دوست‌داشتن یک زن یک چیز است و شانه‌کردن موهای بلندش تا صبح یک چیز دیگر.

 

پی‌نوشت: اولین ـ و احتمالاً آخرین! ـ رمانی‌ست که از محمدرضا کاتب می‌خوانم. با رمانی طرفیم که ادعای پیچیدگی و مدرن بودن دارد اما خب فکر می‌کنم بیش‌تر یک نوع ژست است در حدی که حتی اگر علت نام‌گذاری عجیب کتاب را از خودِ نویسنده هم بپرسید، بعید است جواب سرراستی بدهد! اما این جمله‌ای که از کتاب انتخاب کرده‌ام انصافاً وسوسه‌انگیز است. نیست؟

بخشی از رمان « خواب زمستانی » اثر گلی ترقی

هاشم هاشمی، ساکن خیابان سی متری، چهارراه حشمت الدوله، کوچه ی شهریور، شماره ی دو، چهل و دو ساله، معلم نقاشی. بله، خودش بود، خودِ خوشبختش، خودِ ناممکنش. ولی بود. چه کسی می توانست انکارش کند؟ چه کسی می توانست خوشبختیِ ساده اش را ندیده بگیرد؟ دلیل کوچکش آن جا بود. شیرین خانم شیرینش که توی آب چلپ چلپ می کرد و صدایش از دور می آمد. با خودش فکر کرد (( چه کسی، چه نیرویی این زنو برای من فرستاده؟ و چرا برای من؟ مگه چه کار کرده ام؟ چه عُرضه ای از خودم نشون داده ام؟ هیچی. نه باهوش بودم نه خوشرو. نه ایمونی داشتم نه اعتقادی. نه به خاطر چیزی جنگیدم و نه دنبال چیزی دویدم. یه معلم نقاشی بودم و دوستی به اسم آقای حیدری داشتم. چرا من؟ من که نه علامتی دارم، نه نشونی، نه خاندانی، نه رسالتی، هیچی. ))

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم