کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی بیست

کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی بیست

  • نام فیلم: تابور
  • کارگردان: وحید وکیلی فر

تعریف های زیادی که از فیلم شنیده بودم و حرف های شیفته وارِ جان بورمنِ معروف درباره اش و اینکه به عنوان یکی از ده فیلم خوبِ سال ۲۰۱۳ انتخاب شده بود، به شدت کنجکاوم می کرد برای دیدنِ فیلم. اما برخلافِ انتظار، چیزی نبود که لایقِ اینهمه تعریف و تمجید باشد. فیلم، فضاسازی خوب و قابل ملاحظه ای داشت اما غیر این، جز ادابازی چیز دیگری نبود. فیلم می خواست متفکرانه باشد و با آن مکث های بیش از حد و اعصاب خردکنِ روی هر نما، می خواست بیانیه ای باشد بر تک افتادگیِ انسانِ امروز در عصر جدید اما عملاً تبدیل به چیزی شده بود به شدت خسته کننده و ادایی که می خواست هم تارکوفسکی باشد و هم کوبریک و هم چند نفرِ دیگر همزمان! مرزِ بین یک فیلمِ مدرن و حتی پست مدرن ساختن با فیلمی بی محتوا ساختن، بسیار باریک است. نمی شود غوره نشده، مویز شد …اما با تمام این حرف ها، یک بار دیدنش هم ضرر ندارد. می شود تحملش کرد.

 

  • نام فیلم: از شر شیطان نجاتمان بده (Deliver Us from Evil)
  • کارگردان: اسکات دریکسون

افسر پلیس، رالف سارچی و همکارش، پرونده های کوچکی را حل و فصل می کنند، از مردی که زن و بچه اش را کتک می زند تا راحت کردنِ خیالِ خانواده ای که ادعا می کنند در زیرزمین خانه شان، روح وجود دارد و تا دستگیریِ زنِ دیوانه ای که بچه ی کوچکش را داخل خاکریزی در یک باغ وحش می اندازد. در ابتدا، این اتفاقات، بی ربط به هم به نظر می رسند اما وقتی صداها و تصاویر ترسناکی، ذهنِ سارچی را پر می کند، او کم کم پی می برد، اتفاقاتی که حل و فصل شان کرده، به شدت به هم مربوط بوده اند … فیلم بیشتر از این نمی توانست مذهب باوری در ذهن مخاطبش فرو کند. وقتی سارچیِ بی دین، که اهل کلیسا رفتن نیست و نجات مادرش از دستِ یک متجاوز را تلاش خودش می داند و نه قدرت های ماورایی، در پایان، فرزندِ تازه به دنیا آمده اش را در کلیسا غسل تعمید می دهد، باید بپذیریم که فیلم به شدت مذهبی ست. فیلم از روی ماجرایی « واقعی » ساخته شده؛ باز هم شخصی پیدا شده، اینبار یک افسر پلیسِ بازنشسته، که درباره ی اتفاقِ واقعی ای ( ؟! ) که برایش افتاده، کتابی بنویسد و بعد فیلمی از رویش ساخته شود برای آدم های ساده نگر و تنبل، که بهشان هشدار داده شود، اگر کارِ بدی بکنند، اینطوری می شود که می بینید! پس بیایید اعتراف کنید و کلیسا بروید که زندگی خوش بگذرد بهتان و شیطان میطان در کار نباشد!

فیلم، چند پله از ساخته ی قبلی دریکسون، « شیطانی »، پایین تر است و تنها یک سکانس خوبِ جن گیری در اداره ی پلیس ( ! ) دارد که آنهم به لطف دیالوگ های مسخره در بابِ مراحلِ بیرون کشیدنِ شیطان از جلدِ مرد، به فنا رفته است.

فیلمِ دیگرِ دریکسون در « سینمای خانگی من »

ـ شیطانی ( اینجا )

 

  • نام فیلم: اعتماد (Trust )
  • کارگردان: دیوید شویمر

آنی دختر نوجوانی ست که در محیط چت، با نوجوانی آشنا می شود که وقتِ دیدار، می فهمد او یک مرد میانسال است. مرد به آنی تجاوز می کند و این آغازِ دگرگونی آنی و در مخصمه قرار گرفتن پدر و مادرش است … فیلم به آسیب های امکاناتی می پردازد که جوانان امروزی به آن دسترسی دارند. امکاناتی که پدر و مادرِ آنی، به عنوان نسل گذشته، از خطرهایش خبری ندارند. نویسندگان با زیرکی این تفاوتِ دنیای والدین و دختر را در صحنه ای ظریف گنجانده اند، آنجا که پدر نمی تواند حروف اختصاریِ مربوط به دنیای چت روم ها را بخواند و از دخترش می خواهد که آن را برایش رمزگشایی کند. صحنه ی تکان دهنده ی فیلم جایی ست که طی آن، آنی با دیدنِ عکسِ دخترانی که مورد تجاوزِ همان مردی قرار گرفته اند که به او تجاوز کرده، انگار تازه از خواب کودکانه اش بیدار می شود؛ او تا پیش از این، عاشق مرد بود و در خیالات کودکانه اش، تصور می کرد او ( مرد )، عاشقش است. اما ناگهان از خوابِ غفلت بیدار می شود و انگار پای به دوران جدیدی می گذارد. تازه می فهمد که مرد از او سوء استفاده کرده است و شروع می کند به گریه کردن.

 

  •  نام فیلم: اهدا کننده (The Giver)
  • کارگردان: فیلیپ نویس

در یک دنیای کنترل شده، همه ی آدم ها با هم برابرند. هیچ عواطف و احساساتی در کار نیست و همه چیز سیاه و سفید دیده می شود. اما وقتی جوناس به عنوان گیرنده ی خاطرات انتخاب می شود، می فهمد که دنیا چیزی بیشتر از آن است که به او حقنه کرده اند … حالا دیگر شمار فیلم هایی که ایده ی دنیای کنترل شده را پیش می کِشند، آنقدر زیاد شده که حتی تلویزیون خودمان هم بر اساس این ایده، برای محصول سالاد الویه، یک تبلیغ ساخته! فیلم دقیقاً راهِ همسلفانش مانند « بازی های گرسنگی » را دنبال می کند و همچنان جوانکی را در مرکزِ داستانِ خود قرار داده که کم کم درک می کند دور و برش چه خبر است و سعی می کند حصارِ بالادستی ها را زیر پا بگذارد و به سمت ناشناخته ها برود و انسان را به اصل انسان بودنش برساند. حالا که اینهمه فیلم دیده ایم با چنین ایده ای، این یکی هم رویش! اتفاقی که نمی افتد!

فیلمِ دیگرِ فیلیپ نویس در « سینمای خانگی من »

ـ سالت ( اینجا )

 

  •  نام فیلم: برتری (Transcendence)
  • کارگردان: والی فیستر

ویل کستر دانشمندی ست که در حال ساختن یک ابرهوش با تمام مختصات انسانی ست. در این راه، همسرش اِوِلین هم او را همراهی می کند. اما وقتی ویل توسط یک گروهِ مخالف، ترور می شود و بعد می میرد، اِوِلین تصمیم می گیرد، ذهنِ ویل را به ابرکامپیوتری که خودِ ویل ساخته، نصب کند تا ویل همچنان زنده باشد و به فعالیت هایش ادامه بدهد، اما این کار آنطور که اِوِلین و بقیه فکر می کنند، پیش نمی رود … به نظرم وقتی افسار خیال را بیش از حد پرواز بدهی نتیجه اش می شود فیلمِ میان مایه ای به نام « برتری » که هر چند ایده ی اولیه ی خوبی دارد اما در جزئیات و اتفاقات و البته شخصیت پردازی ها، خسته کننده و بی رمق است. تا یک جاهایی همه چیز روی اصل و اصولی که خودِ فیلم پایه ریزی اش کرده جلو می رود اما از جایی به بعد، وقتی ویلِ کامپیوتری، همه چیز را زیر بال و پرِ خود می گیرد و می خواهد برای خودش امپراتوری تشکیل بدهد و همه ی آدم های دنیا را مثل خودش بکند، از اینجا به بعد دیگر همه چیز بهم می ریزد. آدم ها آپلود می شوند و دانلود می شوند و معلوم نیست چجوری در وجود هم نفوذ می کنند و این حرف ها … اینجاست که می گویم فیلم آنقدر خیالش را پرواز می دهد که جنبه ی علمی داستان را هم تحت الشعاع قرار می دهد و بی مزه می شود.

 

  • نام فیلم: مردان ایکس: روزهای آینده ای سپری شده (X-Men: Days of Future Past)
  • کارگردان: برایان سینگر

لوگان/ وولورین اینبار وظیفه دارد به گذشته برود و جلوی ساخته شدنِ موجوداتی به نام « نگهبان » را بگیرد؛ موجوداتی جهش یافته که توسط یک دانشمندِ خطرناک برای تسلط بر جهان ساخته شده اند … فیلم با در هم آمیختنِ آینده و گذشته، به این مفهوم می پردازد که تغییر آینده در دستان خودِ ماست. اما راستش آنقدر فیلمِ شلوغ پلوغی بود و آنقدر شخصیت هایش در ذهن هم می رفتند و بیرون می آمدند و غیب می شدند و ذوب می شدند و هزار جور رنگ عوض می کردند، در میانه های فیلم دیگر کم کم خوابم گرفت! ریخت و پاش ها و جلوه های ویژه ی فیلم، برای ذهنِ جمع و جور پسندِ من، چندان جذاب نیامدند.

فیلمِ دیگرِ برایان سینگر در « سینمای خانگی من »

ـ جَکِ غول کُش ( اینجا )

 

  • نام فیلم: خوابِ عمیق (Sleep Tight)
  • کارگردان: خائومه بلاگوئرو

سزار دربانِ تنها و افسرده ی یک آپارتمان است که تنهایی اش را با یک ایده ی ترسناک پُر می کند: او شب ها، به یکی از واحدهای آپارتمان که دختری تنها به نام کلارا در آن زندگی می کند، می رود و بعد از به خواب رفتنِ او، بیهوشش می کند و اینگونه به آنچه که دلش می خواهد می رسد. کاری که هر شب و هر شب تکرار می کند تا اینکه وقتی پای دوست پسرِ کلارا به میان می آید، ناگهان همه چیز عوض می شود … فیلم، فیلمِ هیجان انگیزی ست. اَعمال سزار برای تضعیف روحیه ی کلارا، جذاب هستند: مثل تزریق ماده ای در لوازم زیبایی دختر تا پوستش روز به روز خراب تر شود یا مالیدنِ ژلی مخصوص به زوایای خانه تا سوسک ها جمع شوند. سزار استادِ گرفتنِ حالِ دیگران است! او به هر ترتیب انتقام خودش را می گیرد از همه. چه پیرزنِ خوبِ همسایه باشد که با حرف های نیش دار و تأکید روی تنهایی او، می آزاردش، چه نظافتچی های آپارتمان که با توطئه ی او، توسط پلیس دستگیر می شوند. او دلش نمی خواهد کسی شاد باشد. شادیِ دیگران انگار اذیتش می کند. و هموست که کلارا را از دخترِ شادِ ابتدای فیلم، تبدیل می کند به دخترِ تکیده و خسته ی انتها. بدترین قسمتِ ماجرا هم که در پایان شکل می گیرد و سزار با بچه ای که در شکم کلارا گذاشته، انگار خودش را تکثیر هم می کند و برای همیشه کلارا را دچار افسردگی می نماید. جاهایی از داستان اگر چفت و بستِ محکمتری داشت، مطمئناً فیلم بهتری می شد، مثل لو رفتنِ سزار نزدِ دوست پسرِ کلارا.

 

  • نام فیلم: باد دبور
  • کارگردان: محمد رسول اف

این مستند شصت دقیقه ای، به نفوذِ وسایل ارتباط جمعی از قبیل ماهواره و اینترنت در جامعه ی ایران می پردازد. جامعه ای گرفتارِ سانسور شدید. فیلم نشان می دهد که چطور حتی در دورترین نقاط ایران، حتی در خانواده های عشایر، حتی در روستایی بدوی هم، ماهواره بخشی از زندگی مردمِ بی تفریح را پُر کرده است. فیلم می گوید به رغم سانسور شدید، به رغم فشارها و اعتقادات مذهبی دُگم، دیوار کشیدن و تهدید و فشار، بی نتیجه است؛ چیزی که بخواهد راه خودش را پیدا کند، می کند. بقیه اش فقط زور زدنِ بیخود است. جلوی موج را نمی شود گرفت. اوجِ نگاه فیلمساز به این زور زدن های بیخود و اِعمال فشارهای بی معنا را می شود از آنجا دریافت که عکس هایی نشان داده می شود از مأمورینِ انتظامی که به پشت بام مردم می ریزند و ماهواره ها را له و لورده می کنند و روی این عکس ها، صدای مرشدِ زورخانه را می شنویم!

 

  • نام فیلم: لبه ی تاریکی (Edge of Darkness)
  • کارگردان: مارتین کمپبل

وقتی دختر کریون، جلوی چشم او کشته می شود، او که افسر پلیس است، تلاش می کند سرنخی از قاتل به دست بیاورد. این جستجو، کریون را به نتایج عجیبی می رساند … زمان بچگی مان، تصویرِ دختری که به شکلی فجیع، جلوی پدرش توسط گلوله سوراخ می شود را از یاد نبرده ایم. سریال « لبه ی تاریکی » با آن موسیقی فراموش نشدنی اش، به یکی از خاطرات دورانِ کودکی خیلی ها تبدیل شد. و این فیلم، قرار است نسخه ی سینمایی آن سریالِ بی نظیر باشد اما خب حتی از سایه ی آن سریال هم عقب می ماند. فیلم از بس دیالوگ دارد و از بس از یک جایی به بعد، بیخودی پیچیده می شود که دیگر ذوق و شوقی برای انتهای کارش باقی نمی گذارد. فیلم در لبه ی یک کارِ اکشن و جنایی در نوسان است اما نه این تمام و نه آن.

 

  • نام فیلم: The Saratov Approach
  • کارگردان: گرت بتی

دو مبلغِ مذهبیِ آمریکایی در روسیه دزدیده می شوند. گروگان گیرها درخواست پول می کنند … تنها نکته ی جالب فیلم نتیجه گیری نهایی اش است که برخلافِ تمام فیلم های آدم ربایی، یک جور دیگر تمام می شود. ایده ی جالبی دارد اما مدت زمانش بیخودی طولانی ست و غیر از آن نکته ی پایانی، همه جای دیگرش قابل حدس.

 

  • نام فیلم: بوسه ی مرگ بار (Kiss Me Deadly)
  • کارگردان: رابرت آلدریچ

وقتی کارآگاه خصوصی، مایک هامر، هنگام رانندگی در یک بزرگراه، با زنی مواجه می شود که سراسیمه در حال فرار است، زندگی اش به مخاطره می افتد … ژانر نوآر واکنشی بود به ناکامی های اجتماعی و سیاسی دهه های چهل و پنجاه در آمریکا. قهرمانِ تنهای مردِ اینگونه فیلم ها اغلب در دنیایی تیره و تار زندگی می کند که از در و دیوارش دسیسه و نیرنگ می بارد و قهرمانِ زنی هم در این داستان ها هست که با ابزارهای جنسیتیِ خویش، مرد را به سوی تباهی می کشاند و که همان فم فتال معروف باشد. در “بوسه ی مرگ بار” با مایک هامر معروف طرفیم. مردی که سرد و خشن و البته به نظرم بی مزه، که با دوز و کلک و خشونت، می خواهد کارش را پیش ببرد و بر اثر یک حادثه، درگیر ماجرایی می شود که هر چه جلوتر می رود، همه چیز پیچیده تر و لاینحل تر جلوه می کند. در هر صحنه، چندین و چند اسم ردیف می شوند که به نظر می رسد در کشت و کشتار نقش دارند و مایک هامر هر چه جلوتر می رود، اسم ها مانند زنجیره ای کنارهم قرار می گیرند تا ماجرا پیچیده تر شود و حرف ها و قیافه ی ناامید مایک هامر، نشان می دهد که او خودش هم می داند که چندان شانسی در این پرونده ندارد و نهایت کار، چیزی جز سیاهی نیست.

 

  • نام فیلم: جمعه ی خوبِ طولانی (The Long Good Friday)
  • کارگردان: جان مکنزی

هارولد شاند، مرد ثروتمندی ست که در ظاهرِ درست و قانونی اش، کارهای مافیایی و خلافِ زیادی انجام می دهد. او مردی ست که می خواهد لندن را به پایتختِ نوین اروپا تبدیل کند و برای این کار، رویاهای زیادی در سر دارد. اما یک روز، اتفاقاتِ بد، پشتِ سرِ هم روی می دهد: برادرش کشته می شود، رفیق و همکارش هم همینطور، خودش هم ترور نافرجامی را از سر می گذراند. هارولد که به شدت عصبانی ست، در پیِ علت این اتفاقات برمی آید … هارولد، با هنرنماییِ باب هاسکینزِ فقید، هر چه که جلوتر می رود، بیشتر در گردابی غرق می شود که خودش با اَعمالش آن را ساخته. حرصِ او برای از پیش برداشتنِ مخالفین و برآوردنِ رویاهای درونِ سرش، آنقدر هست که از هیچ کاری فرو گذار نکند. اما در آن صحنه ی پایانی که در ماشینِ مخالفین گیر می افتد، خشمِ او، کم کم تبدیل می شود به لبخندی ناچار، که یعنی خودش می داند که دیگر کاری از دستش ساخته نیست و عصبانیت و حرص و چنگ و دندان نشان دادن، کاری از پیش نخواهد برد.

از نکات جالبِ فیلم، حضور کوتاه مدت و بدونِ دیالوگِ پیرس برازنانِ معروف است که آن موقع ها، هنوز اسم و رسمی نداشت و فیلم های اولیه اش را بازی می کرد.

 

  •  نام فیلم: مردی که خواب است (The Man Who Sleeps)
  • کارگردان: برنارد کیسان

یک نریشنِ هفتاد دقیقه ای به همراهِ تصاویرِ بی صدای مردی که مثل خواب زده ها، در پاریس می چرخد و ظاهراً هیچ هدفی در زندگی ندارد. او شروع می کند به اطرافِ خود، جورِ دیگری نگاه کردن. به نظرم اگر رمانی که فیلم از رویش ساخته شده را بخوانید ( در صورت در دسترس بودن ) به نتایج بهتری برسید. فیلم چیزِ خاصی به محتوای نریشن اضافه نکرده است.

 

  • نام فیلم: مکس و آهن پاره فروش ها (Max and the Junkmen)
  • کارگردان: کلود سوته

مکس، مأمور پلیسی ست که تاکنون نتوانسته مأموریتی را با موفقیت به سرانجام برساند. او که مورد تمسخر همکارانش است، یک روز با دیدنِ دوست قدیمی اش که یک دزد خرده پاست، تصمیم می گیرد، او را به دام خطرناکی بیندازد و بعد دستگیرش کند … حکایتِ پلیسی ناموفق در کارش که نقشه می چیند دختر زیبایی را اغفال می کند تا از طریق او، دوست قدیمی اش را به دام بیندازد و بتواند موفقیتی در کارش حاصل کند اما در نهایت، هیچ چیز آنطور که فکرش را می کند، پیش نمی رود. عشق، مانعی می شود برای به انجام رسیدنِ تمام و کمالِ مأموریت و مکس می کند آن کاری را که نباید بکند. فیلم یک پیکولیِ مثلِ همیشه خوب دارد، یک رومی اشنایدرِ خوب دارد و یک کلود سوته ی عالی دارد با نماهایی به شدت گرم و گیرا. کسی که به خوبی می داند چطور شخصیت هایش را بپرورد و آن ها را در کشاکش نقاط حساس زندگی به تصویر بکشد.

فیلم های دیگرِ کلود سوته در « سینمای خانگی من »

ـ ریسک بزرگ ( اینجا )

ـ وینسنت، فرانسوا، پل و دیگران ( اینجا )

 

  • نام فیلم: دیسکانکت (Disconnect )
  • کارگردان: هنری آلکس روبین

حکایت درهم فرو رفته ی افرادی که در دنیای مجازی، ظاهراً با هم دوست می شوند … فیلم از بدی های دنیای مجازی ای می گوید که همه ی آدم های این دور و زمانه، درگیرش هستند؛ دوستی ها و ارتباطاتی نه چندان با پایه و اساس که معمولاً هم به نتیجه ی خوبی نمی رسد. آدم ها، در این دنیا، تنهاتر می شوند و عشق و حسِ زیبایی و لمسِ طرف مقابل از بین می رود و همه چیز به مانیتوری محدود می شود که معلوم نیست پشتش چه خبر است. آدم های این داستان هم خودشان را محدود می کنند به مانیتور روبه رویشان و ضربه می خورند. مثل بِن، پسر درونگرای فیلم که به دلیل نامردی دوستانش و رفتنِ آبرویش، دست به خودکشی می زند. نویسنده البته به جنبه های دیگری از فضای مجازی هم می پردازد، از جمله کلاهبرداری های مجازی و سوءاستفاده ی جنسی در این محیط. بهترین داستانِ فیلم هم متعلق است به داستانِ بن و البته تأثیرگذارترین قسمتِ پایانی هر کدام از داستان ها هم باز مربوط می شود به ماجرای بِن و کنارِ هم جمع شدنِ دوباره ی خانواده ی او.

 

  • نام فیلم: تعطیلات بزرگ (Les grandes vacances)
  • کارگردان: ژان گیرالت

آقای بوسکیه، رئیس یک مدرسه ی معروف است. او تصمیم می گیرد پسر بزرگش را برای یادگیری زبان انگلیسی به انگلستان و نزد یک خانواده بفرستد و به جای پسر، دخترِ آن خانواده ی انگلیسی نزد او به فرانسه بیاید تا او هم فرانسوی یاد بگیرد. اما وقتی پسر به انگلستان نمی رود و به جای خودش دوستش را می فرستد و وقتی پسرِ کوچک آقای بوسکیه، عاشق دختر انگلیسی می شود، همه چیز بهم می ریزد …. زیاد نباید در قید و بندِ چفت و بست ماجرا بود. همه چیز خیلی سریع و بی مقدمه اتفاق می افتد و این وسط چند تعقیب و گریزِ هیجان انگیز با هواپیما و قایق و ماشین داریم که گذاشته شده اند برای بامزه شدنِ کار. این وسط، مهم خودِ لوئی دو فونس است با دوبله ی فوق العاده ی عزت الله مقبلی، که بر عکس دوبلورهای دیگری که از خودشان چیزهای بی مزه ی زیادی اضافه می کردند، او خیلی کمتر این کار را می کرد.

 

  • نام فیلم: پروفسور دیوانه (The Nutty Professor)
  • کارگردان: جری لوئیس

پروفسور کلپ، که آدم بی دست و پا و کمی خل مشنگ است و فکر می کند به همین علت زنی به او نزدیک نخواهد شد، یک روز فرمولی کشف می کند که با ساخت آن و خوردنش، تبدیل می شود به مردی خوش تیپ و خوش قیافه اما مغرور و خودشیفته. پروفسور که عاشق یکی از دختران کلاسش است، در هیبت جدید سعی می کند دختر را به دست بیاورد … یک کمدی دکتر جکیل و آقای هاید وار از جری لوییس، با چند ایده ی بامزه، با دوبلور همیشگیِ لوئیس، حمید قنبری، که با دیالوگ های « پس گردنی » اش که اتفاقاً اصلاً هم بامزه نیستند، بدون توجه به رعایت حق و حقوقِ اثر، بیشترین ضربه را به اثر زده و با یک پیام اخلاقی برای آدم های کم اعتماد به نفس و گوشه گیر و کم مهارت در جلب توجه دخترها، بدین مضمون که: قلب و ایده های آدم مهم است نه قیافه و هیکل! زشت باشی و خوش قلب بهتر از این است که خوشگل باشی و بدطینت! دوستانِ کم اعتماد به نفس اگر انرژی گرفتند، حالا می توانند شروع کنند!

 

  • نام فیلم: همشهری ایکس (Citizen X)
  • کارگردان: کریس گرولمو

قاتلی زنجیره ای، در دوران حکوت استالین، مقتولینش را در ایستگاههای راه آهن انتخاب می کند و در جنگل می کُشد. ستوان بوراکُف، مأمورِ تحقیق پرونده می شود اما در این راه با مشکلاتی مواجه است … یک فیلم تلویزیونیِ روان، درباره ی یک قاتل زنجیره ای در دوران استالین و ضعفِ سردمدارانِ وقت، برای یافتن قاتل. داستانِ فیلم من را به یادِ تریلوژی فوق العاده ی تام راب اسمیت ( کودک ۴۴، گزارش محرمانه و مأمور ۶۶ ) انداخت. در آنجا هم در دورانِ استبدادِ استالین بود که قتل ها به وقوع می پیوست اما به دلیلِ ایدئولوژی های پوچِ آن دورانِ سیاه، شخصیت اصلی داستان در کارش ناموفق می ماند. فیلم نکته ی خاص یا هیجان انگیزی ندارد اما یک بار دیدنش شاید بد نباشد.

 

  •  نام فیلم: ماموریت مذهبی (The Mission)
  • کارگردان: رولند جافی

کشورهای استعمارگر، قصدِ به توبره کشیدنِ خاکِ مناطقی را دارند که در دل جنگل های آن، قبیله ای بدوی ساکن است. پدر گابریل به همراه رودریگو مندوزا که سابق بر این مردی گناهکار بود، تلاش می کنند از این کار جلوگیری کنند؛ یکی از راهِ انفعال مسیح گونه و دیگری از راه مقابله … فیلم دو بخشِ جداگانه دارد که بخش اول مربوط است به ماجرای رودریگو که برادرش را به خاطر حسادت در عشق می کُشد و بعد توبه می کند و به پدر گابریل می پیوندد و در نهایت مبلغ مذهبی می شود و بخش دوم ماجرای مقابله با استعمارگران. دو بخشی که چندان نمی شود آن ها را کنار هم قرار داد و از آنجایی که بخش دوم، محتوای کار را در خود دارد، در نتیجه، بخش اول به کل اضافه به نظر می رسد. بعد از پایان فیلم از خود می پرسیم: (( اصلاً اگر پدر گابریل هم برای تبلیغ دین به میانِ آن بومی های بدوی نمی رفت، بهتر نبود؟ چه اصراری ست که یک سری آدمِ صاف و ساده را آلوده کردن؟ ))

کوتاه، درباره ی چند فیلم

۱۰ دیدگاه به “کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی بیست”

  1. ماکان گفت:

    تبلیغ سالاد الویه در دنیای کنترل شده! این تیکه خیلی جالب بود کلی خندیدم.
    فیلم تابور برای من خوب شروع شد ولی در ادامه کم کم خسته کننده شد تا تو سکانس شلیک با تفنگ بادی تبدیل به اعصاب خوردی شد. واقعا تو این سکانس من خودم رو خیلی کنترل کردم. در کل برای خیلی از فیلم های گروه هنر و تجربه، تعریف و تمجیدهای زیادی شده بود ولی در عمل انتظارات خودم از این فیلم ها برآورده نشد. بماند اون دسته فیلم هایی که به نظرم اصلا ارزش وقت صرف کردن هم نداشتن مثل از تهران تا بهشت یا بیداری برای سه روز. تعریف فیلم پرویز از مجید برزگر که از هفته دیگه اکران میشه رو هم زیاد شنیدم امیدوارم این مثل بقیه نباشه.

    • damoon گفت:

      ممنون از شما. « تهران تا بهشت » و « بیداری برای سه روز » را ندیده ام. راستش عجله داشتم ببینم، اما با این حرفِ شما، حالا دیگر زیاد عجله هم ندارم!

      • ماکان گفت:

        البته هر کس سلیقه ای داره. شاید شما از این فیلم و مستند خوشتون بیاد، همانطوری که شما به ساکن طبقه وسط نمره ضعیفی دادین اما من دو بار واسه دیدنش به سینما رفتم. فیلم پرویز هم توصیه میکنم حتما ببینید. خیلی عالی بود و هیچکس ناراضی از دیدنش از سالن بیرون نیومد. شما هم قاعدتا نباید کمتر از ۴ بهش نمره بدین 🙂

        • damoon گفت:

          اینکه هر کس سلیقه ای دارد طبیعتاً امری بدیهی ست اما خوب بودن یا بد بودنِ یک فیلم، فراتر و سوای سلایق است. اینکه شما دو سه بار « ساکن طبقه ی وسط » را دیده اید، دلیل بر خوب بودنِ فیلم نمی شود و اینکه شخصی دیگر از فلان فیلم صرفاً بدش آمده هم شاید دلیلِ بر بد بودنِ آن فیلم نشود. این وسط استانداردهایی وجود دارد که همه چیز با این استانداردها سنجیده می شود. ممنون باز هم. « پرویز » را هم خواهم دید.

  2. سینا گفت:

    trustرو خیلی وقت پیش دیدم اون سکانس آخر وقتی متجاوز رو با خانوادش نشون می ده عالیه.داستان sleep tightرو خیلی کامل تعریف کردی هیچوقت اینقدر داستان رو لو نمی دادی .sleep tight لیست فیلم هایی بود که باید ببینم الان یه کم برای دیدنش سرد شدم ولی حتما می بینمش..بازم مثل همیشه ممنون.

    • damoon گفت:

      عذرخواهی می کنم. اصلاً حواسم نبود به اینکه دارم داستان را لو می دهم. کاشکی نمی خواندید. از این به بعد بیشتر دقت می کنم. ممنون از شما.

  3. mohamad_r گفت:

    این مرور کلی چند تا فیلم همراه با نظر شخصی خیلی خوبه. فقط دوست عزیز مشخصاتی مثل یکی از هنرپیشه ها و سال تولید بعضی فیلمها ذکر نشده بود. اگر پوستر فیلمها هم همراه باشه خیلی خوبه
    موفق باشید

    • damoon گفت:

      اگر به قسمت های قبلِ بخشِ « سوئیچ پن » رجوع می کردید، متوجه می شدید که سیاستِ این بخش، ریویوی کوتاه بر فیلم هاست و نه چیزِ دیگری. به نظرم اسم انگلیسی فیلم ها، برای پیدا کردنِ مشخصاتِ آن فیلم در دنیای مجازی، کفایت می کند. ممنون از شما.

  4. فراز گفت:

    اگر ژانر این فیلمهارا برا مون بنویسید ممنون میشم ….
    در ضمن sleep tight یکی از فیلمهای مورد علاقمه واقعا فیلم خوبیه فکر کنم شما با این طرز فکر موافقید که یک موضوع تا وقتی در ذهن هست خیلی عالی به نظر میاد وقتی روی کاغذ نوشته میشه یک مقدار افت می کنه وقتی تبدیل به فیلم بشه باز هم افت می کنه وقتی یک فیلم به نظر خوب میاد ببینید ایده فیلم باید خیلی عالی بوده باشه وگرنه از بهترین فیلمهای دنیا هم میشه ایراد گرفت ( البته این جنبه کلی داشت منظور بخصوصی ندارم)

    • damoon گفت:

      متأسفانه نوشتنِ ژانر فیلم ها، کارِ من نیست! خیلی راحت می شود در سایت های مختلف، ژانر فیلم ها را تعقیب کرد؛ با یک سرچِ ساده. با این « طرز فکر » شما هم موافقم اما البته با کلی تبصره و ماده و حرف و حدیث! ممنون از شما.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم