تا زمانی که انسان اسیر است زندگی برایش معنای عمیقی دارد. هیچ‌چیز همچون بردگی و اسارت به زندگی معنا نمی‌دهد. چون در آن هنگام انسان برای آزادی در پیکار بزرگی است. اما هیچ‌چیز هم مانند آزادی معنای زندگی را به مخاطره نمی‌اندازد. در آزادی است که انسان شیدایی و سرگشتگی و آرزوی خودش را به خاطر معنی از دست می‌دهد.

بخشی از رمان « مادام بوواری » اثر گوستاو فلوبر

… مرد هر چه باشد آزاد است؛ می تواند به هر شوری تن بدهد و به هر سرزمینی که دلش خواست برود، از هر مانعی بگذرد و دست نیافتنی ترین هوس ها را با ولع بچشد. اما زن مدام با مانع رو به روست. دچار سکون و در عین حال انعطاف پذیر است، سستی جسم و وابستگی های قانونی دشمن او هستند. اراده اش همانند توریِ کلاهش که نخی نگهش می دارد، با هر بادی می لرزد؛ همواره هوسی هست که او را دنبال خود می کِشد و ملاحظه ای که نگهش می دارد.

 

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

 

پی نوشت: همانطور که قبلاً در پُستی جداگانه نوشته بودم ( اینجا )، این رمان یکی از آن رمان هایی بود که واقعاً به سختی تمامش کردم. باز هم اشاره کنم که منظورم به ارزشِ رمان نیست، بلکه فقط نتوانستم راحت بخوانمش؛ این توضیحِ آخر را دوباره لازم دیدم تکرار کنم، چون برخی دوستان، همانطور که در کامنت های پُستِ قبلی هم می بینید، از خودِ فلوبر هم روی کتاب بیشتر تعصب دارند! فلوبر اگر بود، اینقدر حساسیت به خرج نمی داد که این دوستانِ خیلی پیگیر! بهرحال این بخش از رمان، خیلی زیرکانه و بنیادی، بخشی از تفاوت های زن ها و مردها را ترسیم می کند. اصولاً فلوبر در ترسیم زنِ داستانش، به شدت تبحر دارد؛ درباره ی افکارش، ایده هایش، حالاتِ زنانه اش و … انگار که خودش زن باشد. این را هم اضافه کنم که البته همیشه هم مرد بودن آنطور که فلوبر گفته، به معنای آزاد بودن نیست!

بخشی از رمان « منگی » اثر ژوئل اگلوف

آدم هایی رو می شناسم که می رن ماهیگیری، یکشنبه صبح زود، کنار رودخونه ای که دائم کف می کنه. بورچ یکی از اوناست. انگار از این کار خیلی خوشش می آد. مهم نیست چه ساعتی و چه روزی از ماه باشه، حتی طعمه هم نمی خواد، ماهی ها تعارف نمی کنن، سخت نیستن، حتی اگه دلت بخواد، می تونی رو ساحل داد بزنی و بالا و پایین بپری، با این کارها فراری شون نمی دی که هیچ، خوش شون هم می آد. اگه چیزی نداری سر قلاب بزنی، باز مهم نیست، نگران نباش. کافی یه نخ ماهیگری رو بندازی تو آب، بعد چند ثانیه، چوب پنبه ی قلاب حتماً می ره پایین. این ماهی ها احمق تر از ماهی های جاهای دیگه نیستن، موضوع این نیست، تنها چیزی که اونا می خوان اینه که از آب بیاری شون بیرون، از اونجا خلاص شون کنی.

بیرون از آب، یک هو بهتر نفس می کشن، تازه از شر سوزش ها و خارش هاشون هم خلاص می شن، واسه همینه که راضی ان. بعدش می تونی هر کاری دلت خواست باهاشون بکنی، ول شون کنی رو علف ها بمیرن یا سرشون رو بکوبی به یه سنگ، فقط برشون نگردونی رودخونه به این بهونه که خیلی کوچیک ان یا خوشگل نیستن، تنها چیزی که می خوان همینه. توقع زیادی ندارن.

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

 

پی نوشت: راستش تعریف زیادی از کتاب شنیده بودم، اما خواندش هیچ هم لذت بخش نبود. روایت زندگی تکراری یک کارگرِ کشتارگاه در محیطی مسموم و سیاه، به نظرم رمان چندان قدرتمندی از آب در نیامده. داستان خاصی در کار نیست و تمام رمان، حرف های خسته کننده ی این کارگرِ سیاه بخت است که از محیط اطرافش حرف می زند و خیالِ مهاجرت دارد که البته ممکن نیست.

بخشی از رمانِ « زندگی در پیش رو » اثر رومن گاری

فکر می کنم این گناه کارانند که راحت می خوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بی گناهان نمی توانند حتی یک لحظه چشم رو هم بگذارند، چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود، بی گناه نمی شدند.

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

پی نوشت: رمان های رومن گاری، پُر است از جملاتِ بدیع و فیلسوفانه و جذاب و خارق عادت از زبانِ آدم هایی که نمی توانید فکرش را بکنید که ممکن است چیزِ درست و حسابی ای از دهانشان بیرون بیاید. اما اتفاقاً می آید و نتیجه اش می شود شاهکارهای جذابِ این مردِ خاص و عجیب که آخرش هم خودش را با شلیک گلوله از پا در آورد چون دیگر کاری نداشت که در این دنیا انجام بدهد. جملاتِ عجیب و غریب و بی نظیرِ این رمانِ جذابِ آقای رومن گاری را در بخش های بعدی هم خواهید خواند … امیدوارم تکانتان بدهد و اصلاً قبلِ اینکه بخواهم آنها را منتشر کنم، بروید کتاب را بخرید، بخوانید و ببینید زندگی یعنی چه.

 

اندر حکایت بی علاقگی به کار، با تمِ کتاب و کتابخوانی!

قبلاً درباره ی بی علاقگی آدم های این مرز و بومِ گل و بلبل به کاری که در حال انجامش هستند در پُستی جداگانه نوشته بودم ( اینجا )، به شکلی کلی، علل این موضوع را گفته بودم و از آن طریق رسیده بودم به اتفاقی که برای خودم افتاده بود که طبیعتاً حال و هوایی سینمایی داشت. خیلی کم برخورد می کنید با کسی که از کارش راضی باشد. حتی جدیداً به این صحنه زیاد توجه کرده ام که وقتی صبح ( یا حتی ظهر ) سوار مترو می شوم، همه ی کسانی که نشسته اند، در حال چرت زدن هستند. حتماً زیاد برخورد کرده اید. بی برو برگرد همه چرت می زنند و حتی بعضی ها هم خر و پف شان هواست. همه کسلند. یکی نداند فکر می کند این بیچاره ها چقدر کار می کنند که اینطور ولو شده اند، اما خودمانیم: خبر داریم که هیچ کس درست کار نمی کند، همه در حال فرار هستند و از چیزی لذت نمی برند. فقط می خواهند « فرار کنند ». اصلاً بگذارید یک مثال دیگر بزنم: در همین مترو، حواستان هست که وقتی درها باز می شود، مردم چطور به سرعت می دوند اینطرف آنطرف؟ پیر و جوان و زن و مرد. همه در حال دویدن هستند. واقعاً متوجه نمی شوم اینهمه عجله برای چیست؟ کجا قرار است برسند؟ چه اتفاق مهمی قرار است بیفتد؟ ده دقیقه اینطرف آنطرف، چه چیزی را عوض می کند؟ در همین خیابان ها، دقت کنید که این ماشین ها چطور عجله دارند. بوق و ویراژ و بد و بیراه. می خواهد برسند. به کجا؟ معلوم نیست! اینطوری ست که هیچ کس آرام و قرار ندارد. همه در حال فرار از آن چیزی هستند که انجام می دهند، بدونِ تأمل، بدونِ آرامش، بدونِ لذت بردن. (بیشتر…)

1 از 3 صفحه 123

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم