان، انصافاً قابل توجه از آب در آمده بود، همچنین ساختِ کامپیوتری فضای دورانِ رومِ باستان که خیلی تماشایی بود. بی مزه ترین آدم های داستان هم عاشق و معشوق فیلم بودند. دو آدمِ مثل ماست که هیچ جور نمی شد باورشان کرد!

 

  • نام فیلم: جک استرانگ (Jack Strong )
  • کارگردان: ولادیسلاو پاسیکووسکی

در طی جنگ سرد، سرهنگ کوکلینسکی، برای آمریکایی ها جاسوسی می کند. او با روش هایی دقیق، کاری می کند که به دستِ نیروهای خودی نیفتد اما دوام آوردن در این شرایط خطرناک، کار سختی ست … یک تریلر جاسوسی جذاب که با رعایت تمام مولفه های این ژانر، از تعلیق تا تعقیب و گریز و غافلگیری، حتی بیننده ای مثل من که چیزی از بلشویسم و پیمان ورشو و بلوک شرق و این اصطلاحات و سیاست بازی ها سر در نمی آورد را پای خود نگه می دارد و با زمان نسبتاً طولانی اش هیچ هم خسته کننده نمی شود.

 

  •  نام فیلم: خانواده (The Family)
  • کارگردان: لوک بسون

آقای مانزونی مافیایی قدیمی ست که حالا تبدیل شده به خبرچین پلیس. او و خانواده اش، حالا برای در امان ماندن از دست روسای مافیا، در معیت پلیس، به شهری در فرانسه نقل مکان می کنند و آنجا با هویتی جعلی روزگار می گذرانند تا اینکه یکی از روسای زخم خورده ی مافیا در ایتالیا، از مکان آقای مانزونی و خانواده اش مطلع می شود … ظاهراً لوک بسون، عزمش را جزم کرده که به ام نایت شیامالان بپیوندد! اینجا دیگر نه داستان بامزه ای وجود دارد و نه در و پیکری. طنز فیلم بیشتر به لودگی شبیه است و لوک بسون از پسِ در آوردن لحظات کمدی برنیامده، داستانک های بی ربط، از قضیه ی قهوه ای بودنِ آب شهر بگیرید تا عشق آبکی دختر خانواده به معلم ریاضی مدرسه و بعد انجمن فیلمی که آقای مانزونی به همراه بقیه اهالی شهر می نشیند و فیلم « رفقای خوب » اسکورسیزی را می بینند ـ که حالا باز این مورد آخری، با توجه به ارجاعاتی که در خود دارد، قابل تحمل تر از بقیه ی موارد به نظر می رسد ـ ، فیلم را از رمق انداخته اند و کلیت ماجرا را سطحی کرده اند.این میان، رابرت دنیرو با تکرار دیالوگ معروف آل کاپون در « تسخیرناپذیران » دی پالما، عاشقان فیلم و طرفداران خودش را به یاد نقش جاودانه اش، در نقش آل کاپون می اندازد. ( یادداشت « آخرین نبرد » ، فیلم دیگر بسون در « سینمای خانگی من » )

 

  • نام فیلم: خرابه ی آبی (Blue Ruin)
  • کارگردان: جرمی سالنیه

دوایت، جوانی ژولیده و بی خانمان، در پی انتقام است. انتقام از کسی که پدر و مادرش را کشته اند … بیست دقیقه ی ابتدایی فیلم، حس کنجکاوی تماشاگر در رابطه با اینکه این جوان چرا اینطور بی خانمان است، چرا از شنیدن خبر آزادی چند نفر، برمی آشوبد و چرا می خواهد انتقام بگیرد، برانگیخته می شود اما در ادامه، حس کنجکاوی جای خودش را به حس سردرگمی می دهد. در نهایت هم درست متوجه نمی شویم قضیه ی خانوادگی چه بوده که مردان و زنانِ دو خانواده، اینطور وحشیانه، افتاده اند به جان هم. فیلم نامه نویس از آنجایی که داستان کم داشته، متوسل شده به تأکید روی صحنه های بی کارکردی مثل عملیات دوایت برای در آوردن تیر از پایش. پیش داستان ( داستانی که قبل از شروع فیلم اتفاق افتاده و ما در طی روایت باید به آن مسلط شویم تا انگیزه ها و شخصیت ها دستمان بیاید ) بسیار گنگ است.

 

  •  نام فیلم: زیر پوست (Under the Skin)
  • کارگردان: جاناتان گلیزر

زنی که ظاهراً از فضا آمده، به هیأت یک زنِ زمینی در می آید و شروع می کند به شکار مردها … یک فیلم علمی ـ تخیلی عجیب و غریب با یک سری تهمیداتِ بصری غافلگیرکننده، مثل غرق شدنِ مردهای اغفال شده در دریاچه ای مثل قیر سیاه، ریتمی کند و کشدار و خسته کننده و خط داستانی قابل پیش بینی. گلیرز که فیلم های خوبی مانند « جانور جذاب » و « تولد » را در کارنامه دارد، در این فیلم تلاش می کند روایتگر داستانی علمی ـ تخیلی با مایه های ترسناک باشد که تجربه ی جالبی ست لااقل از لحاظ جلوه های تصویری.

 

  • نام فیلم: سگ های پوشالی (Straw Dogs)
  • کارگردان: راد لوری

بازسازیِ فیلم فوق العاده ی « سگ های پوشالی » سام پکین پا، گرچه فیلمِ خیلی بدی هم نیست اما مشخص نیست چرا باید این دوباره سازی انجام می گرفت! فیلمی که نه در جسارت می تواند به فیلم پکین پا نزدیک شود ( صحنه ی مهمِ تجاوز به زن در این فیلم، بیشتر شبیه یک معاشقه ی ظریف از آب در آمده تا یک تجاوزی که قرار است اعصاب مخاطب را هدف قرار دهد ) و نه می تواند انگیزه ی آدم هایش را چندان درست و حسابی جفت و جور کند ( در فیلم پکین پا، انگیزه ی زن از بدن نمایی اش به مردان، انتقام سرد بودنِ همسرش در قبال اوست اما در اینجا، اصلاً متوجه این سرد بودن نمی شویم و در نتیجه معلوم نمی شود چرا زن از یک طرف از نگاه مردان ناراحت است و از طرفِ دیگر، در مقابل آن ها لخت می شود ).

 

  • نام فیلم: مادر و روسپی (The Mother and the Whore )
  • کارگردان: ژان استاش

الکساندر جوانِ آسمان جلی ست که عقاید متفاوتی دارد و تنها کار مثبتش، حرف زدن درباره ی عقایدش است. او در خانه ی دختری به نام ماری زندگی می کند و با او رابطه دارد. با پیدا شدن سر و کله ی ورونیکا، الکساندر به او هم علاقه پیدا می کند و به این شکل رابطه ی سه طرفه ای شکل می گیرد … فیلم یک ماراتنِ سه ساعته ی پر دیالوگ است که شیره ی جانِ آدم کشیده می شود تا به اتمام برسد! حتی ممکن است چند کیلویی وزن کم کنید از بس که طولانی ست و خسته کننده! الکساندرِ فیلم، که نقشش را ژان پی یر لود، پسر نوجوانِ « چهارصد ضربه » ی تروفو بازی می کند ( وقتی عکس او را در آستانه ی هفتاد سالگی ببینید، نمی توانید باور کنید این همان نوجوان است ) مدام در حالِ روده درازی ست؛ از زمین و زمان و عشق و علاقه اش به دخترها و زیبایی و غذا و مشروب حرف می زند و می زند و می زند تا دیوانه تان کند! نکته ی حسرت برانگیز اینجاست که دو دختر زیبا همزمان عاشقش شده اند، همزمان کنارش می خوابند و همزمان با هر دو عشق ورزی می کند، دخترها همزمان قربان صدقه اش می روند و التماسش می کنند، مفت و مجانی در خانه ی یکی از دخترها می خورد و تا لنگ ظهر می خوابد و تازه پولِ توی جیبش را همان دخترِ صاحبخانه با کار کردن می دهد و با وجودِ همه ی این ها، باز هم این آقای الکساندر معلوم نیست از چه چیز شاکی ست و چه مرگش است! راستش درکِ احساساتِ این آدم ها چندان کارِ ساده ای نیست اما با اینحال و با تمام این حرف ها، با جمله ی کارسازِ « این هم یک نوعش است! » ، می توان به استقبال فیلم رفت و از دیالوگ های بعضاً جذاب جناب الکساندر دلخوش شد.

 

  •  نام فیلم: مبارزه ی کینه ای (GrudgeMatch )
  • کارگردان: پیتر سگال

هنری و بیلی، دو مشتزنِ قدیمی که مبارزاتِ سختی با هم داشته اند و هنوز هم، بعد از اینهمه سال و تمام شدنِ دورانِ ورزشی شان، نفرتشان در رینگ بوکس را به زندگی عادی کشانده اند، به تهییجِ یک دلال، تصمیم می گیرند دوباره مسابقه ای انتقامی با هم ترتیب بدهند. حالا آنها سرِ پیری باید تمرین کنند و برای مبارزه آماده شوند … تنها نکته ی مثبت فیلم، همان درگیری دو ستاره ی سابق بر این بروی رینگ بوکس است که با توجه به چروک روی پوست دنیرو و استالونه و اندامِ دیگر پژمرده ی آن ها، خوب و واقعی و باورپذیر از آب در آمده و هر دو هم تلاش خود را کرده اند تا به رغم اندامِ رو به پیری رفته شان، بتوانند تماشاگر را قانع کنند که آن ها قبلاً مشت زن های حرفه ای بوده اند. هر چند، هم دنیرو و هم استالونه، اصلاً برای این انتخاب شده اند که تا پیش از این، تجربه ی فیلم های داخل رینگ را داشته اند، اما آن فیلم ها کجا و این فیلم بی حال و تصنعی و لوس کجا؟! دنیرو سایه ای از شخصیتِ جیک لاموتای « گاو خشمگین » هم نیست و استالونه هم که دیگر تکلیفش معلوم است! فیلم رو هوا بنا شده، گذشته ی آدم ها هیچ بُعدی به داستان اضافه نمی کند و کیم بسینگر هم این وسط خودش را علاف کرده است! استالونه ظاهراً نامزد دریافت زرشک زرین هم بوده که البته موفق نشده آن را بگیرد!

 

  •  نام فیلم: مویه ی شوم (Scream and Scream Again)
  • کارگردان: گوردون هزلر

پلیس به دنبال یک قاتل روانی ست که طعمه های خود که زنان جوان هستند را می کُشد و خون شان را می خورد. بعد از به دام افتادن قاتل، پلیس متوجه می شود که او یک انسان عادی نیست و توسط یک دکتر دیوانه خلق شده است … اسم اصلی فیلم، همانطور که می بینید، « فریاد و دوباره فریاد » است اما از آنجایی که در ایران، با نام « مویه ی شوم » شناخته می شود ( در واقع که فیلم شناخته شده ای نیست )، با همین نام ازش یاد کردم. بزرگان سینمای ترسناک، پرایس و لی، اینجا در نقش هایی متفاوت ظاهر شده اند و البته هیچ کدامشان هم چندان ترسناک به نظر نمی رسند. فیلمی که هر چند آنقدرها قابل بحث نیست و چه در جنبه ی داستان پردازی و چه در جنبه ی کارگردانی، اثر قابل ملاحظه ای محسوب نمی شود اما به هر حال دیدنِ یک باره اش هم نمی تواند آنقدرها زیانبار باشد، زیانبارتر از خیلی از فیلم های دیگری که می بینیم و آخرش هم چیزی دستمان را نمی گیرد.

 

  • نام فیلم: جنایت های بزرگ (High Crimes )
  • کارگردان: کارل فرانکلین

کلیر و همسرش تام، زندگی عاشقانه ای را سپری می کنند و به زودی هم قرار است بچه دار شوند. اما یک شب، همه چیز تغییر می کند: مأموران پلیس تام را دستگیر می کنند و به زندان می اندازند. اتهام تام، قتل عام مردم یک روستاست زمانی که او یک نظامی بوده با نام ران چپمن. کلیر که هیچ چیز از این موضوع نمی دانسته، دچار شوک می شود. او که وکیل کارکشته ای ست، تلاش می کند این اتهام را که پایه و اساسی هم ندارد، پاک کند … یک داستان جنایی رازآلودِ تقریباً جذاب با بزنگاههایی مناسب درباره ی زنی زیبا و جذاب که ناگهان در موقعیتی قرار می گیرد که تشخیص راست از دروغ برایشی غیرممکن می شود. او حتی دیگر شوهرش را هم نمی شناسد. اشلی جادِ جذاب و شیرین، انرژی خوبی به نقشش داده، همینطور مورگان فریمنِ همیشه دوست داشتنی. نوکِ پیکانِ حمله ی فیلم، به سوی دولتمردان و صاحب منصبانِ آمریکاست که تلاش دارند جنایت هایشان را سرپوش بگذارند.

 

  •  نام فیلم: یورش ۲ (The Raid 2 )
  • کارگردان: گرث ایوانز

راما، با نام و نشانی جعلی، خودش را بین باند خطرناکی قرار می دهد تا با نزدیک شدن به سران باند، خلافکاران و پلیسان فاسد را شناسایی کند … باید خود را آماده کنید تا صحنه های زد و خوردِ ترسناکی را ببینید که نفس آدم را می گیرند. مخصوصاً یک سکانس شش دقیقه ای که بین راما و نوچه ی آدم بده ی داستان توی آشپزخانه ی یک رستوران اتفاق می افتد که واقعاً ترسناک است. این صحنه ها بسیار عالی از آب در آمده اند. به فکر داستان نباشید؛ همه چیز پخش و پلا و بیخودی طولانی ست. داستان به هیچ وجه جلو نمی رود بلکه کش می آید و کش می آید و گاه پُرگو و شعاری ست.

 

  •  نام فیلم: شاید شیطان (The Devil, Probably)
  • کارگردان: روبرو برسون

شارل، جوانی ست به تنگ آمده از روزگار، از آلودن محیط زیست توسط انسان ها، از بمب اتم و بی رحمی ها، از اینکه انسان ها با دست خودشان دارند خودشان را از بین می برند. شارل، افسرده، تصمیم می گیرد کاری بکند … سینمای برسون، از عمد سینمای سردی ست. سینمایی که نه بازیگر معروفی دارد و نه درام چشمگیری. این فیلم برسون هم از این قاعده مستثنا نیست؛ سرد و حتی دافعه برانگیز و البته در اینجا، کمی شعارزده و مستقیم. برسون انگار ابایی ندارد تا مسئله ی از بین رفتن محیط زیست و دلزدگی اش از نادانی آدم ها را به شکل مستقیم بیان کند. مهمترین قسمت فیلم، جایی ست که در اتوبوس، بین مسافران، صحبت از کوته فکری دولت ها پیش می آید اما یکی از مسافران، خودِ مردم را مقصر اصلی می داند و در جواب این سئوال که: (( کیه که انسانیت رو به بازی گرفته؟ ))، می گوید: (( شاید شیطان. )). تکان دهنده ترین قسمت فیلم هم صحنه ی پایانی ست. ( یادداشتِ « ناگهان بالتازار » فیلم دیگرِ برسون در « سینمای خانگی من » )

 

  • نام فیلم: مادرید ۱۹۸۷ (Madrid, 1987)
  • کارگردان: دیوید تروئبا

یک دختر جوان و یک رمان نویس و مقاله نویس پیر، به شکلی اتفاقی در یک حمام گیر می کنند در حالیکه کاملاً برهنه هستند. آن ها از همه چیز حرف می زنند … این فیلم از آن فیلم هایی ست که دیدنش کمی صبر و حوصله می خواهد. پر حرف است و تلاش می کند کل مسئله ی بشریت را در عرض نود دقیقه حل کند و با شخصیتِ مقاله نویسِ منتقدش، کلی فلسفه ببافد و آسمان ریسمان کند. کمی که حال و حوصله داشتید باشید و کمی هم که اهل حرف های قلمبه سلمبه باشید، می توانید فیلم را تا آخر دنبال کنید، هر چند سرِ آخر، چیزی هم از آن دستگیرتان نشود! دو چیز می تواند موجب تسلایتان باشد؛ یکی تکرار مدوام این جمله که (( بالاخره این هم یک نوع سینماست )) و آن دیگری، که بسیار مهمتر هم هست، دیدنِ ماریا والورده ی زیبا و ظریف و دلچسب که رنجِ دیدنِ این فیلمِ خسته کننده را هموار می کند.

 

  •  نام فیلم: شب من با مو (My Night at Maud’s)
  • کارگردان: اریک رومر

از این فیلم به شاهکار رومر یاد می کنند. فیلمی درباره ی مذهب و اعتقادات و احساسات و البته پاسکال! اگر کم حوصله باشید، دیدنِ فیلم تا به آخر برایتان سخت خواهد بود، به خصوص که پر از دیالوگ های سنگین است و مثل کتاب های فلسفه، که با هر خط خواندنشان، مجبورید کمی مکث کنید تا معنای جمله را در یابید و در ذهنتان ته نشین شود، اینجا هم مجبورید دیالوگ ها را ذره ذره دنبال کنید تا دستگیرتان شود چی به چیست و این آدم ها درباره ی چه چیزی دارند حرف می زنند. برای من، به شخصه، ارتباط برقرار کردن با فیلم های رومر، کارِ بسیار سختی ست، هر چند بر این اعتقاد باشیم که اصولاً فیلم های رومر برای ارتباط برقرار کردن ساخته نشده اند.

 

  • نام فیلم: دفترچه ی مجلس رقص (Dance Program)
  • کارگردان: ژولین دوویویه

بعد از مرگِ شوهرِ کریستین، او به دنبال معشوقه های قدیمی اش می رود که اسمشان در دفترچه ی مجلس رقص والس، هنگامی که تنها شانزده سال داشت، نوشته شده است. مردانی که او در عنفوان جوانی، با آنها رقصیده بود و خوش گذرانده بود. دیدنِ دوباره ی مردان، بعد از اینهمه سال، در حالیکه همه شان تقریباً به آن چیزی که می خواسته اند، نرسیده اند، دریغ و آه و حسرتی دو طرفه را به دنبال دارد … دووویه که معروفترین فیلمش « په په لوموکو » است، در این اثر احساسی برانگیز به زندگی زنی می پردازد که سعی می کند به دوران خوش گذشته سفر کند اما این سفرِ او، بیش از آنکه مایه ی خوشحالی اش باشد، ناراحتی برایش به ارمغان می آورد چرا که هر یک از مردان به مسلک و مقام و موقعیتی وارد شده که هیچ کدامشان فکرش را هم نمی کردند. یکی کشیش شده، یکی دزد شده و آن دیگری زندگی آشفته ای با همسرش دارد و … فیلم پیش می رود و ما تک تک با این آدم ها و مشکلاتشان رو در رو می شویم. همچنان که کریستین هم رو در رو می شود و هر بار بیشتر از قبل، دچار سرخوردگی و ناراحتی می گردد. دفترچه ای که از لای نامه های همسر متوفی اش بیرون می افتد، متعلق به کریستین است که در آن اسم مردانی که در نوجوانی با او رقصیده بودند، نوشته شده. افتادنِ اتفاقی این دفترچه از لای باقی ورق ها، انگار سرنوشتی ست که کریستین را به سمت خود می خواند. او باید به این سفر دور و دراز برود تا با امید بیشتری بازگردد و به زندگی اش ادامه دهد.

 

  •  نام فیلم: زمستان می کُشد (Winter Kills)
  • کارگردان: ویلیام ریشرت

نیک کیگان، برادر رئیس جمهورِ ترور شده، برای یافتن قاتل برادرش بعد از شانزده سال، وارد لابیرنتی خطرناک می شود که سیاستمدارانِ خطرناکی از جمله پدرِ ثروتمندش برایش تدارک دیده اند … یک فیلم نه چندان جذاب و پر پیچ و خم با پایانی کاملاً قابل حدس، از مردی که نمی خواهد خودش را قاطی سیاست کند اما در نهایت، آلوده اش می شود و به جایی می رسد که نباید برسد و چیزهایی می فهمد که نباید بفهمد. فیلم ضربه ی مهلکی در کارگردانی اش می خورد. مثلاً صحنه ای در فیلم هست که نیک به همراه چند نفر دیگر در ماشین نشسته. او لحظه ای حواسش می رود پیِ یک زنِ دوچرخه سوار و بعد که دوباره حواسش سرِ جایش می آید، ناگهان متوجه می شود راننده و دو سرنشین عقب، تیر خورده اند و تازه اینجاست که ترس برش می دارد! معلوم نیست او چطور متوجه تیراندازی نشده و حتی صدای شکستن شیشه ی ماشین را در حالیکه خودش هم سرنشین ماشین بوده، نشنیده. یا یک صحنه ی دیگر در فیلم هست که طی آن نیک مورد حمله ی یک مستخدمه ی سیاهپوست قرار می گیرد. نحوه ی حمله ی زن به او و حرکاتش، این بخش از فیلم را بیشتر شبیه یک کار کمدی کرده تا یک درام جاسوسی!

 

 

  •  نام فیلم: موگامبو(Mogambo )
  • کارگردان: جان فورد

ویکتور مارسوِل، شکارچی جذابی ست که در آفریقا زندگی می کند. بعد از پیدا شدنِ سر و کله ی اتفاقی دو زن در آنجا، جدال عاشقانه ی سختی بین آن ها برای تصاحب ویکتور شکل می گیرد. این در حالی ست که آن ها در راه سفر به سرزمین گوریل ها هستند … راستش اوا گاردنر و گریس کلی، این زیبارویانِ بهشتی، آنقدر سریع و در طرفه العینی عاشق ویکتور می شوند که مهلت نمی کنیم باورشان کنیم! اگر از این تحولاتِ « یهویی » این خانم های بی نظیر و جذاب در ابتدای داستان بگذریم، ادامه ی کار، بالاخره قابل تحمل است. فورد آن دهکده های وسترنی آمریکایی را رها کرده و زده به دلِ جنگل های آفریقا و با فیل و تمساح و کرگردن و یوزپلنگ همنشین شده که نتیجه اش کارِ نه چندان بدی از آب در آمده است که به خاطر آن خانم های زیبا و کلارک گیبلِ مردانه هم که شده می شود یک بار دیدش. ( یادداشتِ « مرد آرام » و « چه کسی لیبرتی والانس را کشت »، فیلم های دیگرِ فورد در « سینمای خانگی من » )

 

  •  نام فیلم: نفس کشیدن (Breathe In)
  • کارگردان: درِیک دورِموس

سوفی، یک دانشجوی انتقالی ست که از لندن به آمریکا می آید و طبق رسمی دیرینه، در خانه ی یک خانواده که اقامتِ او را در خانه شان پذیرفته اند، مستقر می شود تا نیم سالی تحصیلی را بگذراند. کیت، پدر خانواده، نوازنده ی ویولن سل است و سوفی یک پیانیست ماهر. مرد کم کم احساس می کند علاقه ای به سوفی دارد … فیلم مایه ی چندانی برای تعریف داستانش و به ثمر رساندن آن ندارد. داستانِ لارا، دخترِ کیت، که به سوفی حسادت می کند و بعد هم می خواهد خودش را تقدیم دوست پسرش کند بسیار اضافه و بی کارکرد است، ضمن اینکه پایان بندیِ داستان هم بسیار سرهم بندی ست؛ لارا تصادف می کند و بعد همه چیز خوب می شود: مرد برمی گردد پیش خانواده اش و از سوفی دست می کِشد و آخرش هم دوباره همه دور هم جمع می شوند و این سئوال پیش می آید که تصادف لارا، چطور باعث شده که این خانواده دوباره با هم خوب شوند؟

۳ دیدگاه به “کوتاه، درباره ی چند فیلم، شماره ی هجده”

  1. اقا امین(amin18) گفت:

    سلام سبک Found Footage منظورت همون سبکیه که تمام فیلم اول شخصه و یه نفر از بازیگرا یه دوربین دستش گرفته و به جای فیلمبردار,فیلمبرداری میکنه؟
    اگه منظورت اینه چند تا فیلم اینطوری اسم میبرم که به همه دنیا پیشنهاد میکنم نبینن این فیلما رو از بس مضخرف و مسخرن:
    Nightlight 2015:درباره ی ۵ نوجوان احمق که دارن یه بازی خاص با چراغ قوه تو جنگل انجام میدن.یکی از دخترا قبلا توی یه پارتی به یه پسری محل نزاشته و پسره خودکشی کرده و الان روحش توی اون جنگله و میخواد ۵ تا نوجوان رو بکشه.فیلم همین داستان رو هم نمیتونه بهتون منتقل بکنه و خودم این داستان رو به زور از توش کشیدم بیرون.در ضمن اگه اون پسره میخواد ۵ تا نوجوان رو بکشه چرا باید خودشو بکشه و تبدیل بشه به یه روح خبیث که بعد انتقام بگیره؟و مشکلش با ۴ تا نوجوان بعدی چیه؟
    The Quiet Ones 2014:یه فیلم که بر اساس واقعیت ساخته شده و بازیگر نقش اصلی فیلم دوربین دستشه و داره فیلم میگیره از ازمایشاتی که دارن روی یه دختر روانی انجام میدن و میخوان دختره رو درمان بکنن(تمام فیلم اینطوری نیست که بازیگر نقش اصلی فیلم بگیره بعضی جاهاش مثل فیلمای عادیه)
    The Remaining 2014:یه فیلم مسخره درباره اخرالزمان که مسیحی ها میخوان بگن اینطوری که ما میگیم اخرالزمان میشه.اول فیلم انسان های مثلا پاک میوفتن زمین و میمیرن(دو نفر که با هم عشق بازی میکنن تو اسانسور جلوی یه جوون که داره فیلم میگیره هم پاکن؟) بعدش ادمای گناه کار باقی میمونن که ۵ تا ارتیسته فیلم هم جز گناه کارا هستن ۵ تا ارتیسته هم موبایلا تو جیب هاشون هستن و هر کدومشون عشقش بکشه موبایل رو در میاره و فیلم میگیره

  2. بنيامين حدادي گفت:

    سلام
    درباره فیلم winter kills موافقم که سطح پایینه.ولی من عاشق کارهای جف بریجس هستم. زیرنویس فارسی فیلم پیدا نمیشه.کسی رو سراغ داری زیرنویسشو فارسی کنه ؟من انگلیسیشو دارم.البته دوبله داره که اصلا درست دوبله نشده وخیلی از جاهای فیلم هم دوبله نیست.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم