زن هم به آب و آتش می‌ماند. هم آتش آدم را خاموش می‌کند، هم آدم را آتش می‌زند. زمانی که عاشق است می‌رقصد. زمانی که نمی‌رقصد قلبش خالی‌ست. عشق چون ذاتش زنانه است، طبعش به آب و آتش می‌ماند. وقتی می‌رقصد هست. وقتی می‌آید می‌رقصد. وقتی نیست نمی‌رقصد. مثل رکسانا که دیگر نمی‌رقصد.

کلمات و کارهای نکرده توی ذهن زن رژه می‌روند. کلمات وحشی نیستند. زن می‌خواهد خودش را کشف کند اما چنان در اطرافیانش غرق می‌شود که گم می‌شود و خودش را پیدا نمی‌کند. به خاطر همین زن همیشه تنهاست. رقص و آرایش برای وصل کردن زن به یک حس ناشناخته است که هر دم صدایش می‌کند. حسادت چیزی‌ست که فقط زن می‌فهمد. مرد غیرت احمقانه و کور را می‌فهمد. حسادت یعنی مالکیت همه‌چیز به طور کامل، اما مرد از این ناراحت است که یکی دیگر شریک شده است. زن از هم‌نوعانش می‌ترسد چون از جذابیت هم‌جنسانش خبر دارد، همینطور از بچه بودن مردها. مردها تا آخر عمر در نظر زن بچه‌اند و زن باید نگران غذای‌شان باشد.

 

توضیح: املای کلمات، فاصله‌گذاری‌ها، علائم و به طور کلی ساختار نوشتاری این متن عیناً از روی متن کتاب پیاده شده است.

 

پی‌نوشت: مثل خیلی از رمان‌های ایرانی، این رمان هم تماماً از ذهن و زبان تنها شخصیت اصلی‌اش بیرون آمده، یعنی مونولوگی‌ست طولانی. داستان خاصی در کار نیست. زنی از طبقه‌ی پنجم یک آپارتمان سقوط کرده و راوی که نتوانسته او را نجات دهد، شروع می‌کند به تعریف کردن داستان و مدام عقب و جلو می‌رود و در دایره‌ای بسته، همان چیزها را دوباره و دوباره تعریف می‌کند. او نگران قضاوت همسایه‌ها، و شاید ما، از اتفاقی‌ست که افتاده در نتیجه با حرف‌های بی‌انتهایش می‌خواهد ماجرا را جور دیگری جلوه بدهد. کل داستان در چند ساعت می‌گذرد و از خلال صحبت‌های دیوانه‌وار شخصیت اصلی کم‌کم به اتفاقی که افتاده و روحیه‌ی او پی می‌بریم. هر چند نمی‌توان انکار کرد که خواندن رمان و حرف‌های هذیانی شخصتیش، روان و جذاب از کار درآمده اما این را هم نمی‌شود انکار کرد که رمان‌های ایرانی این روزها، هم‌چنان بر مدار مونولوگ‌های شخصیت‌ها می‌گذرد، چون ظاهراً این‌طوری رمان نوشتن راحت‌تر است! این‌که یک یا دو شخصیت رشته‌ی کلام را به دست بگیرند و هر چه می‌خواهند حرف بزنند و ما هم گوش کنیم…

گذشته مانند آینده حقیقتاً وجود ندارد. هر دوی آن‌ها خیال‌هایی هستند که در ذهن ما آفریده می‌شوند. آینده، نوعی شبیه‌سازی احتمالی است که در مغزمان انجام می‌دهیم تا به شکل دادن جهانی که می‌خواهیم در آن زندگی کنیم کمک کنیم. گذشته به خلاف آینده واقعاً اتفاق افتاده است. اما گذشته نیز آن‌طور که در ذهن ما بازنمایی می‌شود نوعی شبیه‌سازی ذهنی است. خاطرات ما گزارش‌های دقیقی از آن‌چه واقعاً اتفاق افتاده نیستند. آن‌ها بازسازی آن چیزی هستند که اتفاق افتاده است و بسیاری از جزئیات کوچک و بزرگ غیرقابل اعتمادند.

 

توضیح: املای کلمات، فاصله‌گذاری‌ها، علائم و به طور کلی ساختار نوشتاری این متن عیناً از روی متن کتاب پیاده شده است.

 

نظریه‌های توطئه، محصول حاشیه‌نشینانی کودن و دیوانه نیست. فکر توطئه‌گرانه به ابلهان، جاهلان یا دیوانگان محدود نمی‌شود. این‌گونه افکار بازتابی از نیاز مبرم ذهن قصه‌گو به تجریه‌ای معنادار است. نظریه‌های توطئه به یکی از رازهای بزرگ شرایط انسانی پاسخ می‌دهند: چرا همه‌چیز در دنیا این‌قدر بد است؟ این نظریه‌ها راه حلی در برابر مساله‌ی شرارت می‌گذارند. در دنیای خیالی نظریه‌پرداز توطئه، بدی تصادفی وجود ندارد. برای ذهن توطئه‌اندیش، کثافت هرگز همین‌طوری اتفاق نمی‌افتد. تاریخ صرفاً توالی رویدادهای لعنتی نیست و تنها خام‌اندیشان و گوسفندسانان به تصادفی بودن رویدادها باور دارند. به همین دلیل، نظریه‌های توطئه ـ صرف نظر از شمار شیاطینی که به یاری می‌طلبند ـ همواره با سادگی خود تسلی‌بخش‌اند. اتفاق‌های بد به دلیل چرخش‌های بی‌حساب و کتاب متغیرهای اجتماعی اتفاق نمی‌افتد. علت وقوع آن‌ها این است که آدم‌های بدی وجود دارند که می‌خواهند خوشبختی ما را نابود کنند و شما می‌توانید مبارزه کنید و این آدم‌های بد را شکست دهید.

 

توضیح: املای کلمات، فاصله‌گذاری‌ها، علائم و به طور کلی ساختار نوشتاری این متن عیناً از روی متن کتاب پیاده شده است.

 

پی‌نوشت: معمولاً ترجمه‌های عباس مخبر را می‌خوانم چون می‌دانم که ایشان کتاب‌های جذاب و روانی را برای ترجمه انتخاب می‌کنند. یعنی وقتی پای ترجمه‌های ایشان وسط باشد، از خودِ نویسنده برای من مهم‌تر است. این کتاب هم یکی از آن آثار جذابی‌ست که نشان می‌دهد چرا و چگونه انسان‌ها به قصه نیاز دارند. گاتشال با ارائه‌ی مدارک متقن و مستند نشان می‌دهد که ذهن انسان‌ها به شکل ذاتی به دنبال قصه‌پردازی‌ست. کتاب بسیار جالبی‌ست. متن بالا را هم لطفاً با دقت بخوانید چون ممکن است اشتباه برداشت کنید.

در دنیا چه نیرویی می‌تواند در مغز زنی اطمینان مسلمی ایجاد کند مگر اراده درونی خودش. زن‌ها، مخصوصاً زن‌هایی که زیاد سختی کشیده‌اند، حرف هیچ‌کس را باور نمی‌کنند. حتی چیزهایی که با چشم خودشان می‌بینند، تمامش را باور نمی‌کنند. فقط وقتی غریزه درونی آن‌ها چیزی به آن‌ها بگوید، قبول دارند. فقط به آهن آبدیده درون سخت و دیرباور خودشان اعتقاد دارند.

توضیح: املای کلمات، فاصله‌گذاری‌ها، علائم و به طور کلی ساختار نوشتاری این متن عیناً از روی متن کتاب پیاده شده است.

 

 پی‌نوشت: اسماعیل فصیح، یکی از نویسندگان مورد علاقه‌ی من است که داستان‌هایش را با لذت می‌خوانم. یک نویسنده‌ی به معنای واقعی کلمه «ایرانی» که در داستان‌های پرپیچ‌وخمش می‌توانید کوچه‌پس‌کوچه‌ها و ساختار شهر و مردمش را به‌خوبی حس کنید. این اولین رمان فصیح است.

مایر پس از سکوتی کوتاه بلند شد و در حالی‌که یکی از دست‌ها را تکیه داده بود به دسته‌ی صندلی، گفت «بله، داستان همان داستان قدیمی است. در آغاز کار شادیِ ناشی از آفرینش کفایت‌مان می‌کند و نیز همدردیِ کسانی که درک‌مان می‌کنند. اما سرانجام وقتی می‌بینی چه کسانی عرض‌اندام می‌کنند، صاحب اسم و رسم می‌شوند و به شهرت دست می‌یابند، آن‌وقت است که دوست داری صدای تو را هم بشنوند و از تو هم تقدیر بشود. بعد نوبت سرخوردگی‌هاست. رشکِ بی‌استعدادها، ساده‌انگاری و نیات سوء منتقدین و بعد بی‌توجهی دهشت‌بار توده‌ها. بعدش دیگر خسته می‌شوی، خسته‌ی خسته. هنوز هم همچنان حرف‌های زیادی برای گفتن داری اما کو گوش شنوا. تا اینکه سرانجام خودت هم از یاد می‌بری که تو هم یکی از آن‌هایی بوده‌ای که خواهان عظمت بوده‌اند و چه بسا عظمت هم خلق کرده باشند.»

توضیح: املای کلمات، فاصله‌گذاری‌ها، علائم و به طور کلی ساختار نوشتاری این متن عیناً از روی متن کتاب پیاده شده است.

 

پی‌نوشت: شاید جزو بهترین‌های دکتر شنیتسلر نباشد اما قطعاً یکی از بهترین رمان‌های نیمه‌بلندی‌ست که این مدت خوانده‌ام. شنیتسلر هم‌چنان با دقت یک روانشناس خبره و چیره‌دست، روح انسان‌ها را می‌کاود و وقتی که داستان را می‌خوانید احساس می‌کنید چه‌قدر این آدم‌ها و دغدغه‌های‌شان را خوب می‌شناسید.

1 از 29 صفحه 12345...قبلی

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم