کوتاه، درباره ی چند فیلم ۳

کوتاه، درباره ی چند فیلم ۳

  •  نام فیلم: آخرین نمایش( The Last Picture Show)
  • کارگردان: پیتر باگدانوویچ

داستان شهری در تکزاس و آدم هایش با رفاقت ها و مردانگی ها و جدل هایشان … فیلم بیشتر ادای دینی ست به مردانگی های جان وینی و سینمای وسترن و خاطرات گذشته ی آمریکایی. باگدانوویچ، با قرار دادن بن جانسون، بازیگر کهنه کار سینمای آمریکا در نقش سام شیر، به او نیز ادای دینی می کند و اتفاقاً با مرگ او در فیلم هست که انگار شهر هم کم کم عوض می شود. بهرحال برای من همچنان “ماه کاغذی” باگدانوویچ، یک شاهکار دیدنی محسوب می شود. یکبار دیدن این فیلم هم خالی از لطف نیست.

  • نام فیلم: آسمان سرپناه (The Sheltering Sky)
  • کارگردان: برناردو برتولوچی

کیت و پورت، دو توریست آمریکایی هستند به صحرایی در آفریقا می آیند اما اوضاع آنطور که آنها فکر می کنند، پیش نمی رود. مریضی به سراغ پورت می آید و کیت برای درمان پورت، در میان آن انسان های بومی و بدوی، در می ماند … تحمل کردن «آسمان سرپناه» برایم بسیار دشوار بود. رمان اتوبیوگرافیکالی که فیلم از روی اقتباس شده، رمانی داستان پردازانه نیست. حالتی کاملاً ذهنی دارد که قرار است در اینجا به تصویر کشیده شود اما به نظر من این اتفاق نمی افتد یا اگر هم افتاده، با مذاق من چندان سازگار نیست. تصاویر اعجاب انگیز برتولوچی از کویر و بدویت دیدنی ست اما مفهوم زیادی انتزاعی اش، آدم را خسته می کند. از نکات جالب توجه، حضور تیموتی اسپال بود که دیدنش در فیلمی از برتولوچی، تعجبم را برانگیخت.

  •  نام فیلم: بوگی (Boogie)
  • کارگردان: گوستاو کووا

بوگی مردی ست که در تمام جنگ ها شرکت داشته و حالا تبدیل شده به آدمی که از احساسات انسانی هیچ بویی نبرده و به راحتی آبِ خوردن آدم می کشد … واقعاً من که نفهمیدم نشان دادن اینهمه خون و خونریزی چه معنایی دارد. داستان کم مایه ی این انیمیشن، که البته گاهی تکه های طنز خوبی در آن وجود دارد، پر شده از صحنه های فانتزی خشونت که کارگردان از روی عمد خواسته نشان بدهد تا اینگونه مثلاً کنایه ای زده باشد که به دنیای پر از خشونت و جنگ و خونریزیِ ما، غافل از اینکه این صحنه ها دودی می شوند که به چشم خودِ فیلم فرو می روند و به جای اینکه پیامی باشد بر ضد خشونت و جنگ، خودش این ماجرا را ترویج می دهد. اما بهرحال برای یک بار دیدن، فیلم بدی نیست. ولی تنها یک بار!

  • نام فیلم: بوی گند زندگی (Life Stinks)
  • کارگردان: مل بروکس

گودار بولت، یکی از ثروتمندترین مردان آمریکا، بر سر تصاحب منطقه ی وسیعی از شهر، با رقیبش وارد یک شرط بندی می شود؛ اگر او بتواند، سی روز مانند فقیرانِ آن منطقه زندگی کند، شرط را می برد و مالک نیمی از لس آنجلس خواهد شد … فیلم ایده ی فوق العاده ای دارد که متاسفانه در روایت، آنقدرها گسترش پیدا نمی کند و بسیار ناقص باقی می ماند. جای آن بود که داستان بیش از اینها، شاخ و برگ پیدا کند و جذاب تر باشد اما در همین حد هم بار دیگر، مل بروکس، موفق می شود یک کمدی سالم و شوخ و شنگ بسازد با داستانی شدیداً اخلاقی درباره ی آدمی که می فهمد باید به فکر دیگران هم باشد و پول را فقط برای خودش نخواهد.

  • نام فیلم: پسر ( The Son)
  • کارگردان: برادران داردن

اولویه، مرد نجاری ست که کارآگاهی را اداره می کند. پسربچه ی نوجوانی، برای استخدام به آنجا می آید و اولویه انگار که خاطره ای از پسر داشته باشد، او را استخدام می کند و زیر نظر می گیرد … آدم هنگام دیدن فیلم های داردن ها، دچار آستیگمات می شود! علتش هم این است که تمام تلاش خود را می کنی تا محیط اطراف را ببینی، اما آنها این اجازه را به تو نمی دهند. دوربینِ بی ثباتشان، چنان نفس به نفس شخصیت ها حرکت می کند که انگار به آنها وصل است. آنقدر که آدم ها برای آنها اهمیت دارد، محیط اطرافشان اهمیت ندارد. در “پسر” طبق معمول با داستانی ساده و یک خطی طرفیم که به نتیجه ای قابل پیش بینی هم می رسد؛ مرد، پسر را می بخشد و پسر که تاوان کارهای خود را پرداخته، در کنار مرد باقی می ماند. هنوز هم “رزتا” برای من، بهترین فیلم برادران است.

  •  نام فیلم: جنس درست ( The Right Stuff)
  • کارگردان: فیلیپ کافمن

آمریکا  برای عقب نیفتادن از روسیه در فتح فضا، چند تن از زبده ترین خلبان های خودش را تحت سخت ترین آزمایش ها قرار می دهد تا برای سفر به فضا آماده شان کند … فیلم که از روی رمان اقتباس شده، چند پاره است و بسیار طولانی ( بیش از سه ساعت ). حرف اصلی داستان معلوم نیست. زمانی درباره ی زندگی این خلبانان عاشق پرواز صحبت می شود، لحظه ای از رقابت دولت های آمریکا و روسیه و فدا شدن خلبانان در این رقابت بی معنی و لحظه ای از نقش رسانه ها در قهرمان شدن این خلبانان. این لحظات، هر کدام ساز جداگانه ای می زنند. البته در این میان لحظاتی که ماهواره به فضا پرتاب می شود و ما همراه با فضانوردانِ داخل ماهواره، وارد فضایی لایتناهی و خلسه آور می شویم، از دقایق دلپذیر و جذاب اثر است.

  • نام فیلم: کلاغ (Le Corbeau)
  • کارگردان: هانری ژرژ کلوزو

نامه هایی که فرستنده شان معلوم نیست و همگی امضای “کلاغ” را پای خود دارند، آسایش مردم یک شهر را بهم می ریزد. محتوای آنها، نسبت دادن القاب به افرادی ست که باعث بدنامی آنها بشود … دومین فیلم کلوزو، کار بامزه ای ست که تا پایان بیننده را نگه می دارد تا حدس بزند که بالاخره نویسنده ی این نامه های شوم چه کسی ست. ظاهراً فیلم بر اساس ماجراهایی واقعی اتفاق افتاده و البته اولین فیلم نوآر کلوزو به حساب می آید که فضای تیره و بدبینانه ای دارد.

  • نام فیلم: محافظ (The Guard)
  • کارگردان: جان مایکل مک دنا

در روستایی در ایرلند، گروهبان بویل، پلیسی سر به هوا و بداخلاق است که مامور می شود باند قاچاقی را از بین ببرد. در این راه، مأموری سیاهپوست از اف بی آی هم او را همراهی می کند … داستان کم رنگ و ضعیف، باعث شده جز چند خنده ی کوتاهی که همان اوایل فیلم ازمان گرفته می شود، نکته ی دیگری برای گفتن نماند. البته یک بار دیدن فیلم خالی از لطف نمی تواند باشد. حالا شاید هم اگر ندیدید، چیز زیادی را از دست نداده باشید!

  •   نام فیلم: وهم ۲ (Phantasm II)
  • کارگردان: دان کاسارلی

مایک و لیز، در رویاهای مشترکشان، مرد قد بلندی را می بینند که تمام مردم شهر را از بین برده است. ولی آیا این یک وهم است یا واقعیت؟ … انصافاً صحنه های ترسناک، خیلی خوب از آب در آمده و همین باعث می شود دیدن فیلم برای یک بار تجربه ی جالبی باشد.

  •  نام فیلم: یک بال و یک ران (The Wing And The Thigh)
  • کارگردان: کلود زیدی

دوشمن، معروفترین مرد آشپزی فرانسه که کارش سر زدن مخفیانه به رستوران ها و دادن یا گرفتن ستاره از آنهاست، قرار است دست رقیب شماره ی اول خود را در یک شوی تلویزیونی باز کند … فیلم که در ایران با نام “آشپزباشی” که اتفاقاً اسم بی مسمایی هم هست و نمی دانم چه ربطی به داستان دارد، به نمایش در آمده، داستان بامزه ای دارد که گرچه چندین و چند بار از تلویزیون پخش شده اما دیدن دوباره اش خالی از لطف نیست. مخصوصاً سکانس وارد شدن مخفیانه ی دوشمن و پسرش به کارخانه ی سازنده ی مواد غذایی تقلبی که واقعاً دیدنی ست.

  • نام فیلم: یک، دو، سه (One,Two,Three)
  • کارگردان: بیلی وایلدر

مک نامارا، رئیس آمریکایی شعبه ی کوکاکولا در آلمان غربی، مأمور می شود تا از دختر رئیسش که قرار است از آمریکا به آنجا بیاید، مراقب بکند. اما دختر که بسیار بازیگوش است، عاشق پسری بی سر و پا و کمونیست از آلمان غربی می شود و بدون اطلاع، با او ازدواج می کند. این در حالیست که رئیس به مک نامارا زنگ می زند و خبر می دهد که تا یک روز دیگر به آلمان غربی خواهد آمد. حالا مک نامارا فرصت کمی دارد تا پسر جوان و پر شور کمونیست را به نجیب زاده ای آمریکایی تبدیل کند … ریتم حرف زدن بازیگران و ریتم خود فیلم آنقدر سریع و نفس گیر است که گاهی فکر می کردم جیمز کاگنی حتماً در ادای این دیالوگ های پر سرعت، لااقل چند باری باید نفسش بند آمده باشد و البته جالب تر از آن، دیدنِ او در یک نقش کمدی ست.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم