جهان‌شاه شروع به صحبت کرد: اولش معلوم نبود چه می‌گوید. تند حرف می‌زد. عاقبت درآمد که:

«می‌خواهم حکم اعدام بهم ندهی.»

قاضی گفت:

«پس چه حکمی بدهم؟ نکند می‌خواهی آزادت کنم بروی؟»

«هر حکمی می‌خواهی بده، حکم طناب نده فقط … این محاکمه را هم این‌قدر کش ندهید، کوتاهش کنید. فرجام، مرجام هم نمی‌خواهم ازتان. زودتر کلکم را بکنید برود پی کارش. بیش‌تر از این زجرکشم نکنید.»

قاضی گفت:

«دوست داری چه حکمی بدهم، سنگسار یا تیرباران؟»

«اگر تیرباران بدهید بهتر است.»

قاضی که رفت به جهان‌شاه گفتم:

«چه کار داری با خودت می‌کنی آخر؟»

جهان‌شاه گفت:

«از این‌که با طناب بمیرم، خیلی می‌ترسم. آن هم با گره‌های گنده‌ای که سرش می‌زنند. کسی که با طناب بمیرد، نمرده، خفه‌شده فقط. باید خون تا قطره آخرش از بدن برود بیرون تا آدم مُرده حساب شود. تیرباران خوبی‌اش همین است: با طناب خون لخته می‌شود فقط توی رگ‌ها. آن‌طوری روح آدم همه‌اش زجر می‌کشد. تا خون آدم نریزد بیرون روی زمین، روح سبک نمی‌شود، نمی‌رود بالا. روی زمین می‌ماند. آن‌وقت مجبور است هی برود تو نخ این و آن و اذیتشان کند.»

توضیح: املای کلمات، فاصله‌گذاری‌ها، علائم و به طور کلی ساختار نوشتاری این متن عیناً از روی متن کتاب پیاده شده است.

 

بخشی از رمان « اسرار گنج درّه جنّی » اثر ابراهیم گلستان

نقاش گفت: (( تو گفتی بیا من هم اومدم. ))

زینل پور که میدید فرصت به دست آورده ست با لحن نیش زدن گفت: (( آدم نباس هر جا بهش می گن برو بِره. ))

(( من نقاشم. گفتی بیام نقاشی کنم من هم اومدم. کارِ منه. یا به قول خودت آشنات بودم. تصادف بود. تا این جای کار تصادفه. تصادفِ حرفه ایه. یا اگر بخوای بهتر بگی بگو مخاطراتِ حرفه ای. از این جا به بعد نوبتِ اختیار و انتخاب میشه. از این جا به بعد، وقتی اومدم، اومدم اونی رو که میبینم اون جور که میبینم نقاشی کنم. ))

(( اما نشد. ساختمون ریخت نقاشیِ تو هم تموم نشد. ))

(( کی میگه نشد؟ از این دیگه ـ بهتر از این؟ کامل تر از فکرِ اولم! قلم مو رو طرح صورتا سُرید، سه پایه هم افتاد شکس، رنگام همه رفتن تو هم، سقف هم افتاد، هر چی هم که بود رفت زیرِ هوار! یه کار بهتر از این میشه؟ جون دارتر و بهتر از این؟ شد هپنینگ! اهه! ))

(( پس ساختمون خراب نمیشد اگر، نقاشیِ تو هم کامل نمیشد. ))

(( اگر چیه؟ مگر نبود؟ ))

(( اگر نمیشد پیشگوئیِ تو هم غلط میشد. ))

(( فال قهوه بود؟ گرو نبسته بودم با احتمال. حالا را دیدم حالا را کشیدم. ))

(( برای یادگار؟ )) و زهرخندی زد.

نقاش گفت: (( نَفَس کشیدن. نفسِ حالا. نفسِ دُرُس. ))

زینل پور خاموش و خیره نگاهش کرد. بعد آهسته گفت: (( چش بود مگر؟ خراب شد، فقط. ))

(( آخرِ هر چیزی خرابیه. الان باشه و دُرُس نباشه، خراب باشه ـ حرف اینه. خراب باشه، نه خراب بشه. ))

(( خراب نمیشد اگر، اگر اینا مونده بودن. موندن شون میشد توجیه برای بودن شون. ))

(( بودن و موندن ها فرق دارن با دُرُس بودن. ))

(( کُلّی میگی. سطحی میگی. بی تجربه میگی. دُرُس چیه؟ خراب چیه؟ راه دُرُس کُنن دُرُس میشه؟ بِرِس به کارت. ))

(( راه دُرُس بشه راه دُرُس شده، یا مقاطعه کار پول دار شده. خیلی جاها راه دُرُس شده، اما از دُرُس بودن هیچ خبری نیس. تو باید بخوای دُرُس بشی. )) و روی تو فشار آورد.

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

پی نوشت: این آخرین بخش انتخابی از کتاب ابراهیم گلستان بود. فیلمش را هم دیده ام اما به نظرم خواندن رمان ( که گلستان آن را از روی فیلمش نوشته ) لذت دیگری دارد. نثر شعرگونه و پخته و بسیار شیوای گلستان، لذت بخش است و در خواندن های بعدی رمان، حتی لذت بخش تر. به نظرم نباید از دستش داد.

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم