بخشی از کتاب « از سینماتک پاریس تا کانون فیلم تهران » اثر پرویز جاهد:

پرویز جاهد: … سئوال من این است که هیچ‌وقت به فکر افتادید که با همکاری گلستان و در استودیو گلستان فیلم بسازید؟

فرخ غفاری: دوست عزیزم، ابراهیم گلستان، آدم عادی نیست، اگر آدم عادی بود که همه این کارها را با هم می‌کردیم. یک روز عاشق آدم بود و روز بعد یک رفتاری می‌کرد که شما اصلاً نمی‌فهمیدید، مثل این که طی این بیست و چهار ساعت از جایی پرونده‌هایی آمده و به ایشان راجع به ابلیس فرخ غفاری، شیطان فرخ غفاری که چه توطئه‌هایی دارد بر ضد ابراهیم گلستان توضیح داده‌اند. به جان شما، به جان شما. یعنی یک جاهایی بود که ما دوست این‌جوری بودیم بعد یک مرتبه می‌دیدی که چهره‌ای دیگر از ایشان در می‌آمد … ببینید قربان. گلستان وقتی که با شما بد می‌شود، توضیح هم نمی‌دهد. مثلاً نمی‌گوید دیشب یکی آمد و گفت تو الان داری یک خنجر درست می‌کنی زهرآلود تا یک وقتی مرا بکشی، به فلان دلیل. آدم باید بداند تکلیفش چیست. یک مرتبه می‌بینی که ای داد و بیداد، این چرا اصلاً مثل برج زهرمار چپ‌چپ نگاهت می‌کند؟ نمی‌دانم. واقعاً. هنوز که هنوز است شما تلفن را برمی‌دارید و صدای گلستان است و نمی‌دانی گلستان چه‌جوری صحبت می‌کند و سر چی!!!!

توضیح: املای کلمات، فاصله‌گذاری‌ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده است.

 

پی‌نوشت: قبلاً درباره‌ی این کتاب نوشته بودم ( اینجا ). و نوشته بودم که غفاری آدم مهمی در سینمای ماست. به نظرم توضیحات او درباره‌ی رفتار یک آدم مهم دیگر در سینمای ایران، به شدت بامزه و جذاب است.

حیف از سئوالاتی که پرسیده نشد؛ درباره ی « از سینماتِکِ پاریس تا کانونِ فیلمِ تهران »

حیف از سئوالاتی که پرسیده نشد؛ درباره ی « از سینماتِکِ پاریس تا کانونِ فیلمِ تهران »

با شور و شوق فراوان، کتاب « از سینماتِکِ پاریس تا کانونِ فیلمِ تهران » پرویز جاهد را خریدم. کتابی که مصاحبه ای ست در دو نشست با فرخ غفاری در آخرین سال های عمر پربارش. فرخ غفاری آدم مهمی در سینمای ما بود ( هست ). فرهیخته و باسواد و عاشق سینما. کسی که پایه ی یک سینمای اصولی را در ایران کاشت و تلاش کرد به سینمای ایران جهت درستی بدهد تا فهم و سواد فیلم دیدن و خوب دیدن و بهتر دیدن در بین عوام و خواص در سال هایی که سینمای ایران بی بو و خاصیت بود، رواج یابد. کسی که نه مثل فیلمفارسی سازهای آن دوران با قر کمر و آواز و داستان های سطح پایین عشقی محیط سینما را دست کم گرفت و نه مثل روشنفکرانی مانند ابراهیم گلستان، فیلم هایی یکسر خلافِ جهتِ آب ساخت. او چیزی می خواست بین این دو سطح. در فیلم های اندکی که ساخت، که مهمترینش « شب قوزی » ست ( اینجا )، تلاش کرد هم داستانی متفاوت تعریف کند و هم در تعریفِ آن ظرافت به خرج بدهد. هم روشنفکرانه باشد و هم در عین حال، ساده و روان و همه فهم. (بیشتر…)

کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی نوزده

کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی نوزده

  • نام فیلم: آدمخوار (Cannibal )
  • کارگردان: مانوئل مارتین کوئنسا

مرد خیاط تنهایی به نام کارلوس، زنان مورد علاقه اش را می کُشد و می خورد. تا اینکه با دختر همسایه آشنا می شود … راستش آدم می ماند درباره ی بعضی فیلم ها چه بگوید؛ خوب هستند؟ بد هستند؟ افتضاح هستند؟ واقعاً آدم تکلیفش مشخص نمی شود. این فیلمِ ساکن و ساکت هم از این نوع است. چیز خاصی از شخصیت ها و احساسات شان دستگیرمان نمی شود، مخصوصاً درباره ی کارلوس، به عنوان شخصیت اصلی که آخرش هم نمی فهمیم حرف حسابش چیست و چرا زن ها را می خورد. اما با تمام این احوالات، به خاطر حس و حال جالبِ داستان و اینکه یک فیلم آدمخواری خیلی مدرن را پیشِ رو داریم ( نسخه ی امروزی هانیبال لکتر! )، می شود یک بار دیدش؛ البته روی دور تُند! (بیشتر…)

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم