خشت و آینه

امروز می‌خواهم دو نکته‌ی بی‌ربط به هم و البته بی‌ربط به سینما بگویم. نمی‌دانم، شاید هم بشود ربط‌شان داد به شکلی!

اول: نمی‌فهمم این خبرنگارهایی که از طرف تلویزیون (سیمای «میلی») به این کشور و آن کشور می‌روند، دقیقاً چه زحمتی می‌کشند که آقایان هی آن را توی چشم ما فرو می‌کنند؟ طرف با پول صدا و سیما می‌رود آن طرف، بدون مشکل برای گرفتن پاسپورت و ویزا و هتل. بعد آن‌جا می‌خورد و می‌چرخد و می‌گردد و احتمالاً از همان پولی که صدا و سیما در جیبش گذاشته، برای اهل و عیال سوغاتی می‌خرد و اگر هم شد، آن وسط‌ها، یک میکروفونی هم دست می‌گیرد و مصاحبه‌ای هم می‌کند و به میمنت و شادی برمی‌گردد وطن گل و بلبل. آن‌وقت هی می‌گویند: «از زحمت آقای فلانی که رفت فلان‌جا و این مصاحبه را ترتیب داد تشکر می‌کنیم. ایشان خیلی زحمت کشیدند.» یکی نیست بگوید اگر ما نخواهیم ایشان برای ما زحمت بکشند، چه کسی را باید ببینیم؟ (بیشتر…)

شماره‌ی ۵۳۴ مجله‌ی «فیلم»

شماره‌ی ۵۳۴ مجله‌ی «فیلم»

شماره‌ی اول آذر مجله، روی کیوسک روزنامه‌فروشی‌ها رفت یا روی کیوسک‌های روزنامه‌فروشی رفت! این شماره هم با کلی مطلب ایرانی و خارجی تزیین شده که پیشنهاد می‌کنم نگاهی بهشان بیندازید. نگاه که نه، ترجیحاً بخوانید. مدتی پیش طهماسب صلح‌جوی نازنین آمده بود دفتر مجله. حرف جالبی زد. گفت: «عادت خواندن از سرمان افتاده. حالا دیگر حتی همکاران هم نوشته‌های یکدیگر را نمی‌خوانند.» خیلی درست گفت. من که سعی می‌کنم خواندن را فراموش نکنم. برای همین است عموماً دو کار را انجام نمی‌دهم: یکی این‌که وارد کانال‌ها و گروه‌های تلگرامی نمی‌شوم. برخی دوستان لطف می‌کنند و دعوتم می‌کنند که معمولاً قبول نمی‌کنم. چون نه نفعی به حال آن‌ها خواهد داشت و نه حتی نفعی به حال خودم، چون معمولاً نه وقت می‌کنم نوشته‌های افراد گروه را بخوانم و نه چیزی بنویسم و چت کنم و این حرف‌ها. کار دومی که نمی‌کنم این است که در اینستاگرام به کسانی که من را «فالو» می‌کنند، مگر در مواردی استثنایی، «فالوبک» نمی‌دهم. چون واقعاً فرصت خواندن پُست‌های زیاد را ندارم. برخی دوستان هم که من را فالو کرده‌اند ناراحت می‌شوند از این حرکت و آن را حمل بر چیزِ دیگری می‌دانند که این‌طور نیست. همین‌جا عذرخواهی می‌کنم از آن‌ها، ولی واقعاً نمی‌توانم. بعضی دوستان بعد از «فالو» کردن من، وقتی جوابی از من نمی‌گیرند، فوراً «آنفالو» می‌کنند که نشان می‌دهد اصولاً برای «فالو» شدن این کار را کرده‌اند، نه به خاطرِ چیز دیگری! از آن‌ها هم عذر می‌خواهم که ناامیدشان می‌کنم.

خلاصه این‌که در این شماره، یادداشت «سینمای ترکیه، زیر نور ماه» را نوشته‌ام که درباره‌ی فیلمی از سینمای ترکیه است به نام آیلا (جان اُلکای). فیلمی که از طرف ترکیه، برای مراسم اسکار امسال انتخاب شده که انتخاب خوبی هم هست. فیلم را در سینما دیدم و بسیار خوشم آمد و راستش را بخواهید کلی هم گریه کردم. در این یادداشت نسبتاً بلند، نه‌تنها نگاهی به این فیلم انداخته‌ام، بلکه به شکلی اجمالی اوضاع و احوال اکران سینمای ترکیه و وضعیت فروش فیلم‌های روی پرده‌شان و کلاً سازوکار آن سینما را بررسی کرده‌ام. به نظرم خواندنش خالی از لطف نیست. خلاصه این‌که فیلم ببینید و «فیلم» بخرید و مطالب من و دوستان را هم اگر فرصتی بود، بخوانید، ضرر ندارد. کتاب هم بخوانید.

از ماست که بر ماست

قرار بود در حد یک کامنت کوتاه برای مجله‌ی «فیلم»، با کارگردان جوانی که فیلمش همین حالا روی پرده است گپی تلفنی بزنم. نمی‌دانم اسم ایشان را بگویم یا نه. از یک طرف دوست دارم بگویم، اما از دیگر هم به خودم می‌گویم، دو روز دیگر، شاید پشیمان شوم از بردن نامِ او. بگویم؟ نگویم؟ … نمی‌گویم. خلاصه. زنگ زدم به موبایل این آقا. بعد از اولین بوق، تماس را قطع کرد. به این فکر کردم شاید جایی بوده که نتوانسته جواب بدهد و خب این حرکت طبیعی‌ست. بعد برای این‌که مشخص کنم من کی هستم و از کجا زنگ می‌زنم، اس‌ام‌اس دادم که: «آقای فلانی، من فلانی هستم از مجله‌ی فیلم. دوسه دقیقه اگر وقت دارید، با هم صحبت کنیم.» جوابی نیامد تا چهار ساعت بعد که جناب ایشان اس‌ام‌اس دادند: «سلام. بفرمایید»! یعنی آن‌قدر کلاس ایشان بالا بود که حتی نام «فیلم» هم تأثیری روی‌شان نداشت و انگار نه انگار! حالا اصلاً کاری به قدرت نام مجله ندارم که خیلی‌ها آرزوی‌شان است با آن‌ها مصاحبه‌ای بکند و گپی بزند و اسم‌شان چاپ شود. این به کنار. مثلاً فرض می‌کنیم این آقا، از مجله‌ی «فیلم» متنفر بودند و نخواستند با این مجله حرف بزنند. اما این وسط بحث روابط اجتماعی و شخصیت و درک چه می‌شود؟ گیریم من دارم پشت تلفن آتش می‌گیرم و نیاز به کمک شما دارم، شما باید بعد از دیدن اس‌ام‌اس من، به جای زنگ زدن، چنان اس‌ام‌اسی بدهید؟ که یعنی مثلاً خیلی «کول» هستید و اصلاً این‌که من کی هستم و چه می‌خواهم برای‌تان مهم نیست؟ که یعنی: «اگر کاری داری، دوباره زنگ بزن. من عمراً زنگ نمی‌زنم! خیال کردی!» و من در طول این سه سالی که در مجله هستم، خیلی زیاد با این موارد برخورد کرده‌ام. آقا و خانم محترمِ «هنرمند»، چنان جواب تلفن را نمی‌دهد یا چنان می‌گوید وقت ندارم و نمی‌توانم و نمی‌شود و چه و چه و چه، که شما گمان می‌کنید ایشان رییس شرکت مایکروسافتی، مدیرعامل کمپانی برادران وارنری، چیزی هستند.

همیشه دادمان از این هواست که: «سینمای ما، فیلم‌های ما، چرا چنین است و چنان؟» اما من می‌گویم: «سینما یعنی آدم‌هایی که در آن کار می‌کنند. وگرنه خودِ سینما آدم نیست که بد باشد یا خوب. این ماییم که سینما را می‌سازیم و چون خودمان نه اخلاق داریم، نه درک، در نتیجه حاصلی هم که از ما روی پرده به عنوان فیلم می‌آید، همینی‌ست که می‌بینیم. چیز بیش‌تری هم نباید انتظار داشت. تا وقتی ما آدم‌های درستی نباشیم، سینمای درستی هم نخواهیم داشت.» و این در تمام سطوح دیگر جامعه هم صدق می‌کند.

جواب اس‌ام‌اس آن آقای به اصطلاح کارگردان را، با اس‌ام‌اس دیگری دادم: «ممنون. وقت گذشت» و خب قطعاً دیگر با این جناب گپی نخواهم زد. آخر زرد بودن هم حد و اندازه‌ای دارد. اما قطعاً به آن عزیزانی که خیلی درست و به وقت و با رویی باز گپ می‌زنند و ابایی از در دسترس بودن و جواب تلفن دادن و یا سر وقت سرِ قرار حاضر شدن ندارند، درود می‌فرستم و حسابی ارادت دارم.

خوب فیلم دیدن در استانبول ـ جلسه‌ی ششم

خوب فیلم دیدن در استانبول ـ جلسه‌ی ششم

روز یک‌شنبه، پنجم نوامبر، آخرین جلسه از دورهمی‌های فیلم‌بینی در فرهنگسرای ناظم حکمت استانبول برگزار شد. جلسه‌ای که در آن روز موش‌خرما (هارولد رمیس) را نمایش دادم و پیرامونش حرف زدیم. گفتم که این آقای رمیس که سال ۲۰۱۴ بر اثر بیماری فوت کرده، طبع طنازی داشته و اصلاً کارش را از یک مجله‌ی کمدی به عنوان نویسنده شروع کرده و اغلب فیلم‌هایی هم که ساخته مانند همین فیلم، کمدی بوده‌اند و البته در اغلب فیلم‌های خودش هم، باز مانند همین فیلم، لااقل یک صحنه بازی کرده است. گفتم که بیل مورای، که مثل همیشه فوق‌العاده است، دوست صمیمی رمیس بوده که البته سر همین فیلم و به این خاطر که مورای می‌گفته داستان به خاطر مضمون سنگینش باید جدی باشد و رمیس پا توی یک کفش کرده بوده که می‌خواهد کمدی بسازد، با هم به اختلاف خوردند و این اختلاف تا کمی قبل از مرگ رمیس هم ادامه داشت. البته حالا که فیلم را می‌بینیم متوجه می‌شویم که رمیس چه‌قدر درست فکر کرده بوده؛ این فیلم اگر جدی بود احتمالاً جذاب نمی‌شد. این‌که مفهومی پیچیده را راحت و روان بیان کنی، اتفاقاً هنرِ سختی‌ست. (بیشتر…)

خوب فیلم دیدن در استانبول ـ جلسه‌ی پنجم

خوب فیلم دیدن در استانبول ـ جلسه‌ی پنجم

جلسه‌ی یکی مانده به آخر دورهمی‌های فیلم‌بینی در استانبول، روز یک‌شنبه ۲۹ اکتبر با نمایش فیلم کریمر علیه کریمر (رابرت بنتون) در فرهنگسرای ناظم حکمت ترکیه برگزار شد. البته این جلسه هم‌زمان شده بود با جشن جمهوریت ترکیه و شهر پر بود از پرچم قرمز و سفید و مثل همیشه موسیقی. به همین دلیل به نظر نمی‌رسید همان تعداد شرکت‌کننده‌هایی که جلسه‌های پیش می‌آمدند، این جلسه بتوانند بیایند که خوشبختانه غیر از یکی دو نفر، بقیه خودشان را رساندند و حتی دو عضو جدید هم به جمع اضافه شدند.

شروع بحثم کمی درباره‌ی کارگردان کم‌کار فیلم بود که آخرین فیلمش را سال ۲۰۰۷ ساخت و تنها ۱۲ فیلم در کارنامه دارد اما با این وجود دو بار اسکار برده است. یکی برای فیلم‌نامه و کارگردانی همین فیلم مورد بحث و دیگری برای فیلم‌نامه‌ی مکانی در قلب. او بیش از آن‌که کارگردان قهاری باشد، که با صحبت و تحلیل درباره‌ی ریزه‌کاری‌های همین فیلم مشخص شد چرا گفته‌ام «قهار»، فیلم‌نامه‌نویس موفقی‌ست. اولین فیلم‌نامه‌ای که او برای سینما نوشت تبدیل شد به بانی و کلاید (آرتور پن). توضیحات بیش‌تر درباره‌ی فیلم را برای بعد از تماشایش نگه داشتم. (بیشتر…)

خوب فیلم دیدن در استانبول ـ جلسه‌ی چهارم

خوب فیلم دیدن در استانبول ـ جلسه‌ی چهارم

روز یکشنبه، ۲۲ اکتبر، ساعت یک بعدازظهر، چهارمین جلسه از سری دورهمی‌های فیلم‌بینی، در فرهنگسرای ناظم حکمت، واقع در کادیکوی (بخش آسیایی استانبول) برگزار شد. در این جلسه فیلم کالت سوزاننده‌ی جسد (یورای هرتز)، یک کمدی سیاه از کشور چک را نمایش دادم. در شروع صحبت‌ها، کمی از سینمای چک، موج نوی این سینما و فیلم‌سازانی که در شکل‌گیری این موج نو دست داشتند، گفتم. یکی از معروف‌ترین موج نویی‌ها هم میلوش فورمن است که بعداً به هالیوود نقل مکان کرد و شاهکارهایی مثل دیوانه از قفس پرید یا آمادئوس را ساخت. یورای هرتز هم یکی از همین موج نویی‌ها بود که البته فیلم‌ساز چندان مطرحی نشد، هر چند هنوز هم هست و فیلم می‌سازد. شاید یکی از بهترین فیلم‌های او همین فیلمی باشد که در این جلسه نمایش دادم. (بیشتر…)

1 از 18 صفحه 12345...قبلی

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم