بخشی از مجموعه ی شعر طنز « پسته لال سکوت دندان شکن است » اثر اکبر اکسیر

کانگوروها همه جا هستند

آستارا یا استرالیا، چه فرقی می کند؟

با آنکه چهارپایند

روی دو پا راه می روند

با آنکه بال ندارند، خوب می پرند

خسته که شدند

روی دم خود می ایستند و کیسه می دوزند

کیسه داران، همه جا هستند!

***

پدران من، همه چوپان بودند

اما من، گوسفند شدم

حالا اگر اجازه می فرمائید

سرم را می اندازم پائین

و از خیر این شعر می گذرم!

بخشی از رمانِ « این ریمولدی ابله … » اثر شارل اگزبرایا

ـ جنایت همیشه کار ابلهانه ای یه!

ـ ابلهانه در پیامدهاش، ولی نه در لحظه ای که قاتل به اون دست می زنه!

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

پانویس: پیشنهاد می کنم کتاب های اگزبرایا را بخوانید. حسابی غافلگیرتان خواهد کرد و در عین حال حسابی سرگرم خواهید شد. البته برای کسانی که زیادی جدی هستند، به هیچ عنوان توصیه اش نمی کنم!

بخشی از رمانِ « چراغ ها را من خاموش می کنم » اثر زویا پیرزاد

یاد پدرم افتادم که می گفت: نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم ها عقیده ات را که می پرسند، نظرت را نمی خواهند، می خواهند با عقیده ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم ها بی فایده است.

       

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از داستانِ کوتاهِ « ساعات ناامیدی » اثر توماس مان

خانم ها و آقایان محترم، شما که در ردیف های آخر نشسته اید، به راستی که قریحه چیز ساده و ارزانی نیست. قریحه خود به خود توانایی به شمار نمی آید. در اصل، قریحه نیاز است، آگاهی نقادانه به خاطر آرمان، کمال خواهی ای که توانایی خود را آسان به دست نمی آورد و آسان تعالی نمی بخشد. و برای بزرگان، آنانی که بیش از همه جویای کمال اند، قریحه خود سخت ترین عذاب است … شکوه نکردن! به خود نبالیدن! در سنجش کار خود متواضع و صبور بودن! اگر در هفته هیچ روزی، هیچ ساعتی خالی از رنج نبود؟ آنگاه چه؟ سختی ها و موفقیت ها، توقعات، مرارت ها و خستگی ها را خوار شمردن، کوچک گرفتن ـ این است آن چه بزرگی می آورد!

       

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از رمانِ « پیرمرد و دریا » اثر ارنست همینگوی

آن وقت دلش برای ماهی بزرگی که صید کرده بود سوخت. با خود گفت که این ماهی، ماهی عالی و عجیبی است و می داند که من چقدر پیرم. تا به حال ماهی به این پرزوری نگرفته ام، ماهی به این غریبی نگرفته ام. شاید می داند که نباید از آب بیرون بپرد. اگر پرید یا وحشیگری در آورد بیچاره ام می کند. اما شاید هم پیش از این چند بار به قلاب افتاده، می داند که راه جنگیدنش همین است. از کجا می داند که فقط با یک نفر طرف است، یا آنکه طرفش پیرمرد است؟ اما عجب ماهی بزرگی است، اگر گوشتش خوب باشد در بازار خیلی پول می شود. طعمه را هم مثل ماهی نر خورد، کشیدنش هم به ماهی نر می ماند، در جنگیدنش هم نشانی از ترس نمی بینم. نمی دانم نقشه دارد یا او هم مثل من وامانده است؟

       

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

4 از 10 صفحه بعدی...23456...قبلی

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم