کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی بیست و دو

کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی بیست و دو

  • نام فیلم: دختر گمشده (Gone Girl )
  • کارگردان: دیوید فینچر

یک روز صبح، نیک دان متوجه می شود همسرش، اِمی، از خانه بیرون رفته و ناپدید شده است. علایمی که بر جا مانده، نشان از قتلِ امی دارد. پلیس ها وارد پرونده می شوند و سرنخ ها را دنبال می کنند تا به امی یا احیاناً جسدش برسند. نیک مظنون اصلی ست و البته در این میان، رسانه ها و مردم هم او را قاتلِ همسرش می دانند … اول اخطار بدهم که این متن، داستان را لو می دهد. این را گفتم که بعداً کسانی که فیلم را ندیده اند و بی هوا متن را خوانده اند، به من بد و بیراه نثار نکنند! اثرِ جدیدِ فینچر، داستانِ پُر و پیمانی ست که دو نیمه دارد، نیمه ی اول، نیک در مظان اتهام است. او با آن لبخندهایی که کنارِ عکسِ همسرش، جلوی دوربینِ خبرنگارانِ تشنه ی خبر می زند، با آن بی خیالی هایش، انگار دارد می گوید او همسرش را کُشته. کاری می کند که به شدت به او مشکوک شویم. در این میان، فصولی از دفترِ خاطراتِ امی که با زبانِ خودش خوانده می شود هم موید این است که نیک، بی شک، امی را کشته و جایی گم و گورش کرده. اما این اتهام، در نیمه ی دومِ داستان، مسیر عوض می کند و وارد کانالِ دیگری می شویم که حالا امی، این امیِ شگفت انگیز در مرکزِ ماجرا قرار می گیرد و همه چیز زیرِ سرِ او نشان داده می شود. او از زنِ بیچاره ی گرفتارِ طفلکیِ نیمه ی اول، تبدیل به فم فتال بی رحمی می شود که برای یک انتقام از همسرِ خیانتکارش، دست به برنامه ریزی دقیقی می زند تا طی آن نیک قاتل جلوه داده شود. ناگهان از میانه است که داستانِ دیگری آغاز می شود. امی، روی ترسناکِ خود را نشانمان می دهد و در این کش و قوسِ زن و شوهری، رسانه ها نقش عمده ای بازی می کنند. نوکِ پیکانِ فیلم نامه نویس و البته فینچر به سمتِ رسانه هاست و نقش آن ها در خبرسازی های خاله زنکی و بی اساس و تبدیل کردنِ آدم های عادی به یک احمقِ تمام عیار. فینچر با کشتنِ فجیعِ نیل پاتریک هریس در نقشِ دزی، یکی از معشوقه های سابقِ امی، به دستِ خودِ امی، کنایه ی طنزآمیزی می زند به آنچه که حکومتِ تلویزیون در میانِ مردمانِ جهان به پا کرده است.

 

  • نام فیلم: متعادل کننده (The Equalizer)
  • کارگردان: آنتون فوکوآ

رابرت، مرد مرموز و آرامی ست که زندگی ساکتی دارد. او شب ها، به یک کافه می رود و کتاب های معروفِ ادبیاتِ دنیا را می خواند و روزها هم در کارخانه ای کار می کند. آشنایی او با دختری خیابانی در همان کافه، سرآغازِ فاش شدنِ گذشته ی او و به ورطه ی آشوب غلتیدنش است … فیلم خیلی آرام آغاز می شود و ما را با زندگی جمع و جور و ساکتِ رابرت آشنا می کند. مردی که کارهایش را روی نظمِ خاصی انجام می دهد و بی سر و صداست. اما وقتی درگیرِ ماجرای آلینا می شود، مجبور می شود آن روی واقعیِ خود را هم نشان بدهد. رویی که تاکنون آن را مخفی نگه داشته بود. فیلم نامه بی جهت کِش پیدا کرده است و خُرده روایت هایی که در نظر گرفته شده، چندان کارآمد نیستند. فیلم هر چه سنگین و رنگین شروع می شود، در انتها باز هم به صحنه های خشنِ پُر خون و خونریزی ای می رسد که تکراری به نظر می رسند. بهترین سکانسِ فیلم لحظه ی رویاروییِ رابرت و آدم بده ی داستان است که از روسیه آمده؛ بازی چشمگیرِ واشنگتن، سایه ی سنگینی بر کلِ فیلم و به خصوص بر این صحنه انداخته است.

 

 

  • نام فیلم: پاتوق (The Drop )
  • کارگردان: مایکل آر راسکام

باب، جوانِ کم حرف و محجوبی ست که همراه با پسرعمویش مارو، کافه ای را می چرخانند. کافه ای که محل تبادلِ پول هایی ست که گنگسترهای شهر، با هم رد و بدل می کنند. اما وقتی یک روز دزدها، این پول ها را سرقت می کنند، باب و پسرعمویش در دردسرِ بزرگی می افتند، چرا که صاحبِ اصلی کافه، مردِ خطرناکی ست که پولش را از آن ها می خواهد … فیلم قبلی راسکام که نامزد اسکار هم بود، به شدت فیلم خوبی بود که من دوستش داشتم. اما کارِ جدیدِ او، لااقل برای من گنگ است. خیلی چیزهایش را نمی فهمم؛ قضیه ی سگ بالاخره یعنی چه؟ اریک دیدز دقیقاً این وسط چه کاره است؟ چرا اینقدر به سگ گیر داده؟ چرا خودش را قاتل می خواند؟ البته فیلم در توجیه این سئوالِ آخری، دیالوگی مطرح می کند که هیچ قانع کننده نیست. اصلاً چرا قرار است به زور، مفهوم کلیسا و مذهب، واردِ داستان شود؟ فیلم از یک جایی به بعد خسته کننده است. کُند پیش می رود. بیخودی لقمه را دورِ سرش می چرخاند تا چیزی تعریف کند. ضمن اینکه از همان صحنه های اول هم حدس می زدم که بابِ سر به زیرِ آرام، در نهایت کاری خواهد کرد کارستان! میزانِ خفقانِ فیلمِ قبلیِ راسکام با آن فضای سنگینش، هنوز زیرِ زبانم است اما این فیلم انگار آدم را تا لبِ چشمه می برد و تشنه برمی گرداند.

فیلمِ دیگرِ راسکام، در « سینمای خانگی من »:

ـ کله خراب / کله شق ( اینجا )

 

  • نام فیلم: دره ی تاریک (The Dark Valley)
  • کارگردان: آندریاس پوروچاسکا

مردی به نامِ گرایدر با دوربین عکاسی اش به یک روستای دورافتاده در دره ای یخ زده می آید و نزدِ خانواده ای مهمان می شود. اهالی دره در زیرِ یوغ مردی به نام بره نر و پسرانِ بی رحمش زندگی می کنند. کم کم مشخص می شود گرایدر برای یک انتقام قدیمی آمده است … از همان لحظه ی ورود گرایدر مشخص است که آمده تا کسی را ناکار کند! اما کارگردان همینطور به صحنه های بی روحش کِش می دهد و بیخودی داستان را طولانی می کند و حتی هیچ ظرافتی هم در همین مسیرِ قابل پیش بینی به کار نمی بَرَد. داستانِ به شدت یک خطیِ فیلم، اجازه ی خلق آدم ها و گذشته شان را نمی دهد و تنها چیزی که می ماند، نَفسِ همان انتقام و کُشتنِ آدم بدهاست که آن هم چندان دلچسب از آب در نیامده است. فیلم مثل فضای برفیِ محلِ وقوعِ داستانش، یخ است!

 

  • نام فیلم: رینوری کنشین: دوزخ کیوتو (Rurouni Kenshin: Kyoto Inferno)
  • کارگردان: کِیشی اوهتومو

کنشین که دورانِ سیاهِ گذشته اش را به فراموشی سپرده و تلاش می کند زندگی آبرومندانه ای در پیش بگیرد، با ورودِ مرد دیوانه ای به نام شینشیو به شهر، مجبور می شود دوباره شمشیر دست بگیرد. شینشیو قصد به آتش کشیدنِ کیوتو را دارد … اینهمه، یعنی دو ساعتِ تمام، منتظر می مانیم تا برسیم به صحنه ی هیجان انگیزی که پیش بینی می کنیم فرا برسد؛ صحنه ی رویارویی کنشین و شینشیو. اما ناگهان می بینیم که فیلم تمام شده و مقابله ای هم شکل نگرفته. فیلمساز به ما ضدحال می زند! چرا باید چنین کاری بکند؟ او که توانسته با پرداخت صحنه های جذاب شمشیربازی، ما را جذب فیلم کند و با داستانک های حالا هرچند کم اثر، بالاخره فیلم را سرپا نگه دارد، چرا در صحنه ی پایانی باید آنطور ضدحال بزند؟ جوابش فقط می تواند این باشد که او از همین حالا ما را آماده ی دیدنِ قسمتِ دومِ این داستان کرده است. یکی نیست بگوید آخر این که نمی شود که یک فیلم را خراب کنیم به این عنوان که قرار است قسمت دومش از راه برسد!

 

  • نام فیلم: قدم زدن میان قبرها (A Walk Among the Tombstones)
  • کارگردان: اسکات فرانک

مت اسکادر، مامور سابق پلیس، حالا به عنوان کارآگاهی خصوصی، به شکلی غیرقانونی، پرونده های ریز و درشت را قبول می کند و به سرانجام می رساند. وقتی قرار می شود قاتلینِ همسرِ مردی را پیدا کند، ماجرا پیچیده تر از آن چیزی می شود که تصور می کرد … فیلم چندان داستانش را خوب و روان تعریف نمی کند. قسمت های اضافه زیاد دارد، از بد جایی وارد داستان می شود و بدشکلی ادامه می یابد. گذشته ی مت، که شامل اعتیادش به الکل هم می شود، کارکردی در ماجرا ندارد و شرکتِ او در جلساتِ گروهی برای درمانِ این اعتیاد هم فقط موجب اضافه شدنِ زمانِ فیلم می شود. از سوی دیگر حضور یک پسر سیاهپوستِ نوجوان در داستان هم بیش از پیش فیلم را از مسیر اصلی اش منحرف می کند. فیلم با آن قاتلین بی رحمش، دلهره ای در دلِ آدم می اندازد اما موفق نمی شود این دلهره را به اعماقِ وجودِ آدم بکشاند.

 

 

  • نام فیلم: مازگُریز (The Maze Runner )
  • کارگردان: وس بال

توماس در حالی از خواب برمی خیزد که خود را در میانِ چندین و چند پسرِ جوانِ دیگر، در محیطی هزارتو می یابد که ظاهراً هیچ راهِ فراری در آن وجود ندارد. همه ی پسرها، به زندگیِ خود در این هزارتوی عجیب عادت کرده اند اما توماس تلاش می کند راهی برای بیرون رفتن از این محیطِ پیچ در پیچ بیابد … ظاهراً قرار نیست سیلِ فیلم هایی با ایده ی دنیایی که بالادستی ها برای چند آدم بدبخت تدارک دیده اند و آن ها را هر جور که می خواهند می رقصانند، تمام شود. این فیلم هم در ادامه ی همان سیل، البته چیزِ بنیان کنی از آب در نمی آید؛ باز هم یک جوان که از بقیه بیشتر کنجکاو و خواهانِ تغییر است، تصمیم می گیرد همه چیز را عوض کند، پس بر علیه آن چیزی که برایش تدارک دیده شده، می شورد تا آینده ی خود و دیگران را تغییر بدهد. تنها فرقِ این فیلم با همسلفانش این است که اینبار داستان در یک لابیرنت اتفاق می افتد با یک سری موجوداتِ طبقِ معمول سرهم بندی شده و ساخته ی تخیلِ مدیرانِ جلوه های ویژه برای ترساندنِ تماشاگران و پرداخت یک سری صحنه های موش و گربه بازی.

 

  • نام فیلم: یک روز سخت (A Hard Day )
  • کارگردان: سیونگ هون کیم

وقتی کارآگاه کُو، در شبی که قرار است در مراسم تشییع جنازه ی مادرش شرکت کند، مردی را با ماشینش زیر می گیرد و می کُشد، زندگی اش در دُور تسلسل یک سری اتفاقاتِ خارج از قاعده، به بن بست کشیده می شود … فیلم تلاش کرده با ایجاد یک سری گره های جذاب و غیرقابل پیش بینی، داستانش را جلو ببرد؛ گره ها، یک به یک، پشت سر هم در داستان ایجاد می شوند: اول تصادف، بعد گیر کردن در ایست بازرسی و درگیری با پلیس ها، بعد لو رفتن رشوه گیری پلیس ها، بعد مراحلِ انتقالِ جسد به تابوتِ مادر، بعد جا ماندنِ موبایلِ جسد در تابوتِ مادر و همینطور الی آخر. فیلم پله پله تماشاگر را دچار هیجان می کند و داستانش را با ایجاد این گره های جذاب پیش می برد. حتماً یک بار دیدنش به شدت می ارزد. آنجایی که همکارِ فاسدِ کُو به او می گوید: (( ما پلیسای نمونه ای نیستیم اما تو دیگه شورشو در آوردی! )) از بهترین و بامزه ترین دیالوگ های فیلم است.

 

  • نام فیلم: سرنوشت (Predestination )
  • کارگردانان: برادران اسپیریگ

یک مأمورِ زمان در طی رفت و برگشت هایش طی چندین سالِ مختلف، وظیفه دارد عملیات یک بمب گذارِ خطرناک را بی تأثیر کند. در این میان، مرد نویسنده ای هم به او کمک می کند … باز هم با فیلمی طرف هستیم که درباره ی سفر در زمان و تکرار اتفاقات و گسست های زمانی حرف می زند. نیمه ی اول، ماجرای آن مردِ نویسنده را با بازی بی نظیر سارا اسنوک پی می گیریم که در نقش مردها، واقعاً مرد است! اما در نیمه ی دوم، ناگهان قضیه ی ماشینِ سفر در زمان پیش می آید و آن رفت و برگشت های سرگیجه آور و انگار غیرممکن. این فیلم مسیری یک سر متفاوت از آن چیزی که فیلم هایی با ایده های اینچنینی مطرحش می کنند، طی می کند و به نتیجه ی جدید و عجیبی هم می رسد که درکِ آن نیاز به کمی مکث دارد. هر چند خودم به شخصه هیچ وقت از فیلم هایی که اینطور با زمان بازی می کنند و هی به آن پیچ و تاب می دهند، لذت نمی بَرَم.

 

  • نام فیلم: نگهبانان کهکشان (Guardians of the Galaxy)
  • کارگردان: جیمز گان

پیتر بعد از مرگِ مادرش، توسط آدم های فضایی دزدیده می شود. سال ها بعد، او در میانِ سیاراتِ فضایی، به یک یاغی شهرت پیدا کرده که از این و آن دزدی می کند. اما وقتی قرار می شود برای گروهِ یاغی ها، یک گویِ فلزی را بدزدد، ناگهان خود را در میانِ مهلکه ی جنگِ بین امپراطوری رونان و امپراطوری زاندار گرفتار می بیند و باید کاری کند که زاندار از گزندِ رونانِ دیوانه ی تشنه ی قدرت در امان بماند … یک خطِ داستانیِ کم و بیش پر و پیمان به اضافه ی دیالوگ هایی بامزه و سرحال در فضایی تخیلی ـ فانتزی، نتیجه اش فیلمی ست که می شود حسابی از دیدنش کِیف کرد. بامزه ترین شخصیتِ داستان هم بی شک گروت، آن درختِ بانمک با صدای ون دیزل است که فقط بلد است بگوید « من گروت هستم » و جالب اینکه وقتی همین جمله را با لحن های مختلف بیان می کند، بقیه منظورش را می فهمند!

 

  • نام فیلم: فریاد شهر (Cry of the City)
  • کارگردان: رابرت سیودماک

ستوان کاندلا، پیگیر قتلِ پلیسی ست که مارتین مرتکبش شده. او علاوه بر قتل پلیس، قتلِ زنی را هم به گردنِ مارتین می اندازد. مارتین که در بیمارستان افتاده، هر چند قتل پلیس را به گردن می گیرد اما خودش را مبرا از قتل دوم می داند. مارتین به شکلی از بیمارستان فرار می کند تا قاتلِ اصلی زن را پیدا کند و البته با معشوقه اش از کشور فرار کند … یک فیلم جذابِ نوآر که در دو خط داستانی، روایتش را جلو می برد؛ یکی پیگری کاندلا برای یافتنِ مارتین و دیگری جستجوی مارتین برای یافتنِ قاتلِ اصلی و البته معشوقه اش. بازی های گرم و گیرای بازیگران، به همراه صحنه پردازی های چیره دستانه ی سیودماک، از این فیلم، فیلمی روان و سرگرم کننده ساخته که تا آخرین لحظه تماشاگر را پای خود نگه می دارد.

 

  • نام فیلم: مانتی پیتون و جام مقدس (Monty Python and the Holy Grail)
  • کارگردانان: تری گیلیام ـ تری جونز

آرتور، شاه بریتانیا، به دنبال پیدا کردن شوالیه هایی نترس و شجاع، کشور را با پای پیاده گز می کند … یک فیلم بامزه ی دیگر از گروه مانتی پیتون درباره ی شوخی با تاریخ بریتانیای کبیر و هجو شاهان و شوالیه های آن ها با نیم نگاهی جهان شمول تر به حماقت های انسان در طول تاریخ. شوخی ها و هجوهای تندِ گروه مانتی پیتون هنوز هم بعد از گذشت اینهمه سال از ساخت فیلم، تر و تازه به نظر می رسند.

 

  • نام فیلم: کرگدن
  • کارگردان: فرزاد موتمن

وحید برای عملی شدنِ نقشه ی رئیس و دوستش در خصوصِ رسیدن به پولِ هنگفتِ بیمه، آتش سوزی شرکت را به گردن می گیرد و سه سال به زندان می افتد. همکارانش پولِ هنگفتی به جیب می زنند و وقتی او از زندان بیرون می آید، اوضاع بیش از پیش بهم می ریزد … این فیلم تلویزیونی با ساختاری که انتخاب کرده، ماجرای جوانِ بخت برگشته ای را تعریف می کند که از هر سو به بن بست می خورد و انگار که سه سال زندانی کشیدن کافی نباشد، بعد از خلاصی، به دلیلِ نامردیِ دوستش، جرم های دیگری هم به پرونده اش اضافه می شود و بیشتر به قهقرا می رود. دکوپاژهای موتمن مثل همیشه تر و تمیز و چشمگیر است و ساختار فیلم نامه هم با توجه به روایتِ یک خط داستانی از سه زاویه ی متفاوت برای فاش شدن رازهایی پیش چشمِ مخاطب، قابل قبول می نماید، هر چند کمی کُند و در انتها خسته کننده.

فیلمِ دیگرِ موتمن، در « سینمای خانگی من »:

ـ آذر ( اینجا )

 

  • نام فیلم: نوشته بر باد (Written on the Wind)
  • کارگردان: داگلاس سیرک

میچ و کایل که دو دوستِ زمانِ بچگی هستند، در حال حاضر، شرکتِ نفتِ معروفی را اداره می کنند که متعلق به پدرِ کایل است. وقتی دختری که میچ عاشقش است، به ازدواجِ کایل در می آید، میچ دورانِ کودکی را به یاد می آورد که همیشه، ماجراها به کامِ کایل و به ضررِ او تمام می شد. او چنان عاشق دختر است که حتی خواهرِ کایل، مری لی را نمی بیند؛ دختری که در همان دورانِ کودکی به او قول ازدواج داده بود … کایل چنان به سرعت نور عاشقِ لوسی می شود و همان شب ( گمانم همان شبِ عاشق شدن است ) پیشنهاد ازدواج به او را می دهد که فرصت نمی کنیم پلک بزنیم! فیلم در این قسمت ها، حالا دیگر کهنه به نظر می رسد اما وقتی خط داستانیِ دیگرش که همان مشکلات کایل و میچ باشد را پیش می کِشد، موفق تر عمل می کند. میچ همیشه کارهای کایل را جمع و جور می کرده و همیشه نامِ میچ زیر نامِ کایل پنهان بوده. حتی اسم شرکت آنها هم « کایل و شرکا » ست!

 

  • نام فیلم: نامه داری (You’ve Got Mail)
  • کارگردان: نورا افرون

جو و کاتلین، در عینِ حالی که از طریق دنیای مجازی، عاشقِ هم هستند، بدونِ اینکه خبر داشته باشند، در دنیای واقعی دو رقیبِ سرسخت محسوب می شوند که به خونِ هم تشنه اند … چقدر دوست داشتم به جای جو بودم و در آن صحنه ی پایانی، اشک های کاتلین / مگ رایان را از روی صورتش پاک می کردم. اصل و اساسِ دیدنِ این کمدی رمانتیکِ صاف و ساده، همانا مگ رایانِ ظریف و شیرینی ست که به خاطرِ او هم شده، می شود تا ساعت ها و ساعت ها پایش نشست. فیلم با نگاهی به « مغازه ی گوشه ی خیابان » ارنست لوبیچ ( اینجا ) ساخته شده و البته نامِ مغازه ای که کاتلین در آن کار می کند هم اتفاقاً مغازه ی گوشه ی خیابان است.

 

  • نام فیلم: مومیایی (The Mummy)
  • کارگردان: ترنس فیشر

گروهی باستان شناس، با ورود به مقبره ای چندین هزار ساله، یک مومیایی عاشق پیشه را آزاد می کنند! … فیلم حالا دیگر بیشتر از آنکه ترسناک جلوه کند، خنده دار به نظر می رسد، مخصوصاً هیبتِ مومیایی عاشق پیشه که با آن راه رفتنِ روبات وارش، بیشتر شبیه زامبی هاست! خنده دارتر، مراسم مومیایی کردنِ شاهزاده ی مصری ست که از فرطِ مصنوعی بودن، به کمدی پهلو می زند. هدایتِ دکتر کالیگاری وارِ مومیایی هم البته در جای خودش بامزه است! هر چه بگردید، نکته ی جذاب و خاصی نمی توانید در فیلم پیدا کنید و همه چیز فراموش شدنی ست.

 

  • نام فیلم: گهواره ای برای مادر
  • کارگردان: پناه برخدا رضایی

نرگس، که درس طلبگی می خواند، تصمیم دارد بعد از سال ها، دوباره به مسکو برگردد تا در آنجا رسالت خودش که تبلیغ دین اسلام است را به انجام برساند. اما وقتی مادرِ پیر و ناتوانِ او بی کمک می ماند، نرگس تصمیم می گیرد به جای رفتن، گهواره ای برای مادرش باشد … قاب ها و دکوپاژهای عالی، نماهایی که هر کدام مثل یک تابلوی نقاشی می ماند ( تراولینگ های کاملاً رو به پایینِ دوربین، هم به لحاظ محتوایی با فیلم همخوان هستند و هم بسیار زیبا اجرا شده اند ) و دقت در چینش اجزای درونِ هر قاب، هر چند این فیلم را به یک فیلم « محترم » تبدیل می کند اما باعث نمی شود که این فیلم « خوب » هم باشد. فقرِ داستان و رو بودنِ دستِ داستان از همان لحظه ی اول، قدرتِ دکوپاژها را هم تحت تأثیر قرار می دهد. و البته شعارزدگی هم مزید بر علت است.

 

  • نام فیلم : مارتی (Marty )
  • کارگردان: دلبرت مان

مارتی، جوانِ زمخت و نه چندان خوش قیافه ای ست که در قصابی کار می کند و برخلاف برادر و خواهرهای کوچکتر و بزرگترش، هنوز ازدواج نکرده است. اعتقاد دارد زن ها با این سر و وضع به او اعتنایی نمی کنند و همین تفکر باعث شده در سی و چهار سالگی، همچنان تنها باشد تا اینکه به شکلی اتفاقی در یک سالنِ رقص، با دختری به نام کلارا آشنا می شود … همان دقایق اولیه، موتور فیلم روشن می شود و پرسشی شکل می گیرد که تماشاگر باید منتظر بماند تا در انتها به جواب برسد: (( مارتی ازدواج می کند یا نه؟ )). هر چند جواب، حتی برای کسانی که سالی یک فیلم هم نگاه می کنند، تقریباً روشن است، اما بهرحال می توانیم منتظر باشیم تا ببینیم مارتی در این راه، قرار است از چه اتفاقاتی عبور کند. مارتی هرچند به گفته ی خودش، قشنگ نیست و شغلِ نه چندان بالایی دارد اما قلبی مهربان دارد و همین قلبِ وفادار است که کلارا را به سمت خود می کِشد. مشکل فیلم در به سرانجام رسیدنِ تصمیم مارتی ست؛ راهی که او طی می کند و مخالفت هایی که دور و برِ تصمیم او شکل می گیرد، آنقدرها در داستان جا نمی افتد. مثلاً داستانِ فرعیِ مادرِ مارتی را در نظر بگیرید: خواهر او ( خواهرِ مادر ) که سنش هم زیاد است، از طرف پسر و عروسش از خانه رانده می شود و مجبور می شود به خانه ی مارتی و مادرش پناه بیاورد. او که پیرزنی غر غرو و تلخ است، شروع می کند زیرِ گوشِ مادرِ مارتی خواندن که: (( تو هم در نهایت وقتی مارتی عروسی کند و عروسش را به خانه بیاورد، از خانه رانده خواهی شد و وضعیتی مشابه من پیدا خواهی کرد. )) این حرف، مادر مارتی را به فکر فرو می بَرَد که نکند واقعاً این اتفاق بیفتد. در نتیجه دست از آن نصیحت های اولیه اش به مارتی مبنی بر اینکه زود باید ازدواج کند، برمی دارد و کمی نسبت به این قضیه سرد می شود. اما این مخالفتِ نرم، در همین حد باقی می ماند و آنچنان در داستان جا نمی افتد. مارتی تصمیم می گیرد ازدواج کند و در نهایت هم این اتفاق می افتد، بدون اوج و فرودی خاص.

 

  • نام فیلم: خمره
  • کارگردان: ابراهیم فروزش

در مدرسه ای کویری، جایی که یک معلم جوانِ تنها، به عده ای بچه ی فقیر، آموزش می دهد، اتفاقی می افتد که در مقیاسِ فقرِ شدیدِ خانواده های بچه ها و همچنین دور افتاده بودنِ روستا از شهر، اتفاق بزرگی محسوب می شود: خمره ای که بچه های مدرسه از آن آب می خورند، شکاف برمی دارد و آقای معلم سعی می کند این مشکل را حل کند … داستانِ ساده و صمیمی و عمیقِ مرادی کرمانی درباره ی آدم هایی که هم خوب هستند و هم بد، هم کارهای خوب می کنند و هم در لحظه هایی، غیرارادی دست به کارهای بد هم می زنند، در فیلم فروزش تبدیل به کارِ شسته رفته ای محصولِ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شده که بیش از آنچه که در داستانِ مرادی کرمانی نمود دارد، نداری و فقر و بدبختی از سر و رویش می بارد. آن داستان است و این فیلم و طبیعی ست که فقرِ روستاییانِ کویرنشین در تصویر کاملاً توی چشم بزند. این روزها یکی از واژه های من در آوردیِ دوستان، « فیلم های سیاه نمایی » ست و اگر دقت کنیم، این فیلم، خودش آخرِ سیاه نمایی ست! مخصوصاً در آن صحنه ای که بچه ها به صف می شوند تا به هر کدام یک تکه نان و یک ذره نیمرو برسد. جدا از همه ی این حرف ها، من سه چهارمِ دیالوگ های بچه ها را متوجه نشدم، از بس که لهجه ی غلیظ و خارج از کادری داشتند که کارگردان نتوانسته بود کنترلشان کند.

 

  • نام فیلم: صفحه ی اول (The Front Page)
  • کارگردان: بیلی وایلدر

هیلدی خبرنگارِ روزنامه ی پرتیراژی ست که تصمیم می گیرد جار و جنجال را کنار بگذارد و با زنی که به تازگی آشنا شده به سفر برود و از شغل خودش استعفا بدهد. اما این استعفای او همزمان است با فرار یک مظنون به قتل. او که در ابتدا تصمیم داشت هر طور شده دست از این کار بکشد، نمی تواند در برابر علاقه اش مقاومت کند مخصوصاً هم که مظنون به قتل، دو دستی خودش را تسلیم او می کند … حتی بدترین فیلم های وایلدرِ بزرگ هم از بهترین فیلم های دوران قدیم و جدیدِ خیلی از فیلمسازان، بهتر است. یک کمدی سرحال و با شوخی هایی بانمک، همراه با دیالوگ هایی تند و هجومی و بازی های مثل همیشه بی نظیرِ لمون و متئو. فیلمی درباره ی قدرت رسانه هایی مانند روزنامه و البته دروغ گویی آن ها برای بالا بردنِ تیراژ خود. همین مضمون را وایلدر در « تک خال در حفره » هم دنبال می کند. به این فیلمِ اخیر، به زودی خواهم پرداخت.

فیلم های دیگرِ وایلدر، در « سینمای خانگی من »:

ـ زندگی خصوصی شرلوک هولمز ( اینجا )

ـ عشق در بعدازظهر ( اینجا )

ـ آوانتی ( اینجا )

ـ یک، دو، سه ( اینجا )

ـ خارش هفت ساله ( اینجا )

ـ شیرینی شانس ( اینجا )

 

  • نام فیلم: گراند هتل ( Grand Hotel )
  • کارگردان: ادموند گولدینگ

در گراند هتلِ برلین، مسافرینِ ثروتمندِ زیادی رفت و آمد می کنند که از میان آن ها می شود به این چند نفر اشاره کرد: یک بالرین معروف در دوران افول، یک بارون که در واقع دزد جواهراتِ آدم های ثروتمندِ هتل است، یک پیرمردِ رو به مرگ که آمده تا روزهای آخر عمرش را بریز و بپاش کند و رئیسِ همین پیرمرد که برای بستنِ قراردادی سرنوشت ساز با شرکتی دیگر به آنجا آمده … فیلم که برنده ی اسکار بهترین فیلم در سال ۱۹۳۲ شده است، روایتگر زندگی چند آدم است که سرنوشتشان ناخواسته در هم گره می خورد. نویسنده و کارگردان به خوبی توانسته اند شخصیت های زیادِ داستان را کنترل کنند و به موقع از آنها برای جلو بردنِ روایت استفاده کنند. وجود این شخصیت های زیاد و پرداختنِ به همه ی آن ها، ساختاری مدرن به فیلم بخشیده است.

 

  • نام فیلم: خداحافظ لنین (Good Bye Lenin! )
  • کارگردان: ولفگانگ بکر

در آستانه ی فرو ریختنِ دیوارِ برلین، مادر الکس، که در قسمت شرقی آلمان زندگی می کند، به کُما می رود. هشت ماهی را که او در کُما به سر می برد، تحولات اجتماعی و سیاسی زیادی در کشور رخ می دهد. بعد از به هوش آمدنِ مادر، الکس برای اینکه او دچار استرس نشود، تلاش می کند حال و هوا و فضای آلمان شرقی را همچنان برای او زنده نگه دارد … فیلمی سر حال و بامزه درباره ی پسری که سعی می کند دنیا را برای مادرش آنطور بسازد که او دوست دارد، دنیایی که زمین تا آسمان با آن چیزی که در واقعیت هست، تفاوت دارد اما بهرحال دلخوشکنکِ خوبی ست. بهترین صحنه ی فیلم جایی ست که مادر بالاخره راه می افتد و از تخت پایین می آید و به خیابان می رود و در همین لحظه، یک هلیکوپتر که مجسمه ی لنین را به دنبال خود دارد، از بالای سرِ مادر می گذرد و او را در حیرت باقی می گذارد.

 

  • نام فیلم: خانه ی خیالی (Dream House)
  • کارگردان: جیم شریدان

ویل که به تازگی همراه دو دختر و همسرش به خانه ی جدیدی نقل مکان کرده اند، از شغلش استعفا می دهد تا در ادامه، وقتِ بیشتری برای خانواده کنار بگذارد. اما وقتی آن ها متوجه می شوند، خانه ی جدید در گذشته محل زندگی خانواده ی دیگری بوده که پدرِ خانواده، همسر و فرزندانش را به قتل رسانده، همه چیز تغییر می کند … کارنامه ی جیم شریدان، از آن کارنامه هایی ست که با دیدنش می شود به شکل حسرت باری با خود تکرار کرد که: (( از کجا به کجا رسید! )) فیلم های بی نظیری چون « پای چپ من » و « به نام پدر » کجا و این « خانه ی خیالی » کجا؟ نه اینکه فیلم خیلی افتضاحی باشد، نه. اتفاقاً فیلم سرگرم کننده و مفرحی ست، اما خب، طوری هم نیست که بشود با فیلم های مطرحِ شریدانِ ایرلندی مقایسه اش کرد. آقای جیمز باندِ خوش هیکل، اینجا نقش پدرِ خانواده ای را دارد که نه تنها بعداً خودش هم درباره ی هویتش گیج و ویج می شود، بلکه بیننده را هم گیج و ویج می کند!

 

کوتاه، درباره ی چند فیلم

 

۲۷ دیدگاه به “کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی بیست و دو”

  1. سینا گفت:

    ۱٫گهواره ای برای مادر هزینه ساختش ۹۰۰ میلیون بوده ولی با این داستانی که شما تعریف کردی چنین هزینه ای یکم عجیبه.
    ۲٫جای دختر گمشده اینجا نیست یک مطلب مجزا /طولانی و ویژه نیاز داره.
    ۳٫خداحافظ لنین رو خیلی دوست دارم با این یادداشت کوتاهت دلم می خواد دوباره ببینمش.
    ۴٫ یک روز سخت و گراند هتل رفتن تو لیست فیلم هایی که باید ببینم.
    ۵٫ممنون از سایت خوبت به خصوص این قسمت(کوتاه درباره ی چند فیلم)

    • damoon گفت:

      ۲- راستش آنقدرها هم که شاید به نظر برسد، فیلم برایم مسحورکننده و خاص نبود. برای من، در همین حدی که نوشتم بود.
      ۵- ممنون از شما که هستید و لطف دارید.

  2. Emily گفت:

    سلام جناب قنبرزاده
    وبلاگتون رو تقریبا از همون اوایل می خوندم و بعدتر که به این سایت نقل مکان کردید هم یکی از مخاطبین پر و پا قرص نوشته هاتون بوده و هستم. سایت شما یکی از بهترین سایت هایی هست که یه سینما دوست می تونه پیدا کنه. امیدوارم حضورتون در فضای مجازی دائمی باشه تا ما هم بتونیم بیشتر از نوشته هاتون بهره ببریم. تا به حال کامنتی نذاشتم که شاید از کم حوصلگی یا تنبلی من باشه . به هر حال امروز تصمیم گرفتم طلسم رو بشکنم.
    این چند تا فیلم رو دیدم:
    gone girl به نظرم تا جایی که ایمی به خونه بر می گرده روند معقولی داره و یه فیلم هیچکاکی جذابه ولی بعد از اون داستان به کلی بی منطق می شه و اون حساب شدگی ای که تا اون نقطه در تک تک صحنه هاش حس می شد رو از دست می ده .
    equalizer رو دیروز دیدم و برای من فیلم غیرقابل تحملی بود. تقریبا تکرار همون فیلم man on fire محسوب می شه و معلوم نیست که چرا واشنگتن به این تکرار تن داده. از واشنگتن انقدر بازی های شاهکار چه در فیلم های تجاری و چه در فیلم های جدی ترش دیدیم که به نظرم بازیش اصلا تو این فیلم به چشم نمی آد و حضور واشنگتن هم باعث نشد که فیلم رو تا پایان ببینم.
    You’ve Got Mail هم از اون فیلم هایی هست که چه دیدن نسخه ی افرون و چه نسخه ی لوبیچ اش برام از آن لذت های ناب سینمایی بوده… یه کمدی رمانتیک دلنشین.
    Dream House: این فیلم شریدان یکی از بدترین و آشفته ترین فیلم هایی بوده که به عمرم دیدم و با نوشته تون و این حرفتون که شریدان از کجا به کجا رسید به شدت موافقم. عقب گرد چنین کارگردانی که به شخصه فیلم «به نام پدر» اش و دنیل دی لوئیسِ اون فیلم برام فراموش نشدنیه واقعا جای تاسف داره.
    The Front page : بیلی وایلدر معرکه ست ولی این فیلمشو زیاد دوست ندارم. به نظرم این مضمون رو به صورت بی نقص و تاثیرگذار تو تک خال در حفره کار کرده. شاید بشه گفت تک خال در حفره بهترین فیلمی هست که تا به حال درباره دروغ پردازی رسانه ها ساخته شده . طوری که حتی خود وایلدر هم در «صفحه اول» در رقابت با اون فیلم و خودش شکست خورده. دیگه امثال دختر گمشده که جای خود دارند…

    • damoon گفت:

      سلام. خیلی خوشحالم کردید. ممنون از اینکه طلسم را بالاخره شکستید! به انرژی بخشی های شما و دیگران نیاز دارم. و البته ممنون بابت توضیحات خوب تان درباره ی چند فیلم. استفاده کردم. امیدوارم همچنان همراهم بمانید.

  3. مهران گفت:

    سلام و عرض ادب؛
    بسیار سپاسگذارم از اینکه در مورد فیلمهای روز جهان مطلب می نویسید. معمولا مطالب سایتتون رو میخونم و یکی از مرجع های من؛ پس از دیدن فیلم خارجی است. در مورد دختر گمشده؛ به نظرم فیلم در پایان یه مقداری از روال طبیعی خارج میشه. اون جذابیت و حساب شدگی که قبل از بازگشت امی در فیلم وجود داشت وجود ندارد و داستان بی مزه به پایان می رسد

  4. عباس گفت:

    دوست عزیز سلام و درود
    اعتراف میکنم که نزدیک به یک ساله که چند روزی یک بار به سایت شما سر میزنم و از مطالب پربارش استفاده میکنم
    یه سوال داشتم.ایا شما فیلم Doppelganger رو دیدید یا کلا اطلاعاتی از این دست فیلمها دارید ؟
    سپاس

    • damoon گفت:

      سلام و ممنون از همراهی تان
      متأسفانه این فیلم را ندیده ام؛ حتی نشنیده بودم! اما با یک جستجوی ساده می شود فهمید که ظاهراً با همین اسم، دو تا فیلم ساخته شده، یکی محصول آمریکا ( ۱۹۹۳ ) و دیگری ژاپن ( ۲۰۰۳ ). ممنون از شما.

  5. KAKADOO91 گفت:

    the drop از نظر روایت داستان و بازی ها و فضا تقریبا یه چیزی بود شبیه بازی های ایرانی !همین طور روایت داستان از نظر من خیلی از سبک هالیوودی به دور بود و ضرب آهنگ همیشگی هالیوود رو نداشت و مثل فیلم های خودمون بیشتر داستان رو تو دیالوگ ها باید جست و جو میکردیم.میز ان سن ها و بازی هنر پیشه ها مخصوصا پسر عمو مارو و خواهرش هم من رو یاد هنر پیشه های وطنی خودمون مینداخت.

  6. KAKADOO91 گفت:

    توی فیلم دختر گمشده یه سری نکات بود که یا من متوجه نشدم یا درست روایت نشده بود مانند :
    پلیس با بررسی فیلم دوربین های مدار بسته در پایان فیلم خیلی راحت به موضوع باید پی میبرد نه؟
    چرا بعد از پیدا شدن امی،شوهرش ۷ هفته صبر میکنه و بهش فرصت میده تا نقشه هاش رو دوباره با خونسردی عملی کنه؟
    اون بچه آیا از نمونه یی که چندین ماه پیش گرفته شد بوجود اومد؟؟!!چطور؟
    آیا اصلا وجود اون بچه ی نهایتا ۷ هفته ای میتونه دلیل مناسبی برای ماندن تو زندگی امی باشه؟
    چرا در آخر پلیس در مورد تمام نقشه هایی که معلوم شد امی کشیده بوده بی تفاوت شد ؟؟!!چه دلیل توجیه کننده ای برای اون کاراش آوردن؟!
    و پرسش آخر اینکه این فیلم با این همه اشکال فیلمنامه ای و داستانی (البته اگر ایرادات وارد باشه)چرا انقدر تعریف و تمجید دنبالش هست؟

    • damoon گفت:

      امیدوارم انتظار نداشته باشید که من به اینهمه سئوال جواب بدهم!!! به دلیلِ گذشتِ زمان و مشغولیاتِ سینماییِ دیگر، متأسفانه الان دیگر آنقدرها روی جزئیاتِ داستان تسلط ندارم که بتوانم جوابی درباره ی ضعف های آن بدهم. جواب به این سئوالات، لااقل برای من، مستلزم آن است که یک بار دیگر فیلم را با دقت ببینم که خیلی کم پیش می آید فیلمی را دو بار ببینم. مگر اینکه بیش از حد به آن علاقه داشته باشم.

  7. KAKADOO91 گفت:

    فیلم میز رانر یا به عبارتی ماز گریزی که شما فرمودید رو در سینما دیدم و به نظرم فیلم به معنای واقعی مخصوص سینما بود و در درجه ی اول تنها برای سرگرمی بیننده ها ، همون طور که اشاره کردید این سبک فیلم ها زیاد هستند اما چیزی که تو این فیلم بیشتر من رو درگیر کرد شباهت بیش از اندازه ترسناک محیط و شرایط با چیزی که ما اسمش رو دنیا گذاشتیم بود.درواقع تو فیلم های مشابه رنگ فلسفی این داستان خیلی کمتر دیده میشه.مثال میزنم تا شاید واضح تر بتونم برسونم منظورمو ، فرض کنیم اون گاردن یا محیط زندگی، دنیای ماست و عبور از دروازه مرگ ما و ماز زندگی پس از مرگ ما و آن سوی ماز خداوند قرار داره که مارو داخل این محیط و شرایط قرار داده تا شجاعت ما رو بسنجه !!! در این صورت اون کاری که نقش اصلی تو این فیلم انجام میده هم میشه ” خود کشی ” و این فیلم در پس نقش و نگار ظاهریش به من بیننده القا میکنه که نکنه واقعا همچین داستانی وجود داشته باشه؟و ناخود آگاه من بیننده رو به فکر وا میداره که آیا با رها شدن از این کالبد زمینی(گاردن) توسط مرگ(عبور از دروازه) و سپس ماز(آن دنیا) امکان اینکه در امتحان الهی(آزمایش دانشمندان) پیروز بشم هست یا نه! به واقع بعد از پایان فیلم من با این افکار به صندلی سینما چسبیده بودم و البته با پایانی که فیلم داشت احتمالا منتظر قسمت بعدی 🙂

  8. coldplay گفت:

    ممنون.
    مجله ۲۴ این ماه مطلب ویژه gone girl بوده.تازه دیدمش.اصلا دوست نداشتم.یک فیلم طولانی بیخود و شلوغ و حوصله سر بر.
    بابت توضیح رسانه ممنون.
    چه فیلمی بود هفت…

  9. فرشید گفت:

    دختر گمشده به نظرم فارغ از تم اصلی فیلم که انتقاد از رسانه است خیلی جذاب نوشته شده.
    اما دو نکته برای خودم جالب بود.
    – امی به اصطلاح شگفت انگیز نتونست از پس دوتا حاشیه نشین بر بیاد و همه پولشو ازش گرفتند. (به نظر در مقابل اونا اصلا شگفت انگیز نبود).
    – مردم بیشتر به رسانه ها ایمان دارند تا انسانها.

  10. karen گفت:

    راستش یادداشت دختر گمشده رو خوندم فقط داستان رو تعریف کردین. همین؟ الان نقدش همین بود؟ به نظرتون بهتر نیست فیلم‌هایی رو که دوست ندارین رو دلیلش رو بنویسین؟ که چرا این فیلم بده؟
    من خودم دختر گمشده رو دوست ندارم البته.

    • damoon گفت:

      این نوشته های کوتاه، نقد نیستند. صرفاً یادداشت هایی هستند درباره ی فیلم هایی که چندان تمایلی ندارم مفصل درباره شان بنویسم یا خودِ آن فیلم ها دست و پایم را می بندند برای مفصل نوشتن.

  11. coldplay گفت:

    فکر نمی کردم predestination انقدر فیلم ضعیفی باشه.اگه اتان هاوک عزیز نبود تا انتها نمی دیدم…البت ای کاش نبود.

  12. اِلسا گفت:

    سلام.
    فیلم یک پیامبر رو چطور می بینید؟
    زمانِ فیلم زیادی طولانی نیست؟ چند ستاره بهش می دید؟

    و در مورد فیلمِ پسری با پیژامه راه راه؟ که پایانِ تراژیکی داره.

    • damoon گفت:

      سلام. از هر دو فیلم خوشم آمد. فیلم های خوبی بودند. باز هم از آن جایی که سال ها پیش هر دو فیلم را دیدم، واقعاً در حال حاضر نمی توانم بگویم چند ستاره بهشان می دهم؛ شاید هر دو بالای سه ستاره.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم