بخشی از رمانِ « شکار انسان » اثر ژوئائو اوبالدو ریبــِیرو

گاهی فکر می کنم بچه پس انداختن کار خوبی یه، گاهی می بینم نه. چون اولش ممکنه یه کم خوشایند باشه، اما تا چشمتو بهم بزنی بچه به دنیا می آد و اون وخت وضع خیلی چنگی به دل نزنه، چون بچه ی خاک بر سر بزرگ می شه و می افته به راه افتادن و اولین اتفاقی هم که می افته اینه که دلش می خواد چیز بپرسه و آدم نمی تونه یا دلش نمی خواد خیلی از اون سئوال هاشو جواب بده، چون آدمو ناراحت می کنه و خیلی چیزا می خواد که آدم نمی دونه چی کار کنه. از این گذشته، زن هم خودش خیلی چیزا می خواد، چون زن هم بعد از اینکه بچه به دنیا اومد حالِ مرغ کُرچو پیدا می کنه، دیگه اون حالِ اولشو نداره. برای خودش حق و حقوقی قائله یه ریز سئوالاتی هم می کنه، خیلی چیزا دلش می خواد و به زبون هم می آره. نمی دونم، من برای این کار ساخته نشدم، برای اینکه بخواد کنار آدم بمونه. هزار و یه دردسر برای آدم درست می شه. اون وخت من چی دارم خبر مرگم؟ یه چن تا تیکه زمین. چی کار می تونم بکنم؟ کاری که ازم برمی آد اینه که راه بیفتم برم تو این زمینا از صبح تا شب جون بکنم، کفش تنگ بپوشم برم شهر چیز فراهم کنم، از اون طرف زن هی بخواد بزاد و ونگ ونگ بچه، گوش آدمو کر کنه اوقات آدم تلخ بشه. بعدش هم آدم ریغ رحمتو سر می کشه تموم می شه می ره. اون وخت این کارا چه معنی می ده؟ این گُه کاریا چه معنی می ده؟ برای همینه که من یه جا بند نمی شم، چون وختی آدم امروز این جاس فردا جای دیگه س، فکرشو نمی کنه، یعنی فکر هیچی رو نمی کنه، وختی هم که فکر هیچی رو نکردی چیزی حالیت نیس و وختی چیزی حالیت نبود، دنیا رو آب ببره تو رو خواب می بره، همین.

                                         

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از رمانِ « شکار انسان » اثر ژوئائو اوبالدو ریــبــِـــیرو

الان مثلاً فکر می کنم اینجا می مونم می ذارم هر ژانویه، یعنی اول سال، برام پسر دنیا بیاری. دختر نباید به دنیا بیاری، فقط پسر و اِسمای حسابی روشون، یعنی رو همه شون، می ذارم. بعدش تموم زمینای اینجا رو می گیریم و یه لشکر پسر راه می ندازیم، هر پسر هم برای خودش یه زن پیدا می کنه و هر زن پسرای زیادتری به دنیا می آره. اون وخت ما می شیم ارباب اینجا، ارباب دنیا و به دیگرون دستور می دیم. بعدش که من سرمو می ذارم، جّدِ تموم مردای این اطرافم، همه مون هم اسم مون “سانتوس بزارا”س، چون زمین داریم، صاحب همه چی هسیم، “سانتوس بزارا”ی خوش تخم و ترکه، “سانتوس بزارا”ی لت و پارکن، “سانتوس بزارا”ی دخل همه رو بیار، “سانتوس بزارا”ی آدمخور، “سانتوس بزارا”ی روی همه رو کم کن، “سانتوس بزارا”ی خونخوار، “سانتوس بزار”ی سر زیر آب کن، “سانتوس بزارا”ی اسب رام کن و بگیر و برو تا آخر، راسی راسی، چه جدّ و آبادی درست می شه!

 

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

                           

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم