بخشی از نمایشنامه ی « عیش و نیستی » اثر تیری مونیه

… در جنگ بزرگِ میان زن و مرد، پیروزیِ زنها مرهون استقامتِ برتر آنهاست. استقامتی که هرگز فرسوده نمی شود! آنها هر چه از ما بخواهند همیشه به دست می آورند. ما تسلیم آنها می شویم کمی برای اینکه دوستمان بدارند و کمی هم برای اینکه تحسینمان کنند و بیشتر ـ می شنوی، بیشتر ـ برای اینکه راحتمان بگذارند.

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از نمایشنامه ی « تانگو » اثر اسلاومیر مروژک

آرتور: مردها فقط واسه جبران فقدانِ تخیل شون بود که مفهوم شرف رو اختراع کردن.

     

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از نمایشنامه ی « خانه عروسک » اثر هنریک ایبسن

نورا: این عین حقیقت است، توروالد. وقتی من پیش پدرم بودم، پدرم راجع به عقایدش با من صحبت می کرد و من هم همان افکار و عقاید او را می پذیرفتم. اگر اتفاقاً اختلاف عقیده ای با او داشتم از او پنهان می کردم، چون خوشش نمی آمد. مرا عروسک صدا می کرد و همان طوری که من با عروسک های خودم بازی می کردم او هم با من بازی و تفریح می کرد. وقتی آمدم پیش تو …

هلمر: این چه طرز صحبت کردن است که راجع به ازدواج ما می کنی؟

نورا: ( بدون توجه به اعتراض او ) مقصودم این است که من فقط از اختیار پدرم در آمدم و در اختیار تو قرار گرفتم. تو همه چیزها را بنا به میل و سلیقه خودت ترتیب می دادی. من هم تحت تأثیر ذوق و سلیقه تو قرار گرفتم یا شاید این طور وانمود می کردم، واقعاً نمی دانم کدام درست است. بعضی وقتها فکر می کنم این درست است و بعضی اوقات آن. وقتی به زندگی گذشته فکر می کنم این طور به نظرم می آید که من مثل یک زن فقیر و بیچاره در این خانه زندگی کرده ام. فقط دستم به دهنم آشنا بوده است و بس. وجود من در این خانه فقط برای شوخی و تفریح تو بوده است، توروالد. یعنی تو می خواستی من این طور باشم. تو و پدرم بزرگترین گناهها را درباره من مرتکب شده اید. این گناه تو است که من از زندگی طرفی نبسته ام.

     

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از نمایشنامه ی « درس » اثر اوژن یونسکو

پروفسور: شما می دونین چه جوری بشمرین؟ … تا کجا می تونین بشمرین؟

دانش آموز: من میتونم تا … تا بی نهایت بشمرم.

پروفسور: ممکن نیست، خانم عزیز.

دانش آموز: پس، فرض کنین، تا شونزده.

پروفسور: خوبه، کافیه، هر کی باید حد و حدود خودشو بشناسه. پس خواهش می کنم بفرمائین بشمرین.

دانش آموز: یک … دو … و بعد از دو میاد سه … بعد چهار …

پروفسور: همین جا وایسا، دوشیزه جان. کدوم یکی از این شماره ها بزرگتره. چهار؟ یا سه؟

دانش آموز: اوه … سه؟ یا چهار؟ کدوم یکی بیشتره، بزرگتره؟ بزرگتر بین سه و چهار؟ بزرگتر به چه معنا؟

پروفسور: خب، بعضی از شماره ها کوچیکتره بعضی ها بزرگتر. یعنی در شماره های بزرگ، واحدهای بیشتری هست از شماره های کوچک …

دانش آموز: یعنی شماره های کوچکتر؟

پروفسور: مگر اینکه شماره های کوچک واجد واحدهای کوچکتر باشن. اگه همه شون خیلی کوچک باشن، در اون صورت ممکنه واحدهای بیشتری در شماره های کوچک باشه تا در شماره های بزرگ … اگه بحث سر واحدهای دیگه باشه …

دانش آموز: در اون صورت، شماره های کوچک می تونن بزرگتر از شماره های بزرگ باشن؟

پروفسور: نه، به اون مبحث کاری نداشته باشیم. اون ما رو کاملاً منحرف میکنه. شما فقط همینو بدونین که اینجا چیزی جز شماره نیست. یعنی مسئله اندازه و بزرگی هم هست.حاصل جمع ها هم هست و گروهها و بسیار بسیار چیزها. چیزهایی همچون آلوچه، ماشین باری، مرغابی، هسته آلو و غیره … اصلاً سهولت کار، بیاین فرض کنیم که ما فقط شماره های مساوی و برابر داریم. پس شماره های بزرگتر اونهایی هستن که بیشترین واحدها رو دارن.

دانش آموز: اونهایی که بیشترین واحدها رو دارن بزرگترینند؟ اوه، حالا می فهمم پروفسور، شما دارین کیفیت رو با کمیت یکی می گیرین.

پروفسور: اون بحث زیادیه تئوریکه. بحث تئوریک نکنیم. نگران اون مبحث نباشین. بذارین یه مثالی بزنیم و با این مثال قطعی استدلالمونو شروع کنیم و نتایج کلی رو بذاریم برای بعد. ما اینجا شماره چهار داریم و شماره سه، و هر کدوم از اینها همواره از واحدهای یکسان برخوردارن. پس کدام شماره ست که بزرگتر خواهد بود؟ شماره کوچکتره؟ یا شماره بزرگتره؟

دانش آموز: ببخشین پروفسور … منظور شما از شماره بزرگتر چیه؟ اونیه که کمتر کوچیکتر از دیگریه؟

پروفسور: درسته. همینه، خانم. عالیه. شما منظور منو خوب فهمیدین.

دانش آموز: پس چهاره.

پروفسور: خب چهار چیه؟ از سه بزرگتره یا کوچیکتره؟

دانش آموز: کوچکتره … نه، بزرگتره.

پروفسور: براوو. عالی جواب دادید … پس حالا چند تا واحد بین سه و چهار وجود داره؟ … یا بین چهار و سه ـ اگه اینجوری می خواین.

دانش آموز: هیچ واحدی بین سه و چهار وجود نداره، پروفسور. چون چهار بلافاصله بعد از سه میاد. پس مطلقاً هیچی بین سه و چهار نیست.

پروفسور: متأسفانه نتونستم منظورمو خوب بفهمونم. بی شک تقصیر از منه. به حد کافی روشن و واضح توضیح ندادم.

دانش آموز: نه پروفسور.

پروفسور: نگاه کن عزیزم. اینجا سه تا چوب کبریته، و اینم یکی دیگه که میشه چهار تا. حالا بدقت نگاه کن. ما چهار تا چوب کبریت داریم، یکی رو برمی داریم. حالا چند تا مونده؟

دانش آموز: پنج تا. اگه سه و یک میشه چهار، پس چهار و یک میشه پنج.

پروفسور: نه، درست نیست. اصلاً درست نیست. شما همه ش دلتون می خواد اضافه کنین. آخه باید بتونین کم هم بکنین. کافی نیست که همه ش ادغام کنی. بعضی وقتا هم می خوای داغون کنی. زندگی این جوریه.  این خودش یه فلسفه ایه … علم یعنی همین. پیشرفت، تمدن، یعنی همین.

دانش آموز: بله پروفسور.

پروفسور: حالا بریم سراغ چوب کبریتا. من چهار تا از اونا دارم. نگاه کن، واقعاً چهار تان. یکی رو برمی دارم. حالا اونجا فقط چند تا می مونه؟

دانش آموز: نمیدونم، پروفسور.

پروفسور: ای بابا، یه خورده فکر کن. قبول دارم. آسون نیست. ولی شما اون قدر فرهیخته هستین که بتونین با یک تلاش عقلانیِ لازم قضیه رو درک کنین. پس؟

دانش آموز: نمیدونم پروفسور. نمی گیرمش پروفسور …

پروفسور: پس بذار یه مثال آسونتر بزنیم. اگر شما دو تا دماغ داشتید و من یکی از اونها رو از جا می کندم، چند تا باقی می موند؟

دانش آموز: هیچی.

پروفسور: یعنی چی هیچ چی؟!

دانش آموز: برای اینکه هیچ چی رو نکندین. یه همین دلیله که حالا یه دونه دماغ دارم. اگر اونو کنده بودین که من دیگه دماغ نداشتم.

پروفسور: نه، شما مثال منو نفهمیدین. فرض کنیم شما فقط یه دونه گوش دارین.

دانش آموز: بله، و بعدش؟

پروفسور: اگه من یه گوش به شما می دادم، اون وقت چند تا گوش داشتین؟

دانش آموز: دو تا.

پروفسور: بسیار خب. و اگر بازم یه گوش دیگه به شما می دادم، اون وقت چند تا گوش داشتین؟

دانش آموز: سه تا گوش.

پروفسور: حالا من یکی رو برمی دارم … چند تا میمونه، چند تا گوش؟

دانش آموز: دو تا.

پروفسور: عالیه. پس یکی دیگه رو هم برمی دارم، چند تا میمونه؟

دانش آموز: دو تا.

پروفسور: شما دو تا گوش دارین. یکی رو برمی دارم، یکی رو گاز می زنم می خورم. اون وقت چند تا گوش دارین؟

دانش آموز: دو تا.

پروفسور: یکیشو می خورم. می خورم یکیشو.

دانش آموز: دو تا.

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از نمایشنامه ی « پینوکیا » اثر استفانو بنّی

ژپتو و پینوکیا [ آواز می خوانند ] دروغ مثل سالاد توی عروسی هاست که همیشه باید باشد

                                             دروغ چاشنیِ همه ی نارو زدن هاست

                                              بی دروغ نه کسب و کاری هست نه تجارتی

                                               و اون وقت یه روز عالم هستی می گه

                                               حالا منم می خوام یه دروغ بگم

                                              ” رحمت باد بر فقیران و بیچارگان”

                                                 

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

1 از 2 صفحه 12

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم