بخشِ آخرِ کتاب « تسلی بخشی های فلسفه » اثر آلن دو باتن

به روایت نیچه، مسیحیت از افکار بردگان ترسوی امپراتوری روم نشئت گرفته است، بردگانی که دل و جرئت صعود به ارتفاعات کوهستانی را نداشتند، و، بنابراین، برای خودشان فلسفه ای ساختند که ادعا می کرد رفتارهای حقیرانه آن ها دلپذیر است. مسیحیان می خواستند از مولفه های واقعی رضایت خاطر ( مقام و منصب، رابطه جنسی، مهارت عقلانی و فکری، خلاقیت ) بهره مند شوند، ولی شجاعت نداشتند سختی هایی را تحمل کنند که لازمه این چیزهای خوب است. بنابراین، عقیده ریاکارانه ای را رواج دادند که همان چیزی را لعن و نفرین می کرد که دوست داشتند و به آن متمایل بودند ولی آن قدر ضعیف بودند که نمی توانستند برای کسب آن مبارزه کنند، و همزمان چیزی را می ستودند که دوست نداشتند ولی تصادفاً از آن بهره مند بودند. ضعیف بودن به « خوب بودن »، حقارت به « فروتنی »، فرمانبرداری از افراد مورد تنفر به « اطاعت » و ، به بیان صریح نیچه، « ناتوانی از انتقام گیری » به « بخشایش » بدل شد. به هر احساس ضعفی، روکشی از نامی تطهیرکننده دادند و آن را چنین به شمار آوردند: « عملی اختیاری، چیزی خواستنی، انتخابی، نوعی عمل، نوعی موفقیت. » مسیحیان معتاد به « مذهب راحت طلبی »، در نظام ارزشی خود به چیزی اولویت دادند که آسان بود نه مطلوب، و به این ترتیب زندگی را از قوایش تهی ساختند.

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

پی نوشت: بدون شرح!

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم