نگاهی به فیلم خصوصی

نگاهی به فیلم خصوصی

  • بازیگران: فرهاد اصلانی ـ هانیه توسلی ـ لعیا زنگنه و …
  • فیلم نامه: اصغر نعیمی
  • کارگردان: محمد حسین فرح بخش
  • ۹۸ دقیقه؛ سال ۱۳۹۰
  • ستاره ها: ۱ از ۵

وقتی گرد و خاک به پا می شود ...

خلاصه ی داستان: ابراهیم کیانی که از مذهبیون متعصب اوایل انقلاب است، حالا بعد از گذشت سال ها، رویه عوض کرده و راه اعتدال در پیش گرفته. خانواده ای دارد و زندگی مرفهی را می گذراند. آشنایی او با دختر جوان و زیبایی به نام پریسا، همه چیز را عوض می کند …

یادداشت: فیلم تا حدود بسیار زیادی رویه ی ” شوکران” را در پیش گرفته و همان روند داستانی را اینبار در پس زمینه ای دیگر تعریف کرده. پس زمینه ای که می خواهد سیاسی باشد و حرف های خط قرمز سیاسی بزند تا مثلاً حساسیت برانگیز باشد و در نتیجه پر سر و صدا و صد البته پرتماشاگر شود؛ ولی این ایده، جواب عکس می دهد یعنی حساسیت های زیادی برانگیخته می شود ولی در جهت  پایان یافتن اکرانش! نتیجه ای که با توجه به کیفیت فیلم، خنده دار به نظر می رسد. یعنی در واقع ارزشش را نداشته که اینهمه جار و جنجال به پا شود. چرا؟ چون “خصوصی” نه زیرکی های اثری مانند “شوکران” را دارد، نه ظرافت هایی مانند آن را و نه حتی قابلیت های داستانی خوبی برای ایده اش ابراز می کند. در نتیجه همه چیز در سطح باقی می ماند. اصلاً ناخنک زدن به موضوعات حساسیت برانگیز در این فیلم، در حد شعارهایی خنده دار جلوه می کند ( خواهش می کنم دقت کنید به سکانس های شروع فیلم، جایی که ابراهیم را در دوران جوانی نشان می دهد که به اصطلاح کله اش بوی قرمه سبزی می داده. به حجم شعارها و پرداخت بسیار خنده دار کارگردان از صحنه های شلوغی و اعتراض دقت کنید لطفاً )،  شعارهایی که از سر و روی فیلم می بارند و جالب اینجاست که هیچ ربطی هم به خط اصلی داستان ندارند. انگار دو خط موازی هستند که هیچگاه یکدیگر را قطع نمی کنند. ماجرای ابراهیم، گذشته اش و بحث های سیاسی روز، در حد پاساژی باقی می مانند که تاثیری در اتفاقات ندارند. آیا مثلاً اگر ابراهیم چنین رده ی سیاسی ای نداشت، چنین پس زمینه ای نداشت، زن را نمی کُشت؟ بعید نیست. شاید این اتفاق می افتاد. مگر شخصیت کریس ویلتونِ “امتیاز نهایی” وودی آلن چنین کاری نکرد؟ می خواهم بگویم پس زمینه ی شخصیت ابراهیم، سازی جداگانه از کلیت فیلم است. دقت کنید به سکانسی که او نزد یک سردار سابق جنگ می رود. سکانسی منفک از بقیه ی داستان که فقط و فقط شعار است و بس. سردار که نمی خواهد او را سردار صدا کنند، با فروتنی تمام (!) از اسلام و احکام و اخلاق حرف می زند و با جهت گیری های ابراهیم مخالفت می کند. واقعاً این سکانس چه ربطی به داستان دارد؟ آیا جز این است که قرار است دیدگاه های مثلاً مناقشه برانگیز را در فیلم مطرح کنند تا به قول خودشان گرد و خاکی هوا دهند؟! از شخصیت لوس و بی مزه و بی کارکرد فروغ، همسر ابراهیم که بگذریم، به پریسا می رسیم که نویسنده با نشان دادن حمله های هیستیریک و ناگهانی او و همچنین قرار دادن یک پیش زمینه برای او به این صورت که همسری داشته و به خواست مرد، بچه اش را انداخته و حالا می خواهد فرزند ابراهیم را نگه دارد، قرار است ما را آماده کند تا بپذیریم که او اینهمه گنگستر بازی در می آورد تا جان ابراهیم را به لب برساند و او را آدم کند. حرکات جالبی مثل تعقیب خانواده ی ابراهیم در خیابان ها و فیلمبرداری از آنها که من نفهمیدم چرا باید همچین کار مسخره ای بکند. این حرکت، کجایش تهدید حساب می شود؟ تا فرستادن یک سی دی خالی به در خانه ی آنها که معلوم نیست چرا فکر کرده اگر این سی دی را بفرستد، ابراهیم هم حتماً خواهد نشست و با دلهره چشم خواهد دوخت به صفحه ی تلویزیون تا مثلاً جان به لب شود؟! کارگردانی فیلم هم نکات جالبی دارد. از جمله دوربین روی دست های عجیب و غریبی که البته تنها دو بار شاهدش هستیم و همین دوبار کافیست تا احساس پرش یا یک جور بی نظمی و شلختگی داشته باشیم. واقعاً معلوم نیست چرا تصمیم گرفته شده که در آن دو صحنه از این تکنیک استفاده شود. باز سکانس دوم با توجیه اینکه لحظه ی اضطراب آوری ست، می تواند قابل قبول باشد اما توجیه دوربین روی دست در سکانسی که ابراهیم برای اولین بار وارد خانه ی پریسا می شود چیست؟ نکته ی دیگری که همیشه حرصم می دهد و به کرات در فیلم ها و سریال های مختلف هم شاهدش هستیم و تمامی هم ندارد، لحظاتی ست که شخصیت اصلی می خواهد مخفیانه با تلفن صحبت کند و از قضا (!) دقیقاً جایی می ایستد که شخصیت دیگر، مثلاً در این فیلم، همسر ابراهیم، بتواند گوش تیز کند. در همین جا بارها می بینیم که پریسا به ابراهیم زنگ می زند و ابراهیم به جای آنکه برود توی اتاقی، حمامی، جایی یا اصلاً  برود بیرون از خانه، همانجا، درست کنار همسرش می ماند و با لحنی تابلو، می خواهد رد گم کند! در نهایت پایان داستان، اگر چه با آن لحظه ی غافلگیرکننده ی کشتن پریسا، خیلی خوب از آب در آمده اما صحنه ی بعدی، دوباره همه چیز خراب می شود؛ فیلم ناگهان فرم عوض می کند و روح پریسا را نشان می دهد  که در حال مکالمه با وجدان ابراهیم (؟!) است و سازندگان دلشان نمی آید اینجا هم یک شعارکی ندهند و بیننده را حسابی شیرفهم نکنند. سازندگان این اثر گرد و خاکی به پا کردند البته، اما گرد و خاک که بلند شد، رفت توی چشم خودشان و تا حدودی اذیت شان کرد و وقتی گرد و خاک فروکش کرد، چیزی به یاد کسی نماند.

  گرد و خاکی که به پا شد و زود فروکش کرد ...

گرد و خاکی که به پا شد و زود فروکش کرد …

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم