نگاهی به فیلم پرتقال خونی

نگاهی به فیلم پرتقال خونی

  • نیوشا ضیغمی ـ فریبرز عرب نیا ـ حامد بهداد و …
  • فیلم نامه: پیمان عباسی
  • کارگردان: سیروس الوند
  • ۱۰۵ دقیقه؛ سال ۱۳۸۹
  • ستاره ها: ـ

آب پرتقال

خلاصه ی داستان: در حالیکه ترمه با مرد ثروتمندی به نام والا رادمنش آشنا می شود، جوان بی پولی به نام سیاوش هم به ترمه علاقه نشان می دهد و هر طور شده می خواهد توجه او را به خود جلب کند …

یادداشت: شاید در وهله ی اول، ایده ی فیلم، ایده ی خوبی باشد برای اثری غافلگیرکننده و لااقل جذاب که در کمترین حدِ توقع، آدم هایی قابل باور و لااقل دو بُعدی داشته باشد که بتوانیم یک جاهایی را باور کنیم تا اگر هم یک جاهایی را باور نکردیم، قابل چشم پوشی باشد. اما “پرتقال خونی” آنقدر در سطح حرکت می کند، آنقدر آدم هایی خشک و مصنوعی و تک بُعدی دارد، آنقدر گُل درشت است و آنقدر در نشان دادن عشق بین سیاوش و ترمه و همچنین ترمه و والا بی ظرافت و بد عمل می کند که هیچ چیز و هیچ کس را نمی توانیم باور کنیم. از همان تیتراژ آغازین همه چیز شروع می شود. تیتراژی الکی طولانی و اعصاب خردکن که انگار قرار نیست تمام شود. این اولین ضربه ی مهلکِ فیلم به تماشاگر است. دومی اش آن لکه ی روغنِ روی صورتِ ترمه است که مثلاً قرار است نشاندهنده ی این باشد که ترمه تاکنون داشته با موتور ور می رفته. حرکتی بی ظرافت و بچه گانه که شاید خیلی کوچک و بی ربط هم به نظر برسد اما یک فیلم خوب، با همین جزئیات است که ساخته می شود و من متوجه نمی شوم چطور آنهمه آدم باتجربه ی پشتِ دوربین، درباره این جزئیات، اینقدر ضعیف و مبتدیانه عمل کرده اند. جالب اینجاست که اگر دقت کنید به سر و شکل نیوشا ضیغمی، در تمام طول داستان هیچ تغییری نمی کند، حتی تعداد رشته موهایش که از زیر روسری بیرون هستند هم در تمام فیلم دست نخورده باقی می ماند؛ سر و شکلی کاملاً مصنوعی مانند شخصیتی که نقشش را به بدترین شکل ممکن بازی می کند. سومین ضربه ی فیلم، موسیقی گل درشت و گوش پُرکن است که برای شیرفهم کردن مخاطب در لحظات احساسی، رهایش می کنند در صحنه تا حسابی فضا را پر کند. اما این ضربه ها به همینجا ختم نمی شوند و آنقدر زیاد هستند که واقعاً کم کم از دست آدم در می روند. از همه ی اینها بدتر، چینش و پرداخت صحنه هاست. آدم ها، معلوم نیست چگونه، هر جایی که می روند، با نفر بعدی برخورد می کنند و معلوم نیست اینها چطور در تهرانِ به آن بزرگی به این راحتی یکدیگر را پیدا می کنند. مثلاً در قسمتی، ترمه با ماشین از کارواش بیرون می آید و والا را می بیند که منتظرش ایستاده و مشخص نمی شود منطق این برخورد آنهم در یک کارواش چیست. از این قبیل صحنه های بی منطق و بی ظرافت در فیلم کم نیستند. در میان اینهمه آشفتگی و ضخامت ( معادل بی ظرافت! ) و در میان دیالوگ های آنچنانی ( ! )، این دیالوگِ برقرار شده بین ترمه و سیاوش، ارزش شنیدن دارد و شاید تنها نقطه ی مثبت فیلم باشد.

از میان دیالوگ ها: ترمه: (( تو بچه ی کجایی؟ ))

                          سیاوش: (( پایین. ))

                          ترمه: (( پایینِ کجا؟ ))

                          سیاوش: (( پایینِ همه جا. ))

 ترمه از اول فیلم تا آخر، در لحظات شادی و غم، همیشه و همه جا، دقیقاً همین شکلی ست، با همین آرایش چهره و مو !

ترمه از اول فیلم تا آخر، در لحظات شادی و غم، همیشه و همه جا، دقیقاً همین شکلی ست، با همین آرایش چهره و مو !

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم