نان‌خامه‌ای‌اند این‌هایی که می‌خواهند فقط مطالعه کنند و نقاشی کنند و نظاره‌گر باشند. کافی است فقط زندگی کنی، بعدش خود‌به‌خود نظاره‌گر می‌شوی.

 

پی‌نوشت: این کتاب ترجمه‌ی فوق‌العاده روان و جذابی دارد اما در نهایت چیزی از آن سر در نیاوردم. روایت اول‌شخص از زبان یک پسر جوان که در یک مدرسه‌ی شبانه‌روزی درس می‌خواند و معلوم نیست از جان خودش و بقیه چه می‌خواهد. واقعاً نتوانستم با داستان ارتباط برقرار کنم اما ترجمه‌ی ناصر غیاثی آن‌قدر شیرین بود که خودم را تا ته کتاب رساندم، هر چند لنگان لنگان.

آدمی نباید آخر سر به جواب پرسش‌هایی فکر کند که در طول زندگی نتوانسته برای آن‌ها جوابی پیدا کند. قبل از مرگم می‌خواهم قدرت آن را داشته باشم که به جواب هیچ پرسش حقیری فکر نکنم.

تا زمانی که انسان اسیر است زندگی برایش معنای عمیقی دارد. هیچ‌چیز همچون بردگی و اسارت به زندگی معنا نمی‌دهد. چون در آن هنگام انسان برای آزادی در پیکار بزرگی است. اما هیچ‌چیز هم مانند آزادی معنای زندگی را به مخاطره نمی‌اندازد. در آزادی است که انسان شیدایی و سرگشتگی و آرزوی خودش را به خاطر معنی از دست می‌دهد.

چرا به محض این که پشم‌مان ریخت و صاف ایستادیم از تکامل دست کشیدیم، مگر همه‌چیز پوست صاف و ژست خوب است؟

من اعتقاد دارم نابرابری، محصول سرمایه‌داری نیست بلکه محصول این واقعیت است که در جمعیتی متشکل از دو مرد و یک زن، مردی که قدبلندتر است و دندان‌های مرتب دارد زن را به دست می‌آورد. بنابراین اعتقاد دارم اقتصاد ریشه‌ی نابرابری‌ها نیست، دندان‌های مرتب است!

 

توضیح: املای کلمات، فاصله‌گذاری‌ها، علائم و به طور کلی ساختار نوشتاری این متن عیناً از روی متن کتاب پیاده شده است.

«داره کار مهمی می‌کنه.»

«ولی اون قاتله.»

«ولی به کارش باور داره.»

«خب؟»

«هیچی. اون به یه چیزی باور داره. همین.»

 

توضیح: املای کلمات، فاصله‌گذاری‌ها، علائم و به طور کلی ساختار نوشتاری این متن عیناً از روی متن کتاب پیاده شده است.

 

پی‌نوشت: جز از کل جزو آن رمان‌هایی بود که جانم را به لب رساندند (اینجا). هر چند جانم به لب رسید، اما به هر حال چند تکه‌ی خوب هم از داخلش بیرون کشیدم که به‌مرور خواهید خواند.

1 از 28 صفحه 12345...قبلی

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم