بخشِ آخر رمان « دنیای قشنگ نو » اثر آلدوس هاکسلی

این یکی از همان عقایدی بود که به آسانی ذهن افراد ناقص عقل ترِ طبقات بالا را شرطی زدایی می کند ـ و باعث می شود که اعتقادشان از خوشبختی به عنوان خیر مطلق سلب شود و در عوض معتقد شوند به اینکه غایت و هدف، جایی ورای اینجا، یعنی جایی بیرون از قلمرو کنونی انسان است. و اینکه غایت حیات، نه به سر بردن در خوشی و رفاه، بلکه افزودن و پالودن ذهن و وسعت بخشیدن دامنه معرفت است. بازرس فکر کرد که این عقیده ممکن است کاملاً مقرون به صرفه باشد، اما در شرایط کنونی قابل قبول نیست. دوباره قلمش را به دست گرفت و زیر کلمات « صلاح نیست منتشر بشود » خط دیگری ضخیمتر و سیاهتر از اولی کشید؛ آن وقت آهی کشیده با خود گفت: (( اگه آدم مجبور نبود به خوشبختی فکر کنه، چقدر جالب می شد! ))

 

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

 

پی نوشت: به نظرتان این قسمت از کتاب، آشنا نیست؟! شما را یادِ چیزهایی، آدم هایی، تفکراتی نمی اندازد؟! به جز اینکه بعید می دانم آن جمله ی آخر را به عقلشان برسد بگویند!

بخشی از رمان « دنیای قشنگ نو » اثر آلدوس هاکسلی

برنارد پافشاری کرد: (( ولی من دلم می خواد. این احساس رو بهم میده که … )) درنگ کرد و به دنبال کلماتی گشت که احساسش را بیان کند: (( که بیشتر خودم هستم، اگه بفهمی چی میگم. احساس می کنم بیشتر تمامیت خودم هستم نه اینکه تمامیتم جزئی از یه چیز دیگه باشه. نه اینکه در حکم سلولی باشیم در بدن اجتماع. لنینا، در تو این احساس رو ایجاد نمیکنه؟ ))

اما لنینا می گریست و مرتب تکرار می کرد: (( وحشتناکه! وحشتناکه! چطور می تونی از این موضوع دم بزنی که دلت نمیخواد جزئی از بدن اجتماع باشی؟ بالاخره هر کسی برای دیگران کار می کنه. ما به همه نیاز داریم. حتی اپسیلونها … ))

برنارد با تمسخر گفت: (( خیلی خب، بلدم: حتی اپسیلونها هم مفیداند. من هم همین طور. اما منِ لعنتی آرزو می کنم ایکاش مفید نبودم! ))

لنینا از این کفرگویی یکّه خورد. با لحنی حیران و پریشان اعتراض کرد: (( برنارد! چطور میتونی نباشی؟ ))

برنارد متفکرانه و با روالی متفاوت تکرار کرد: (( چطور میتونم؟ نه، مسئله اساسی اینه که: اگه نتونم چطور میشه؟ یا از اونجا که بالاخره میدونم که چرا نمیتونم ـ چه صورتی پیدا می کرد اگه میتونستم، اگه آزاد بودم و برده و اسیر شرطی بودنم نبودم؟ ))

(( ولی برنارد، داری حرفهای خیلی وحشتناکی می زنی! ))

(( لنینا تو دلت نمیخواد آزاد باشی؟ ))

(( منظورت رو نمی فهمم. من که آزادم. آزادم در اینکه بهترین کیف و گذران ها رو بکنم. امروزه روز همه خوشبختند. ))

برنارد خندید: (( امروزه روز همه خوشبختند. ما اینو از سن پنج سالگی به خورد بچه ها میدیم. اما لنینا، دلت نمی خواست آزادی بودی که به یه طریق دیگه خوشبخت باشی؟ مثلاً به طریقه خاص خودت، و نه به روش همه افراد دیگه؟ ))

لنینا تکرار کرد: (( منظورت رو نمی فهمم. ))

 

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

 

پی نوشت: شاهکار هاکسلی، که جزو کتاب هایی ست که باید قبل از مرگ خواند و بی تردید جزو رمان های برتر قرن، آنقدر جذاب و تکان دهنده است که به راحتی می شود به هر کسی پیشنهادش کرد. خیلی ها شاید فکر کنند، این رمان سنگین است و آدم را خسته می کند، اما اصلاً اینطور نیست. داستان صریح و روان و جذاب است و برآشفته کننده. دنیای هاکسلی، دنیای عجیب و غریبی است که در سال ۲۵۴۰ می گذرد. هاکسلی این رمان را در ۱۹۳۲ به رشته ی تحریر در آورده است. او در توصیفِ آرمانشهر تخیلی خودش تبحر به خرج داده و آنقدر ذهنش را به سمتِ جزئیاتی باورنکردنی سوق داده که از اینهمه خلاقیت شگفت زده خواهید شد. آرمانشهری که به ظاهر خوب و خوش و زیباست اما در باطن ماجرا چیز دیگری ست. آدم ها مسخ شده اند و نمی دانند آن چیزی که فکر می کنند زیباست در واقع نیست. این قسمتی که از کتاب انتخاب کرده ام، من را یاد این جمله ی ولتر می اندازد: (( سخت است آزاد کردن نادان هایی که زنجیرهای خود را می پرستند. ))

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم