بخشی از داستان « مربّای شیرین » اثر هوشنگ مرادی کرمانی

… باز شدن و باز نشدن درِ شیشه مربا به کلاس تاریخ هیچ ارتباطی ندارد. تاریخ از گذشته می‌گوید و باز نشدنِ درِ شیشه مربا مساله‌ای امروزی است.

 

پی نوشت: قبلاً درباره‌ی مرادی کرمانی نوشته بودم و بخشی از داستان « خمره »‌اش را آورده بودم ( اینجا ). داستانِ شیرینِ « مربای شیرین » هم از آن قصه‌های معروفِ مرادی کرمانی‌ست و یکی از بهترین‌هایش. لابد می‌پرسید آیا قسمتِ بهتری از این داستان وجود نداشت که آن را جدا کنم و بنویسم؟ جواب می‌دهم که نه! همین جمله‌ی کوتاه، اتفاقاً بهترین بخشِ « مربای شیرین » است. باید بخوانیدش تا متوجه منظورم بشوید. قضیه این است که باز شدن یا باز نشدنِ درِ شیشه‌ی مربا، اتفاقاً دقیقاً به تاریخ/تاریخِ ما ارتباط دارد. باز شدن یا باز نشدنش، اتفاقاً خودِ تاریخ است.

بخشی از داستان « خُمره » اثر هوشنگ مرادی کرمانی

ـ چرا نشستی و عزا گرفتی؟ اگر درس و مشق نداری برو یک خرده علف بریز جلوی گاو، زبان بسته دارد ناله می‌کند.

ـ بابا، غلامحسین می‌خواهد خمره مدرسه را بچسباند. آقا گفت تخم‌مرغ و آهک و خاکستر بیاورید. من می‌خواهم تخم‌مرغ ببرم.

ـ تخم‌مرغ‌مان کجا بود. خودمان تخم‌مرغ نداریم بخوریم. حالا بیاییم تخم‌مرغ بدهیم که ببری مدرسه خمره بچسبانی!

ـ همه بچه‌ها چیزی می‌آورند، من خجالت می‌کشم که چیزی نبرم.

ـ خاکستر ببر، خاکستر خوب داریم. ما بهترین خاکستر را داریم!

 

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

 

پی‌نوشت: داستان‌های مرادی کرمانی شیرین و به شدت ساده و در عین حال عمیق هستند. خیلی‌ها تصور می‌کنند نوشتنِ این نوع متن ـ متنی بدونِ پیچیدگی‌های زبانی، بدونِ لفاظی کردن‌های معمول، بدونِ پیرایه‌های ادبی و غیره ـ کار ساده‌ای‌ست، اما این فکر، فکرِ خامی‌ست. رسیدن به چنین سادگی‌ای اتفاقاً تجربه و هنر می‌خواهد و کارِ هر کسی نیست. مرادی کرمانی با استادی، با روحی کودکانه، معانی عمیقی از نکاتِ ساده‌ی زندگیِ آدم‌های خیلی معمولی بیرون می‌کِشد. خواندن داستان‌های او همیشه لذت‌بخش است.

بخشی از داستان « مدیر مدرسه » اثر جلال آل احمد

پیش از هر امتحان کتبی که توی سالون می شد، خودم یک میتینگ برای بچه ها می دادم که ترس از معلم و امتحان بی جا است و باید اعتماد به نفس داشت و آقای معلم نهایت لطف را دارند و از این مزخرفات … ولی مگر حرف به گوش کسی می رفت؟ از در که وارد می شدند، چنان هجومی به گوشه های سالون می بردند که نگو! به جاهای دور از نظر. انگار پناهگاهی می جستند. و ترسان و لرزان، یک بار چنان بودند که احساس کردم اصلاً مثل این که از ترس لذت می برند. خودشان را به ترسیدن تشجیع می کردند؛ بسیار نادر بودند آن هایی که روی اولین صندلی می نشستند و کتاب هاشان را به دست خودشان به کناری می گذاشتند. اگر معلم هم نبودی یا مدیر، به راحتی می توانستی حدس بزنی که کی ها با هم قرار و مداری دارند و کدام یکی پهلو دست کدام یک خواهند نشست. از هم کمک می گرفتند، به هم پناه می بردند؛ در سایه ی همدیگر مخفی می شدند؛ یک دقیقه دیرتر دفتر و کتاب شان را از خودشان جدا می کردند! مگر می توان تنها ـ تک و تنها ـ با امتحان روبرو شد؟ یکی دو بار کوشیدم بالای دست یکی شان بایستم و ببینم چه می نویسد. ولی چنان مضطرب می شدند و دست شان چنان به لرزه می افتاد که از نوشتن باز می ماندند و تازه چه خطّی؟ چه خط هایی! … بی خود نیست که تمام اداره ها محتاج ماشین نویسند؛ نمی دانم پس این معلم خطّ شان چه می کرد؟ گرچه تقصیر او هم نبود، می شد حدس زد که قلم خودنویس های یک تومانی هم در این قضیّه بی تقصیر نیستند … گردن می کشیدند تا از روی دست هم ببینند؛ خودشان را فراموش می کردند تا چه رسد به محفوظات شان! حتّی اگر جواب سئوال را هم می دانستند باز در می ماندند. یادشان می رفت یا شک می کردند. تازه سئوال امتحان چه بود؟ ـ سه گاو جمعاً روزی فلان قدر شیر می دهند، اوّلی دو برابر دومی و دومی یک و نیم برابر سومی؛ معیّن کنید هر کدام روزی چه قدر شیر می دهند. یا وظایف کودکان نسبت به پدر و مادر. یا رودهای چین و ازین اباطیل … و چه وحشتی! می دیدم که این مردان آینده، درین کلاس ها و امتحان ها آن قدر خواهند ترسید و مغزها و اعصاب شان را آن قدر به وحشت خواهند انداخت که وقتی دیپلمه بشوند یا لیسانسیه، اصلاً آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته از وحشت! انبانی از ترس و دلهره. آدم وقتی معلّم است، متوجّه این چیزها نیست. چون طرف مخاصم است. باید مدیر بود، یعنی کنار گود ایستاد و به این صف بندی هر روزه و هر ماهه ی معلم و شاگرد چشم دوخت تا دریافت که یک ورقه ی دیپلم یا لیسانس یعنی چه! یعنی تصدیق به این که صاحب این ورقه دوازده سال یا پانزده سال تمام و سالی چهار بار یا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محرّکش ترس است و ترس است و ترس!

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

پی نوشت: و چه کسی پیدا می شود این بخش از داستانِ بامزه ی « مدیر مدرسه » را درک نکند؟ همه ی ما درک می کنیم، چون همه ی ما اینطور بوده ایم کم و بیش و آل احمد چقدر ریزبینانه و جذاب، رسوباتِ سال ها فشار و سیستم غلط فکری و آموزشیِ این مملکت را روی دایره ریخته. کاری که سال ها پیش انجامش داده و هنوز هم که هنوز است، ماجرا ادامه دارد.

باید کمی عذاب می کشیدم تا بفهمم سیستم آموزشی، سیستم پوچی ست که برای گشتنِ چرخ دنده های ناکارآمدِ یک مملکت، آنهم یک مملکتِ دُگم و تقریباً عقب مانده، « روبات » تربیت می کند نه « آدم » تا آن چیزی را که خودش دوست دارد حقنه کند. به جای یاد دادنِ « زندگی »، آن را می کُشد. کاری می کند که شما فکر کنید آن چیزی که دارید می خوانید، آن چیزی ست که دوست دارید و زندگی یعنی همین یک مشت محفوظاتِ بی کارکرد. نمی گذارد رشد کنید. ذوق تان را در نطفه خفه می کند و … دارم از خط خارج می شوم! خلاصه اینکه داستان فوق العاده ای ست و خواندنش با آن نثرِ روانِ آل احمد، لذت بخش.

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم