از میانِ گفته های اهالی هنر، شماره ی دو

باید به چیزی دل بست تا بتوان خلق کرد و برای دل بستن هم باید دانست.

عباس کیارستمی (بیشتر…)

بخشی از کتاب « پرسش های زندگی » نوشته ی فرناندو سَوَتِر

اگر خود زندگی « معنایی » نداشته باشد ـ از آنجا که همه معناها مستقیم یا غیرمستقیم به آن بازمی گردند ـ آیا باید به این نتیجه یأس آور برسیم که زندگی بیهوده است؟ یقیناً خیر. ما چیزی را « بیهوده » می نامیم که باید معنایی داشته باشد، اما ندارد. اما آنچه « نباید » معنایی داشته باشد، چون خارج از قلمرو قصدمندی قرار دارد، « بیهوده » نیست. به همین ترتیب، شخص یا حیوانی را که نمی تواند ببیند « نابینا » می نامیم، اما نمی توانیم بگوییم یک سنگ « نابینا » است، مگر آنکه در قالبی استعاره ای صحبت کنیم. انسانها یا حیوانات باید بتوانند ببینند و دیدن یکی از تواناییهای آنها است، اما این مطلب به هیچ وجه در مورد یک سنگ مصداق ندارد. اینکه زندگی نباید معنایی داشته باشد بیهوده نیست، چون ما قصدی را نمی شناسیم که به زندگی باز نگردد، و پرسشهای فراسوی قصدمندی درباره معنا، بی معنا هستند! آنچه واقعاً « بیهوده » است این نیست که زندگی معنایی ندارد، بلکه اصرار بر ضرورت معنادار بودن آن است.

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از رمانِ « خانواده ی پاسکوآل دوآرته » اثر کامیلو خوسه سِلا

راستش من تا همین امروز مدت ها درباره ی دلیل از دست دادن احترام و بعد همه ی محبتم به مادرم به فکر فرو رفته ام. راجع به این مسئله فکر کرده ام. چون می خواستم در ذهنم جایی باز کنم که به من اجازه بدهد بفهمم از کی بود که او دیگر مادرم نبود و دشمنم بود، دشمن قسم خورده ـ چون هیچ نفرتی بالاتر از نفرت خانوادگی نیست، نفرت از یک آدم همخون. مادرم به دشمنی بدل شد که خون و صفرایم را به جوش می آورد، چون هیچ چیز تلخ تر از کسی که شبیه اش باشی مورد نفرتت نیست، آن قدر که بالاخره از شباهتت عقت می گیرد. بعد از مدت ها فکر کردن، و بعد از این که به هیچ نتیجه ای نرسیدم، فقط می توانم بگویم که از مدت ها پیش، وقتی که دیگر نتوانستم در او هیچ فضیلتی پیدا کنم که ارزش تقلید داشته باشد، یا خصوصیتی خداداد که از رویش الگو بردارم و وقتی دیدم که برای این همه خباثت در خودم جایی ندارم و می بایست از شرش خلاص شوم و از دنیایم بیرونش بیندازم، احترامم را نسبت به او از دست داده بودم. مدتی طول کشید تا از او متنفر شوم، واقعاً نفرت داشته باشم، چون نه عشق کار یکی دو روز است و نه نفرت. ولی اگر بخواهم شروع نفرتم را حول و حوش مرگ ماریو بدانم، گمان نمی کنم زیاد پرت گفته باشم.

     

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از نمایشنامه ی « در انتظار گودو » اثر ساموئل بکت

استراگون: بیا بریم.

ولادیمیر: نمی تونیم.

استراگون: چرا؟

ولادیمیر: منتظر گودوایم.

استراگون: آهان!

                                           

بخشی از رمانِ « در ستایش مرگ » اثر ژوزه ساراماگو

روز بعدش هم کسی نمرد. این موضوع که مطلقاً با قواعد حیات مغایر است، اوضاع و احوال جامعه را به هم ریخت و در افکار مردم اضطرابی عظیم ایجاد کرد که کاملاً موجه بود؛ چرا که ما فقط همین یک موضوع را مطرح می کنیم که در کل چهل مجلد تاریخ عمومی جهان هیچ اشاره ای یا حتی نمونه ای مشابه از این اتفاق موجود نیست که یک روز کامل بگذرد،با سهم سخاوتمندانه ی بیست و چهار ساعت، روزانه و شبانه، بامداد و غروب، بدون یک مورد مرگ ناشی از بیماری، سقوط از بلندی یا خودکشی موفقیت آمیز، حتی محض رضای خدا برای ثبت در مدارک. نه حتی مرگ ناشی از تصادفات اتوموبیل، که در این ایام جشن بسیار شایع است، وقتی مسئولیت ناپذیری بولهوسانه و افراط رانندگان شادخوار در جاده ها هم برای آنکه چه کسی زودتر به نقطه ی مرگ می رسد، جواب نداد. عید سال نو هم نتوانست پشت سر خودش رد معمول مصیبت بار اموات را به جا بگذارد. انگار که عفریت مرگ با دندان های تیز بیرون زده اش تصمیم گرفته بود برای یک روز داسش را کنار بگذارد.

                                         

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

1 از 2 صفحه 12

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم