جهان‌شاه شروع به صحبت کرد: اولش معلوم نبود چه می‌گوید. تند حرف می‌زد. عاقبت درآمد که:

«می‌خواهم حکم اعدام بهم ندهی.»

قاضی گفت:

«پس چه حکمی بدهم؟ نکند می‌خواهی آزادت کنم بروی؟»

«هر حکمی می‌خواهی بده، حکم طناب نده فقط … این محاکمه را هم این‌قدر کش ندهید، کوتاهش کنید. فرجام، مرجام هم نمی‌خواهم ازتان. زودتر کلکم را بکنید برود پی کارش. بیش‌تر از این زجرکشم نکنید.»

قاضی گفت:

«دوست داری چه حکمی بدهم، سنگسار یا تیرباران؟»

«اگر تیرباران بدهید بهتر است.»

قاضی که رفت به جهان‌شاه گفتم:

«چه کار داری با خودت می‌کنی آخر؟»

جهان‌شاه گفت:

«از این‌که با طناب بمیرم، خیلی می‌ترسم. آن هم با گره‌های گنده‌ای که سرش می‌زنند. کسی که با طناب بمیرد، نمرده، خفه‌شده فقط. باید خون تا قطره آخرش از بدن برود بیرون تا آدم مُرده حساب شود. تیرباران خوبی‌اش همین است: با طناب خون لخته می‌شود فقط توی رگ‌ها. آن‌طوری روح آدم همه‌اش زجر می‌کشد. تا خون آدم نریزد بیرون روی زمین، روح سبک نمی‌شود، نمی‌رود بالا. روی زمین می‌ماند. آن‌وقت مجبور است هی برود تو نخ این و آن و اذیتشان کند.»

توضیح: املای کلمات، فاصله‌گذاری‌ها، علائم و به طور کلی ساختار نوشتاری این متن عیناً از روی متن کتاب پیاده شده است.

 

بخشی از رمان « اسرار گنج درّه جنّی » اثر ابراهیم گلستان

… آدمای کوچیک وقتی خودشونو تو مضحکه گیر میندازن فکر میکنن دچار فاجعه شده ن.

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از رمانِ « تیمبوکتو » اثر پل آستر

آدم ها بعد از مرگ شان به آنجا می رفتند. وقتی روح آدم از بدنش جدا می شود، جسدش را خاک می کنند و روحش به آن دنیا می رود. هفته های گذشته ویلی مدام از این موضوع حرف می زد و حالا سگه دیگر شک نداشت که سرای باقی وجود دارد. اسمش تیمبوکتو بود و مستر بونز از همه ی این حرف ها اینطور دستگیرش شد که در صحرایی، جایی خیلی دورتر از نیویورک یا بالتیمور یا لهستان یا هر شهری است که در سفرهایشان دیده اند. یک بار ویلی گفت که “سراب ارواح” است، یکبار دیگر گفت: “جایی که دنیا تمام می شود، تیمبوکتو شروع می شود. ” برای رفتن به آنجا باید از یک قلمروی بسیار بزرگ از شن و گرما، قلمرو نیستیِ ابدی بگذری. به نظر مستر بونز این سفر از همه سخت تر و ناراحت کننده تر بود اما ویلی به او اطمینان داد که آن طور نیست و در یک چشم به هم زدن این مسافت را طی می کنند.  او گفت وقتی به آن طرف رسیدی، وقتی از حصارهای آن تنگه عبور کردی دیگر نگران غذا خوردن و خوابیدن و قضای حاجت نمی شوی. با کائنات یکی می شوی، موجودی معنوی در صحنه ی الهی می شوی. تصور زندگی در چنین جایی برای مستر بونز آسان نبود، اما ویلی با چنان آرزویی از آن حرف می زد و صدایش چنان لطافتی پیدا می کرد که سگه بالاخره قانع شد. تیم ـ بوک ـ تو. حالا دیگر شنیدن آن کلمه هم خوشحالش می کرد. کم پیش می آمد که ترکیب حروف و صداها چنین اثر عمیقی روی او داشته باشد، و هر بار که صاحبش آن سه هجا را به زبان می آورد، تمام بدنش از خوشی می لرزید، انگار که خودِ آن کلمه هم نوید و تضمینی برای آینده ی بهتر است.

                                       

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از داستانِ « الفبای تقلب » اثر دانیل خارمس

ـ می دونی، به نظر من چیزی به اسم مومن و کافر وجود نداره. من فکر می کنم که یه دسته آدما می خوان اعتقاد داشته باشن و یه دسته نمی خوان اعتقاد داشته باشن.

ـ این حرفت به این معنیه که کسایی که نمی خوان به چیزی اعتقاد داشته باشن، قبلاً به چیزی اعتقاد داشته داشتن و اونا که می خوان به چیزی اعتقاد داشته باشن تا به حال به هیچ چیزی اعتقاد نداشتن.

ـ خب آره. اینجوری هم می تونی تفسیرش کنی. حقیقتش من خودم زیاد از این حرفی که می زنم سر در نمی آرم.

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم