قسمتی از داستان « بدیل » از مجموعه ی « خواب با چشمانِ باز » اثر ندا کاووسی فر

شش ماه بعد، زبان برادرم طوری رشد کرد که روی چانه اش را پوشاند. آب دهانش روی یقه ی لباسش ریخت و بستن پیشبند و ملافه های تکه پاره شده دور گردنش افاقه نمی کرد. زبانش را از نیمه برداشتند و گوش های بلندش را به پشت گردنش پیوند زدند. پرستار ظرف شیشه ای در داری با تکه گوشتی پزر پزر، غوطه ور در مایع زرد شفافی توی دستم گذاشت. دکتر فرهادی گفت: (( چیز عجیبی نیست. داروین در کتاب اصل انواع، به دقت چنین تغییراتی را متذکر شده است. با ایجاد چنین پدیده ای افسانه ی آدم و حوا برای همیشه … )) بقیه ی صحبت هایش را نشنیدم، از اتاقش بیرون آمدم و شیشه را توی اولین سطل سرِ راهم انداختم.

 

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

 

پی نوشت: مجموعه ی داستانِ کوتاهِ « خواب با چشمانِ باز »، مجموعه ی خسته کننده ای ست. نمی شود با لذت خواندش. سخت خوان است و البته بیخودی هم سخت خوان است. یعنی مانند داستان های کوتاهِ خیلی از داستانِ کوتاه نویسانِ ایرانی ( که در رشد و نموشان، نشر « چشمه »، سهمِ غیرقابلِ انکاری دارد و حالا قرار نیست درباره ی خوبی و بدیِ این قضیه حرف بزنم )، بیشتر لفاظی و بازی با کلمات و پیچاندنِ بی جهتِ و توخالی ست تا چیزِ دیگری، تا یک داستانِ روانِ جذابِ درگیرکننده لااقل. شاید بهترین داستانِ این مجموعه، همین « بدیل » باشد. خواندنِ این مجموعه را البته توصیه نمی کنم اما خب، اگر آدم باحوصله و در عینِ حال زورمندی هستید، شاید بد هم نباشد.

ده تایی های من؛ ده رمانی که جانم را به لب رساندند!

ده تایی های من؛ ده رمانی که جانم را به لب رساندند!

در ادامه ی « ده تایی ها »، دیدم بد نیست حالا که ده کتابِ مهمِ زندگی ام را معرفی کرده ام ( اینجا )، طی عملی انتحاری ( ! )، بیایم و ده کتابی که جان به لبم رساندند تا تمام شوند ـ که با وجودِ سمج بودنِ من، برخی شان حتی تمام نشدند ـ را هم معرفی کنم. این ده کتاب، به معنای واقعی کلمه، شیره ی جانم را کشیدند. (بیشتر…)

بخشی از رمانِ « گزارش محرمانه » اثر تام راب اسمیت

 زویا برای اینکه به پیروزی اش مهر تایید بزند، از مجسمه بالا رفت. کف تخت کفش هایش از روی ران های صاف و برنزی استالین سر می خورد تا اینکه توانست انگشت های پایش را بین تاهای کت او محکم کند. خودش را بالا کشید. وقتی روی آن ایستاد، متوجه شد سر استالین نیست، از گردنش جدا شده بود. به شکل ناشیانه ای بریده شده بود. روی خطوط کمر او راه می رفت. با دقت یک پایش را جلوی دیگری می گذاشت، مثل بندباز هنرمندی که روی طناب باریکی راه می رود. مالیش، دست در جیب، در خیابان ماند. زویا لبخندی به او زد و انتظار داشت مالیش از خجالت قرمز شود. ولی به جای آن مالیش هم به او لبخند زد. انفجاری از لذت در سینه ی زویا برافروخته شد و به سرش زد جلوی جمعیت، روی ستون فقرات استالین معلق بزند.

وقتی به گردن مجسمه ی برنزی رسید، انگشت هایش را روی لبه ی زبری که به نظر می رسید از آنجا کنده، خرد و بریده شده، کشید. دست بر پهلو، فاتحانه، مثل غول کشی، بلند شد و میدان را وارسی کرد. رو به رویش جمعیت کوچکی نزدیک جوزف کوروت بودند. به محض اینکه از جای شان تکان خوردند، چشم زویا به سر استالین افتاد. با توجه به بقایای زیگزاگی گردنش، به نظر می رسید به زویا، که از حقارت او متحیر شده بود، خیره نگاه می کرد. سوراخی در پیشانی اش، نزدیک خط موهایش، ایجاد شده بود که از آن تابلوی راهنمایی و رانندگی بیرون زده بود: ۱۵ کیلومتر. کامیونی که مجسمه را تا این بلوک کشیده بود، سر را هم همراه بدن کشیده بود. زنجیرها هنوز وصل بودند. زویا روی زمین آمد و زیرچشمی به شکم سیاه استالین نگاه کرد ـ توخالی، سرد و سیاه، درست مثل همان که گمان داشت ـ و سپس با عجله به سمت جمعیت گرد آمده دوید.

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

پی نوشت: همانطور که در بخش های قبلی از سه گانه ی هیجان انگیزِ راب اسمیت گفته بودم، رمان های او، بسیار سینمایی هستند. تصاویر و ایده هایی که در طول داستان به دستِ خواننده می دهد، آنقدر زنده و آنقدر جذاب است که به راحتی از ذهن بیرون نمی رود. بخشِ بالا، از قسمتِ دومِ سه گانه ی او، یکی از آن صحنه هایی ست که چه از لحاظ مفهومی و چه از لحاظ پرداخت، شاهکار است. مجسمه ی از هم پاشیده ی استالین، نمادی می شود از فرو ریختنِ حکومتِ ترسناکِ او و زویا مانند فاتحی از بقایای مجسمه ی او بالا می رود در حالیکه پسرِ مورد علاقه اش، آن پایین ایستاده و به او نگاه می کند. همزمانیِ عشق و پیروزی و سقوط. یک صحنه ی بی نظیر.

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم