شش‌ سالگی

شش‌ سالگی

«سینمای خانگی من» شش‌ ساله شد. شش سال از شروع کار وبلاگ «سینمای خانگی من» که بعداً تبدیل به سایتش کردم گذشت. اما به جای ناله و حرف‌هایی تکراری مثل این‌که «چه‌قدر زود گذشت» و «انگار همین دیروز بود» و این‌ها، می‌خواهم به چند نکته اشاره کنم. (بیشتر…)

ظرافت‌های اجرای یک شوی عامه‌پسند ـ نگاهی به رفراندوم اخیر ترکیه از منظری غیرسیاسی

ظرافت‌های اجرای یک شوی عامه‌پسند ـ نگاهی به رفراندوم اخیر ترکیه از منظری غیرسیاسی

  • این یادداشت در شماره‌ی ۵۲۶ مجله‌ی «فیلم» منتشر شده است.
  • رسم‌الخط این یادداشت بر طبق رسم‌الخط ماهنامه‌ی «فیلم» تنظیم شده است.

انتخابات در هر کشور و با هر میزان اهمیت، د­ر واقع­ نوعی «نمایش» محسوب می‌شود که برخی حتی برای تخفیف آن واژه «شو» را به کار می‌برند. مثال دراماتیکش این است: وقتی در یک مثلث عشقی گیر افتاده باشید، می‌خواهید به هر شکلی که شده توجه محبوب را به سمت خود جلب کنید. فکرهای مختلفی به سرتان می‌زند. از جمله‌های احساسی شروع می‌کنید تا بعد می‌رسید به قسمت‌هایی که برای به رخ کشیدن بیش‌تر خودتان و پیشی گرفتن از حریف سرسخت، مجبورید داشته‌های‌تان را به رخ بکشید تا بلکه محبوبِ شاید ظاهربین، به این چیزها توجه کند و به سمت شما جلب شود. البته این که شما چه‌گونه و با چه تدابیر و چه ظرافت‌هایی این کارها را می‌کنید امر بسیار مهمی‌ست. شما پیروزی می‌خواهید، پس مجبورید «شو» اجرا کنید. حتی در اخلاق و رفتارتان هم تغییرهایی به وجود می‌آورید تا طرف مقابل جلب شود؛ حرفی می‌زنید که به آن اعتقادی ندارید اما چون او اعتقاد دارد، پس همان را قبول دارید علی‌الحساب! چیزی می‌خورید که دوست ندارید اما چون او دوست دارد فعلاً نشان می‌دهید که شما هم عاشق این غذا هستید، تا بعد چه پیش بیاید! این یک مثال ساده و روشن است از اتفاق مهمی که در چارچوبی بزرگ‌تر، مثلاً در یک کشور رخ می‌دهد. آدم‌هایی می‌خواهند برای مدیریت کلان کشور، انتخاب شوند. پس باید خودشان را عرضه و «شو» اجرا کنند تا مردم توجه‌شان جلب شود. از آن‌جایی که این نوشته هیچ ربطی به سیاست و جوانب آن ندارد، قرار است با مدنظر قرار دادن یکی از همین شوها در کشور همسایه، فارغ از هرگونه نتیجه‌گیری درباره درست یا غلط بودن رأی‌گیری و عواقب آن، تنها و تنها به نوعی از دیدگاه زیبایی‌شناسی این «شو» نگاهی بیندازیم. (بیشتر…)

زلف او فتنه و خط آفت و خال است بلا*

زلف او فتنه و خط آفت و خال است بلا*

این شب‌ها سریالی از شبکه‌ی ۳ پخش می‌شود به نام نفس. نمی‌بینمش، فقط هر وقت که تلویزیون روشن است و اتفاقی از جلویش می‌گذرم، صحنه‌هایی از آن به چشمم می‌خورند. پس کاری به محتوای سریال و خوب و بد بودنش ندارم چون چیزی درباره‌اش نمی‌دانم. چیزی که می‌خواستم بگویم برمی‌گردد به خانم‌های بی‌حجابی که در برخی صحنه‌های سریال از جلوی دوربین می‌گذرند و این روزها نقل محافل شده‌اند. کارگردان برای بازسازی هر چه طبیعی‌تر روزهای پیش از انقلاب، از خانم‌های بدون روسری استفاده کرده است و همین مساله باعث شد کل ممکلت در شوک عظیمی فرو برود. خلاصه دل‌نگران‌ها و غیرنگران‌ها و دل‌نازک‌ها وسنگ‌دل‌ها و باقی، کار و زندگی‌شان را ول کردند و چسبیدند به این ماجرا که بفهمند چرا این خانم‌ها روسری ندارند؟ چه‌گونه می‌شود که روسری سرشان نیست؟ اصلاً وقتی در ایران فیلم‌برداری شده، چه کسی به خودش جرأت داده، نشان بدهد زن‌ها هم مو دارند؟ در تبلیغات ما، خانم‌ها با چادر چاقچور از حمام بیرون می‌آیند و شامپویی را به سمت دوربین می‌گیرند و از کیفیتش تعریف می‌کنند، آن‌وقت یکی به خودش جرأت داده و کلی زن بدون روسری نشان می‌دهد؟ به همین راحتی؟ مگر کشک است؟ و … خلاصه پرسش‌ها بالا گرفت و جامعه از بابت آن خانم‌های بدون روسری، احساس خطر کرد تا این‌که گروه سازنده‌ی فیلم، تصمیم گرفت برای پایان دادن به این بحث‌ها و خاموش کردن آتش درون دل‌نگران‌ها و دل‌نازک‌ها وباقی، ویدیویی منتشر کند که در آن مشخص می‌شود این خانم‌ها در واقع در کشوری دیگر، به گمانم ارمنستان، از مقابل دوربین گذشته‌اند و بعد با ترفند پرده‌ی کروماکی به صحنه‌های سریال اضافه شده‌اند. دقت فرمودید؟ یعنی کلی خرج و مخارج صرف این شده که کلی آدم با کلی دم‌ودستگاه بروند کشوری دیگر، با کلی هزینه، این صحنه‌ها را بگیرند و بعد با کلی دنگ‌وفنگ، این‌ها را بچسبانند به صحنه‌های اصلی سریال. یعنی اگر این همه دقت و وقت را صرف ساخت فیلم‌هایی نظیر پارک ژوراسیک و بتمن کرده بودیم، الان لااقل یک بخش کوچکی از فروش جهانی را در اختیار داشتیم. بله، خلاصه ابهام‌ها برطرف شد و همه با خیال راحت رفتند سر خانه و زندگی‌شان، با دل‌هایی آرام.

*مصرع اول بیتی از صائب تبریزی که مصادره به مطلوب شده!

…ولی افتاد مشکل‌ها

این نوشته ربطی به سینما ندارد. این بار چند خطی می‌خواهم درد دل کنم و شاید حرصم را بر سر کلمات بریزم. راستش من نه اهل سیاستم و نه اصلاً دوست دارم که اهلش باشم. کلاً هم از همه‌ی سیاست‌مداران و سیاست‌گذاران و سیاست‌برداران و سیاست‌خواران بدم می‌آید.

 انتخابات ریاست‌جمهوری ظاهراً نزدیک است. این که می‌گویم «ظاهراً» چون نه خبرهایش را دنبال می‌کنم و نه اصلاً می‌دانم چه روزی قرار است این اتفاق بیفتد. علاقه‌ای هم به پیگیری این جور خبرها ندارم و اصلاً نمی‌دانم چه کسی نامزد شد  و چه کسی نشده و نامزدها در مناظرات و شعارهای همیشگی‌شان چه گفته‌اند و چه نگفته‌اند. کلاً در باغ نیستم؟ از ­دیدگاه شما شاید. ولی دوست ندارم در این جور باغ‌ها باشم. خلاصه.

اما یک چیز دیگر می‌خواستم بگویم: دیروز همین­‌طوری الکی تلویزیون روشن بود. یکی از خبرنگاران صداوسیمای «میلی»، از آن خبرنگارانی که دوست دارید کله‌اش را از تن جدا کنید، یک حقوق‌بگیر تام و تمام، میکروفن‌به‌دست افتاده بود میان مردم و ازشان می‌پرسید: «فکر کنید الان رییس‌جمهور جلوی شما ایستاده. چه چیزی به او می‌گفتید؟» از آن پرسش‌های احمقانه‌ای که هر سال و هر دهه و هر صده تکرار می‌شود و به‌شدت توخالی‌ست. خلاصه این را می‌پرسید و ملت هم طبق معمول، طوطی‌وار یک چیزهایی تکرار می‌کردند از جمله این‌که: «آقای رییس‌جمهور! به مشکلات رسیدگی کن. به مشکل جوان‌ها رسیدگی کن. به بی‌کارها رسیدگی کن» و از این حرف‌های خنده‌دار که میلیون‌ها سال است تکرار می‌شوند. ملت تصور می‌کنند همه‌چیز دست یک نفر است. اوست که می‌تواند همه‌چیز را حل کند. آن‌ها هیچ‌گاه برنمی‌گردند به خودشان نگاه کنند؛ به این که «مشکل» از خودِ آن‌ها شروع می‌شود. ملت ما علاقه‌ی عجیبی به «مشکل» دارند. حتی از فیلم‌هایی خوش‌شان می‌آید که: «مشکلات جامعه را نشان بدهد» (خوش‌بختانه این نوشته هم کمی سینمایی شد!) اما خبر ندارند که «مشکل»، از طرز لباس پوشیدن و حرف زدن و راه رفتن و غذا خوردن آن‌ها شروع می‌شود تا کیفیت زندگی و نحوه‎ی تفکرشان. «مشکل»، این چیزهاست نه آن چیزهایی که رییس‌جمهور باید حل‌شان کند.

این‌طوری راحتم…

این‌طوری راحتم…

هر کسی برای خودش یک عادت‌هایی دارد؛ یکی چای را در لیوان نمی‌نوشد. آن یکی وقت خواب چراغ را روشن می‌گذارد چون در تاریکی خوابش نمی‌برد. یکی دیگر حتماً باید دو بار کلید را در قفل بچرخاند و … . آدم‌ها هزار رنگ و شکل دارند و هر کسی یک‌جوری راحت است. گاهی این عادت‌ها از تکرار مکرر یک کار به وجود می‌آیند، گاهی هم از ناخودآگاه آدم برمی‌خیزند و دلیل و مدرک نمی‌شناسند. «این‌طوری راحتم» تنها توجیهی‌ست که می‌شود برای برخی از عادت‌های‌مان به زبان آورد. این جمله من را همیشه یاد بگومگوی یکی از بهترین شخصیت‌های تاریخ تلویزیون و سینمای‌مان آقای کاوسیِ بدون شرح با بازی بی‌نظیر فتحعلی اویسی و سردبیرش فرید با بازی امیر جعفری می‌اندازد. آن‌جا که فرید که از طرف شخصی پر شده، به اتاق کاوسی می‌آید و با اعتمادبه‌نفس به کاوسی می‌گوید اختیارات بیش‌تری به عنوان سردبیر می‌خواهد و بعد ادامه می‌دهد که: «این‌طوری راحتم» و بعد کاوسی هم با آن پوزخندهای معروفش جواب می‌دهد: «این‌طوری راحتی؟! این‌طوری باید ناراحت باشی!».

من هم مثل همه عادت‌هایی دارم که باهاشان راحتم. مخصوصاً هنگام فیلم دیدن. مهم‌ترین عادت‌ها و عجیب‌ترین رفتارهای من هنگام فیلم دیدن است که بروز پیدا می‌کنند. یعنی اگر یکی می‌خواهد من را بشناسد، شاید هنگام فیلم دیدن بدترین زمان ممکن باشد! در زیر برخی از عادت‌هایم درباره‌ی فیلم دیدن را نوشته‌ام. شاید در برخی موارد مشترک باشیم. شما هم اگر عادت خاصی داشتید، می‌توانید این‌جا بنویسید تا بخوانیم. این‌طوری می‌فهمیم که هر کس چه‌طوری راحت است… (بیشتر…)

نظرسنجی بهترین‌های سال ۹۵

نظرسنجی بهترین‌های سال ۹۵

  • این نظرسنجی در کتاب سال ۹۵ مجله‌ی «فیلم» منتشر شده است.

امسال هم در کتاب سال ماهنامه‌ی «فیلم» نظرسنجی بهترین‌های سال ۹۵ سینمای ایران برگزار شد. کتاب سالی که این‌بار به دنیای فیلم‌بردارها و فیلم‌برداری اختصاص داشت و کمی تا قسمتی تخصصی بود. برای کسانی که مشخصاً به این مقوله علاقه دارند، این کتاب مطالب پر‌وپیمانی دارد. من هم که چیزی از مقوله‌ی فیلم‌برداری و فیلم‌بردارها سرم نمی‌شود، به همان انتخاب بهترین‌ها بسنده کرده‌ام. در ادامه می‌توانید بهترین‌های من را بخوانید: (بیشتر…)

1 از 15 صفحه 12345...قبلی

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم