بخشی از مجموعه ی داستان « دوباره از همان خیابان ها » اثر بیژن نجدی

داروخانه شلوغ بود. مردی بقیه پولهایش را می گرفت. صدای سرفه می آمد. مرتضی شانه های مردم را کنار زد و خودش را به پیشخوان رساند.

ـ آقا استن دارید؟

دکتر گفت: نه، حسن زاده کیه؟

مرتضی گفت: خواهش می کنم آقای دکتر.

دکتر گفت: حسن زاده، گفتم که نداریم.

زنی دستش را از لای چادر بیرون آورد. دستی که ترک برداشته و سفیدکِ صابون لای انگشتانش پاک نشده بود. با ناخنهای حنا گذاشته دراز شد و یک بسته دارو را گرفت.

مرتضی گفت: دکتر من از کجا می توانم استن …

دکتر گفت: شما دارید گریه می کنید؟ به خاطر استن؟ دارید گریه می کنید؟

پیشخوان را دور زد.

مرتضی به شیشه بزرگ داروخانه تکیه کرده بود. مردم کمک کردند و مرتضی را به پستوی پشت داروخانه بردند.

از موهای ملیحه آب می ریخت.

مرتضی را روی جعبه های پنبه نشاندند.

مادر ملیحه روی بوی کافور صورتش را پاک می کرد.

دکتر گفت: به خاطر استن؟ خدای من … اصلاً نمی فهمم.

مرتضی سه چهار کلمه حرف زد.

دکتر روپوش سفیدش را در آورد.

یک قرص دیازپام را به مرتضی داد.

ـ اینو بخورین.

مرتضی با آب همان لیوانی که قرص را خورد، صورتش را هم شست و با خیسی صورتش به دکتر نگاه کرد که با شیشه کوچکی بالای سرش ایستاده بود.

دکتر گفت: پاشین من شما را می رسونم.

توی ماشین. مرتضی شیشه را باز کرد و در بوی تندی که اطرافش را پر کرده بود، عق زد، سرش را از ماشین بیرون آورد و استفراغ کرد. مردم پیاده سرشان را برگرداندند.

ملیحه گفت: مامان می گفت مهری حامله است بوی سیگار که بهش بخوره بالا میاره.

در زردیِ وادی، ردیف درختها دیده نمی شد.

مادر ملیحه شیشه استن را به زنی داد که چکمه پوشیده بود و آستینهای بالا زده ای داشت. زن مانیکور را پاک کرد.

دستهای ملیحه آنقدر سفید و ناخنهایش طوری بلند و کشیده بود، طوری تمیز شده بود که توانستند ملیحه را دفن کنند.

                           

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از مجموعه ی « دوباره از همان خیابان ها » اثر بیژن نجدی

من هیجده ساله بودم ولی طاهر هیجده سالش بود اما آقا مرتضی هیجده سال داشت. بچه های کوچه آشتی کنان رشت بودیم. توی کوچه باید مثل سربازها پشت گردن راه می رفتیم. یک روز صبح صدای در خانه بلند شد و دیگر بند نیامد.

قبل از اینکه زن بابام چادرش را پیدا کند، خودم را رساندم دم در. نبش کوچه، خانه ولنگ و باز بود و یک تیر چراغ آن طرفتر خانه آقا مرتضی، بعد از آجرهایی که روش نوشته شده بود “منیژه خر است”، خانه طاهر.

آقا مرتضی گفت: سلامت کو فسقلی؟

گفتم: سلام.

آقا مرتضی گفت: سلام چی؟

گفتم: سلام چی دیگه چیه؟

آقا مرتضی گفت: مثل بچه آدم دهنتو وا کن و بگو سلام آقا مرتضی.

گفتم: از کی تا حالا …؟

ـ از امروز. واسه اینکه از امروز من نوزده سالمه. ولی تو هنوز توی هیجده ای بچه پولدار.

خواستم در را ببندم، که یک لنگه پایش را گذاشت وسط در گفت:

ـ مگه امروز نمی آی مدرسه؟

سرش را به طرف کوچه برگرداند و داد کشید.

ـ طاهر؟ داری می آی؟

طاهر از ته کوچه گفت:

ـ بله آقا مرتضی.

فهمیدم طاهر هنوز مثل من هیجده ساله است.

گفتم: صبر کن تا لباس بپوشم.

در تمام درازای کوچه آشتی کنان حرف نزد. من و طاهر را انداخته بود پشت سرش، سرش را بالا گرفته بود و جلو جلو می رفت. آن طرف کوچه، پسربچه ای داشت با زغال روی دیوار خط می کشید. آقا مرتضی به او که رسید گفت:

ـ برو توی خونه ت.

پسربچه گفت: چرا برم؟

آقا مرتضی گفت: واسه اینکه ما رد شیم. جلو راه را گرفتی.

بچه شاخ را برداشت.

بیرون از کوچه شانه به شانه شدیم. اصلاً به نظر نمی رسید که یک شبه یک سال بزرگتر شده باشد. ولی راستی راستی پشت لبش سیاه تر از پشت لب طاهر بود. مال من یک خط در میان در آمده بود.

                                 

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم