بخشی از رمان « منگی » اثر ژوئل اگلوف

آدم هایی رو می شناسم که می رن ماهیگیری، یکشنبه صبح زود، کنار رودخونه ای که دائم کف می کنه. بورچ یکی از اوناست. انگار از این کار خیلی خوشش می آد. مهم نیست چه ساعتی و چه روزی از ماه باشه، حتی طعمه هم نمی خواد، ماهی ها تعارف نمی کنن، سخت نیستن، حتی اگه دلت بخواد، می تونی رو ساحل داد بزنی و بالا و پایین بپری، با این کارها فراری شون نمی دی که هیچ، خوش شون هم می آد. اگه چیزی نداری سر قلاب بزنی، باز مهم نیست، نگران نباش. کافی یه نخ ماهیگری رو بندازی تو آب، بعد چند ثانیه، چوب پنبه ی قلاب حتماً می ره پایین. این ماهی ها احمق تر از ماهی های جاهای دیگه نیستن، موضوع این نیست، تنها چیزی که اونا می خوان اینه که از آب بیاری شون بیرون، از اونجا خلاص شون کنی.

بیرون از آب، یک هو بهتر نفس می کشن، تازه از شر سوزش ها و خارش هاشون هم خلاص می شن، واسه همینه که راضی ان. بعدش می تونی هر کاری دلت خواست باهاشون بکنی، ول شون کنی رو علف ها بمیرن یا سرشون رو بکوبی به یه سنگ، فقط برشون نگردونی رودخونه به این بهونه که خیلی کوچیک ان یا خوشگل نیستن، تنها چیزی که می خوان همینه. توقع زیادی ندارن.

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

 

پی نوشت: راستش تعریف زیادی از کتاب شنیده بودم، اما خواندش هیچ هم لذت بخش نبود. روایت زندگی تکراری یک کارگرِ کشتارگاه در محیطی مسموم و سیاه، به نظرم رمان چندان قدرتمندی از آب در نیامده. داستان خاصی در کار نیست و تمام رمان، حرف های خسته کننده ی این کارگرِ سیاه بخت است که از محیط اطرافش حرف می زند و خیالِ مهاجرت دارد که البته ممکن نیست.

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم