نگاهی به فیلم فورس ماژور Force Majeure

نگاهی به فیلم فورس ماژور Force Majeure

  • بازیگران: یوهانس کوهنکه ـ لیزا لاون کُنگزلی ـ کلارا وِتِرگِن و …
  • نویسنده و کارگردان: روبِن اوستلاند
  • ستاره ها: ۲/۵ از ۵
  • این یادداشت روی سایت « آدم برفی ها » منتشر شده است ( اینجا )

 

انسان بودن

 

خلاصه ی داستان: یک خانواده ی چهار نفره، برای گذراندن تعطیلات، به منطقه‌ای کوهستانی می‌روند تا هم اسکی کنند و هم استراحت. اما یک بهمنِ کنترل شده‌ی ظاهراً بی‌خطر، اوضاعِ این خانواده‌ی کوچک را تبدیل به جهنم می‌کند …

 

یادداشت: یادم هست سال‌ها پیش، درباره‌ی آزمایشی خوانده بودم که دانشمندان به روی یک میمونِ مادر و بچه‌اش انجام دادند. آن‌ها میمون و بچه را در محیطی داغ گذاشته بودند و می‌خواستند ببیند عکس العملِ آن‌ها در قبالِ هر چه داغ‌تر شدنِ کفِ اتاق چیست. میمونِ مادر، ابتدا بچه‌اش را بغل می‌کرد و نمی‌گذاشت که پایش به زمین برسد اما در نهایت که کفِ اتاق را به اوجِ داغی رساندند، مادر، بچه را روی زمین گذاشت و رفت رویش ایستاد تا جانِ خودش را نجات بدهد. هر چند شاید این آزمایش دربرگیرنده‌ی تمامِ واقعیت و ریزه‌کاری‌های رفتارِ انسانی نباشد، اما بهرحال، تا حدی نشاندهنده‌ی آن عملی ست که احتمالاً هر انسانِ ذاتاً جان دوستی در مواقع خطر انجام خواهد داد. فیلم هم یک بازخوانی از رفتارِ آدم هاست در موقعیتی شاید مضحک ( نه در بارِ منفی این واژه ). نکته‌ی اصلی فیلم، طنزِ ظریفی‌ست که در جای جای آن دیده می‌شود. طنزی که زیرِ ساختمانِ رابطه‌ی این زن و شوهر ( جنس مرد و زن به طور کلی ) ریخته شده تا اثری روانشناسانه خلق شود که همانقدر احمقانه به نظر می رسد که جدی. همانقدر مهم به نظر می رسد که بی معنا. این کش و قوس اِبا و توماس، این گریه‌ها و عصبانیت‌های اِبا در برابر عکس‌العمل غیرارادی توماس در آن لحظه‌ی مهمِ آمدنِ بهمن ( که با صحنه‌پردازی بی‌نظیر و هوشمندانه‌ای هم همراه است و حسابی جلب توجه می‌کند )، این اصرارهای اِبا به توماس و به رخ کشیدنِ ترسو بودنِ او ( مردی که اینهمه به او اعتماد داشته و به او تکیه می‌کرده )، تمامِ این بگیر و ببندها، در آن صحنه‌ی پایانی و عکس العمل کاملاً طبیعی اِبا در قبالِ ترس از افتادنِ اتوبوس‌شان به دره، طنزِ رفتارشناسانه و جامعه شناسانه‌ای عرضه می کند تا بفهمیم و بدانیم که آدمیزاد و رفتارهایش، اغلب بی‌حساب و کتاب‌تر از این حرف‌هاست. ما همیشه اول به جانِ خودمان فکر می‌کنیم تا بقیه تا حتی نزدیک‌ترین آدم به ما. فیلم صحنه‌هایی را تدارک دیده تا نشانمان بدهد، همه‌ی ما، در موقعیت‌هایی، رفتارهایی بروز می‌دهیم که شاید خودمان هم در ابتدا سفت و سخت با آن مخالفیم. اِبا با آنهمه شکایتی که از توماس به خاطر ترسو بودنش داشت، با ترس و بدونِ توجه به بچه‌هایش، زودتر از همه از اتوبوس پیاده شد و پایانِ فیلم را رقم زد. آخر، بهمنِ به آن ترسناکی کجا و اتوبوسی در جاده کجا؟! اما انسان بودن، یعنی همین دیگر! یعنی نشان دادنِ عکس‌العملی طبیعی همچنانکه مت برای دلداریِ اِبا به او می‌گوید این حرکتِ توماس ( فرار از بهمن، بدونِ توجه به خانواده‌اش ) کاری ست که همه‌ی آدم‌های عادی در چنین مواقعی انجام می‌دهند، چون هیچ‌کس قهرمان نیست. همچنانکه که اِبا هم با آن حرکتِ آخرش نشان می‌دهد کاملاً عادی است. مثلِ همه‌ی آن زنان و مردانِ مسافرِ اتوبوس که بعد از پیاده شدن از ماشین، دوش به دوشِ هم، در جاده‌ی خلوت و در سکوت راه می‌روند.

فیلم به خوبی جنسِ مرد و زن را می‌شناسد و با صحنه‌هایی جزئی و گاهاً طنزآمیز، دستشان را برای ما رو می کند، انگار ما را برای خودمان تفسیر می‌کند. یکی از بهترینِ این صحنه‌ها، جایی ست که توماس ( که حالا بدونِ اِبا آمده تا به یادِ دورانِ مجردی، آزاد باشد و تفریح کند ) همراه مت، در حالِ گوش دادن به ریتمِ یک موسیقی تند و خوردنِ نوشیدنی هستند که زنی بالای سرِ توماس می‌آید و پیامِ دوستش را به او می‌رساند که: توماس خوش‌تیپ‌ترین مردِ این مکان است. ناگهان احساسِ جذابیت به توماس دست می‌دهد. مشخص است که حالا فکر می کند همه دارند به او نگاه می‌کنند، که او در حال حاضر خوش‌تیپ‌ترین مرد دنیاست! اما وقتی زن دوباره سر می‌رسد و می‌گوید که اشتباه کرده بوده و منظورِ دوستش مردِ دیگری بوده و نه توماس، او بدجوری توی لک می‌رود! اینجاست که می‌گویم، فیلمساز جنسِ مرد و زن را خوب می‌شناسد و تلاش می‌کند در حینِ تعریفِ داستانش ( هر چند بیش از حد کُند و کشدار ) درباره‌ی آن ها به بیننده گرا بدهد. مثل جایی که اِبا تصمیم می‌گیرد تنهایی برود اسکی، شوهر و بچه و غیره را بی‌خیال شود و خودش بزند به دلِ کوهستان. در همان صحنه‌های آغازین بود که اِبا با زنی تنها روبرو شد که به گفته‌ی خودش بدونِ خانواده به اسکی و برای تفریح آمده بود. حالا اِبا هم تصمیم می‌گیرد آزاد باشد. او دچار این تردید شده که شاید اینهمه سال از عمرش را با چنین مردی، چنین مردِ ترسویی، هدر داده باشد.

مردان و زنانِ این فیلم، مثل مت و فانی، زوجِ جوانِ داستان، از بهمنی که بر زندگیِ این خانواده می‌افتد، بی‌نصیب نمی‌مانند. آن‌ها هم به هم شک‌هایی می‌برند، فکرهای درباره‌ی یکدیگر را به چالش می‌کِشند و گاهی تصور می‌کنند طرفِ مقابل آن ها را دوست ندارد، یا روی او حساب نمی‌کند و یا قهرمانش محسوب نمی‌شود. آدم‌بزرگ‌های این فیلم، اتفاقاً برعکسِ آن چیزی که فکر می‌کنند، آنقدرها هم یکدیگر را نمی‌شناسند، نمی‌توانند که بشناسند. چرا که هنوز خودشان را هم به خوبی نمی‌شناسند. این میان شاید تنها بچه‌های کوچکِ توماس و اِبا هستند که با آن بغل کردنِ پدرشان در آستانه‌ی فروپاشی عصبی ( که مثل یک کودک زار می زند ) و فراخواندنِ مادرشان برای اینکه او هم پدر را بغل کند، بهتر از بزرگسالانِ بچه صفتِ فیلم عمل می‌کنند. انگار آن‌ها بهتر از بزرگترهایشان، خودشان و بقیه را می‌شناسند. اصلاً شاید قهرمانان واقعی همین کودکان باشند.

۱۲ دیدگاه به “نگاهی به فیلم فورس ماژور Force Majeure”

  1. coldplay گفت:

    ممنون.

    لطفا فیلم the messenger 2009 رو ببینید.امشب دیدم.می خوام نظرتون رو بدونم.

  2. سینا گفت:

    فکر کنم قضیه اتوبوس رو اشتباه گرفتی یا شاید من جور دیگه فهمیدم.دوربین اصلا تاکیدی به زودتر پیاده شدن ابا نداره.به نظرم ابا خودش برای نجات فرزنداش پیش قدم می شه و می خواد اتوبوس رو نگه داره چون حالا خودشو تگیه گاه خانوادش می دونه دیگه موقعیت قبلی مرد هم برنمی گرده و چیزی مثل سابق نمی شه.فیلم تو پیاده روی بعد اتوبوس رو مرد تاکید می کنه که یکجورایی از چهرش مشخصه که خودشم اینو فهمیده.

  3. coldplay گفت:

    چشمتون بی بلا.
    تحلیل بسیار خوبی کردین از این فیلم که واقعا دوسش دارم.
    جالب بود برام که فورس ماژور چند شخصیت داشت که همگی در خدمت داستان بودن.جدا از خانواده,مت و فانی و اون زن تنها اما متاهل!پایان بندی رو به شدت پسندیدم و از جالب ترین پایان بندی ها بود برام.
    از The Messenger هیچ نقد و توضیحی پیدا نکردم.
    امروز که بهش فکر می کردم,
    به این نتیجه رسیدم شبیه یکی از فیلم های داخلی چندسال اخیر هست تاحدی.

  4. محسنم گفت:

    دامون گرامی؛
    فیلم خوبی ست، من دوستش داشتم…
    اما توجیه یک صحنه را ندانستم! اولین سکانس فیلم اگر اشتباه نکنم، صحنه ی عکاسی ست. مرد عکاسی با اصرار، از توماس، ابا و فرزندانشان میخواهد که سوژه ی عکاسی او باشند. تا اینجایش مشکلی ندارم… اما چندی که میگذرد، سکانسی را می بینیم که عکس ها ظاهر شده اند و دو زن در حال تماشا کردنشان هستند. و در حال رد و بدل کردن عکس ها، درباره ی آنها صبحت میکنند… که چه؟ چرا فیلمساز همچین سکانسی را در فیلمش گنجانده است؟
    ما نه عکاس را می بینیم و نه آن دو زن را. تنها صدای آنها را داریم…

    نظرتو بگو لطفا؟

    • damoon گفت:

      سلام به دوست عزیزم
      خب آنجا عکاسی ست دیگر؛ زن آمده عکس هایش را که ظاهر شده بگیرد و دارد برای اطمینان از اینکه عکس ها درست ظاهر شده اند یا نه، نگاهشان می کند و خب در این میان، صحبتکی هم بین او و خانم آتلیه دار درمی گیرد. چرا باید عکاس را ببینیم؟ عکاس که رفت پی کارش! دو زن را هم نمی بینیم چون کارگردان اینطور تشخیص داده. دیدن شان ضرورتی نداشته خب. می شد هم ببینیمشان. فرقی می کرد؟ نه! اصلاً اگر کل این صحنه در می آمد، آنوقت فرقی می کرد؟ باز هم نه به نظرم. مدلِ روایتِ مدرن، اینطوری ست؛ سکانس ها در یک زنجیره ی علت و معلولی کنار هم قرار نمی گیرند ( مانند روایتِ کلاسیک )، بلکه کولاژگونه هستند. شاید اگر یکی دو صحنه را هم در بیاوری، کلیتِ فیلم چندان ضربه ای نبیند. مثل همین صحنه ی عکاسی که اشاره کردی. امیدوارم توضیحات روشن کننده بوده باشد. اگر نبوده، من در خدمتم.

      • محسنم گفت:

        “زن آمده عکس هایش را که ظاهر شده بگیرد و دارد برای اطمینان از اینکه عکس ها درست ظاهر شده اند یا نه، نگاهشان می کند و خب در این میان، صحبتکی هم بین او و خانم آتلیه دار درمی گیرد”

        دامون جان؛
        عکاس اول فیلم، مرد است (صدای یک مرد است) و آن دو زن هم که معلوم نیست کیستند! کاری هم نداریم… مسئله ام نوع روایت داستان یا اینکه چرا آنها را نمی بینیم نبود.

        شما فیلمساز… چرا باید همچین صحنه ای را در فیلم ت بگنجانی؟ دلیلش چیست؟ فایده اش چیست؟ تاثیرش در فیلم چیست؟ (در یک کلام: توجیه این صحته در فیلم چیست؟)
        به نظرم این سکانس کمی مشکوک است. انگار فیلمساز منظور خاصی دارد! یا شاید من اینطور فکر میکنم…
        من باب یاد گرفتن می پرسم فقط 🙂

        • damoon گفت:

          عکاس چه ربطی دارد به کسی که عکس را ظاهر می کند؟! او عکسش را گرفته و رفته. خانواده ی داستان هم عکسشان را به یک آتلیه داده اند که ظاهر کند. آن دو زن هم یکی ش اباست و دیگری زن آتلیه دار؛ یعنی چه که « معلوم نیست کیستند »؟!!! کاملاً مشخص و واضح است و چیز پیچیده ای هم نیست. توجیه صحنه را هم که گفتم؛ می شد نباشد. چیز مشکوکی هم این میان وجود ندارد و یا منظور خاصی. فیلمساز از بین صحنه هایی که می توانسته انتخاب کند، این را انتخاب کرده. ضمنِ اینکه بهرحال دیدن آن عکس های خوشحال و شاد، به مضمون فیلم هم ربط پیدا می کند؛ پیش زمینه ای برای خراب شدنِ روابط بین افرادی که در عکس همه اش به سمت دوربین لبخند زده اند. حالا دیگر نمی دانم شما چرا شک کرده ای!!!

        • حمید گفت:

          خب به نظر فیلم داره در ابتدا حداقل در ظاهر یه خانواده متحد و منسجم و میشه گفت خوشحال رو نشون میده که بعد از اون اتفاق این انسجام ٬آسیب میبینه.صحنه‌‌های عکس گرفتنشون و دیدن عکس‌های چاپ شده٬صحنه‌ای که باهم در حال اسکی هستن و نمایی که در تخت کنار هم خوابیدن٬در ابتدای فیلم میخواد همین رو نشون بده.البته من یه بار کامل فیلمو دیدم اما به نظر می‌اومد این خانواده اون استعداد آسیب دیدن درش وجود داشته و فقط نیاز به یک بحران داشته .

  5. Hosein گفت:

    یه جورایی شبیه فیلمای اصغر فرهادی بود.فیلمی که بیشتر به اخلاق و واکنش افراد تو لحظه های حساس توجه داشت

  6. ارت گفت:

    فیلم فوق العاده ای بود و فیلمبرداری و بازیها عالی بود
    کش دار بودن این نوع فیلمها بخاطر اینه که کارگردان میخواد تماشاگر فیلم درباره شخصیتها فکر کنه . این فیلمها بیشتر درباره شخصیت هستند و درباره حادثه نیستند . به اصطلاح فیلمهای مدرن هستند .
    و من هم در صحنه اتوبوس اصلا این احساس را نداشتم که مادر خانواده بچه هایش را ول کرده و جان خودش را نجات داده .
    در همه فیلم مشخص بود که مادر خانواده خیلی بیشتر به فکر حفظ خانواده اش هست
    به نظرم این برداشت شما بوده و شاید ریشه در تفکر مرد سالاری داشته باشه که چون ضعف مرد را نشان داده توقع دارین ضعف زن را هم نشون بده تا حداقل مساوی بشند! ولی همونطور که در نقد خوبتون نوشتین کارگردان انسانها رو خوب میشناسه و طبیعی هست که بطور غریزی یه مادر بیشتر به فکر بچه ها و خانواده اش هست و این بخاطر خوب بودن زنها نیست بخاطر ویژگی ذاتیشون هست .

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم