دوست‌داشتن یک زن یک چیز است و شانه‌کردن موهای بلندش تا صبح یک چیز دیگر.

 

پی‌نوشت: اولین ـ و احتمالاً آخرین! ـ رمانی‌ست که از محمدرضا کاتب می‌خوانم. با رمانی طرفیم که ادعای پیچیدگی و مدرن بودن دارد اما خب فکر می‌کنم بیش‌تر یک نوع ژست است در حدی که حتی اگر علت نام‌گذاری عجیب کتاب را از خودِ نویسنده هم بپرسید، بعید است جواب سرراستی بدهد! اما این جمله‌ای که از کتاب انتخاب کرده‌ام انصافاً وسوسه‌انگیز است. نیست؟

بخشی از رمان « آخر خط » اثر پی یر بوالو و توماس نارسژاک

شاوان نشست و به لوسین چشم دوخت. وقتی با او ازدواج کرده بود، به نظرش قشنگ آمده بود، ولی شاید برای چشم های دیگر، چشم های خبره، او بیش تر از این ها زیبا بود. این چهره بی حرکت، این حدقه های فرو رفته، این دهان بی آب و رنگ، این گونه های استخوانی، سهم او بود. حق دیگران، درخشش مردمک ها و لبخندی بود که وعده سعادت می داد. بدبخت او بود. بدبخت، توهین شده، مسخره، ولی بخصوص محروم و غارت شده. چه زنی را به او پس می دهند؟ شاید یک محلول را. در بهترین شرایط، یک موجود پیر و ضایع شده. آن زن دیگر، آن لوسین زیبا، با طراوت، درخشان، آن لوسینی که او هیچ وقت ندیده بود، حالا هم هرگز نخواهد دید. وقتی دیدن بورلی می رفته چه طوری بوده؟ شاد و سرزنده؟ دو نفری شان چه چیزهایی به هم می گفتند؟ خم شده روی چهره پریده رنگ، دلش می خواست زمزمه کند: (( چه چیزی می گفتین؟ آیا منو مسخره می کردین؟ یا این که قبل از نشستن برای نقاشی، با هم درد دل می کردین؟ با هم ناهار می خوردین، در همون موقعی که من، مثل یه احمق به طرف دیژون در حرکت بودم. بعد چی؟ اون کجا می بُردت. با کی ها روبرو می شدید؟ البته، شب، تو به خونه برنمی گشتی. اون دلش می خواست تو رو به همه نشون بده. کجا؟ ))

لوسین بی حرکت، مثل یک تکه مرمر خوابیده، سکوت و غیبتی غیرانسانی به او عرضه می کرد. نه، شاوان هرگز نخواهد فهمید!

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از رمانِ « اتاق » اثر اِما داناهیو

چقدر اسم، سرم پر از اسمه. شکمم هنوز خالیه، مثل سیبی که دیگه وجود نداره. (( ناهار چی داریم؟ ))

مامانی نمی خنده. (( دارم در مورد خانواده م بهت می گم. ))

سرم رو تکون می دم.

(( این که هرگز اون ها رو ندیدی به این معنا نیست که واقعی نیستن. چیزهای دیگه ای روی زمین هست که توی خوابت هم ندیدی. ))

(( آیا پنیری هم مونده که بد بو نباشه؟ ))

(( جک، این موضوع مهمیه. من، توی خونه با مامانم، بابام و پائول زندگی می کردم. ))

باید بازی رو ادامه بدم تا ناراحت نشه. (( خونه ی تو تلویزیون؟ ))

(( نه. بیرون. ))

احمقانه ست، مامانی که هیچ وقت بیرون نبوده.

(( ولی شبیه خونه ای که تو تلویزیون دیدی، آره. خونه ای تو حاشیه ی شهر با حیاط پشتی و یک ننو. ))

(( ننو چیه؟ ))

مامانی، مداد رو از تاقچه برمی داره و نقاشی دو تا درخت رو می کشه. طناب هایی بین اون ها وجود داره که به هم گره خوردن و یک نفر روی طناب ها دراز کشیده.

(( اون دزد دریاییه؟ ))

(( اون منم که توی ننو تاب می خورم. )) کاغذ رو تا می کنه، هیجان زده ست. (( و عادت داشتم با پائول به پارک برم. تاب بازی کنم و بستنی بخورم. بابابزرگی و مامان بزرگی ما رو با ماشین به مسافرت می بردن، به باغ وحش و ساحل. من دختر کوچولوی اون ها بودم. ))

(( وای … ))

مامانی، تصویر رو مچاله می کنه. روی میز خیسه. همین باعث شده میز سفید و براق بشه.

می گم: (( گریه نکن. ))

اشک های روی صورتش رو پاک می کنه. (( نمی تونم جلوشون رو بگیرم. ))

(( چرا نمی تونی جلوشون رو بگیری؟ ))

(( کاش می تونستم اون رو بهتر توصیف کنم. دلم برای اون موقع ها تنگ شده. ))

(( دلت برای ننو تنگ شده؟ ))

(( همه ی اون ها. بیرون. ))

محکم به دست هاش می چسبم. می خواد باور کنم. سعی می کنم این کارو بکنم، ولی سرم درد می گیره.

(( واقعاً زمانی تو تلویزیون زندگی می کردی؟ ))

(( بهت گفتم، تو تلویزیون نیست. دنیای واقعیه، باور نمی کنی چقدر بزرگه. )) دست هاش رو یه دفعه بلند می کنه و به همه ی دیوارها اشاره می کنه. (( اتاق فقط یک تیکه ی کوچیک بدبو از دنیاست. ))

                                     

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

پانویس: … ماجرای تکاندهنده و موحشی که این رمان از روی آن برداشت شده است: [ اینجا ] و [ اینجا ].

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم