بخشی از رمان « کودک ۴۴ » اثر تام راب اسمیت

ماریا تا شب صبر کرد، سپس درِ جلویی خانه اش را باز کرد. حساب کرد گربه اش در پوشش تاریکی بخت بهتری دارد بی آنکه دیده شود به جنگل برسد. اگر کسی از اهالی دهکده آن را می دید، شکارش می کرد. حتی حالا که تا این اندازه به مرگ نزدیک شده بود، فکر اینکه گربه اش کشته شود، ناراحتش می کرد. خود را با علم به اینکه معجزه از گربه اش محافظت می کند، آسوده کرد. در جایی که مردان بالغ کلوخه های روی زمین را با امید به پیدا کردن مورچه یا تخم حشره ای می جویدند، بچه ها مدفوع اسب را به امید یافتن سبوس هضم نشده ی جو برمی داشتند و زنان بر سر تصاحب استخوان با هم می جنگیدند، مطمئن بود هیچ کسی باور نمی کند که گربه ای هنوز زنده باشد.

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

پی نوشت: شاید یکی از جذاب ترین و هیجان انگیز ترین رمان هایی باشد که در طول عمرم خوانده ام. نویسنده چنان با چیره دستی، وقایع را کنار هم چیده که یک لحظه هم نمی توانید مکث کنید. هر فصل کتاب، چنان غافلگیرتان می کند که مجبور می شوید بلافاصله فصل بعدی را آغاز کنید. این کتاب یک سینمای خالص است، یک تریلر جذاب و پرکشش. شما هر صحنه ی این رمان را می توانید پیش چشم مجسم کنید چنانکه انگار در حال دیدن فیلمی هستید. بیخود نیست که در سال ۲۰۰۸، ریدلی اسکات حقوق کتاب را خرید تا فیلمی از رویش بسازد که نتیجه اش اثری  ست به همین نام و به کارگردانی دانیل اسپینوسا ( کارگردان خانه ی امن ) که  در سال ۲۰۱۴ به اکران خواهد رسید. فقط امیدوارم که فیلم خوبی از آب در بیاید. این کتاب به خصوص برای فیلم نامه نویسانی که مشکل داستانپردازی دارند، آموزنده خواهد بود.

بخشی از رمانِ « آنها به اسب ها شلیک می کنند » اثر هوراس مک کوی

تپانچه در دستم بود. به گلوریا گفتم:

ـ بسیار خوب. هر وقت تو بخواهی.

ـ حاضرم.

ـ کجا؟

ـ درست این جا، روی شقیقه ام.

موج بزرگی منفجر شد و اسکله لرزید.

ـ همین حالا؟

ـ یاالله دیگر.

او را کشتم.

از نو اسکله لرزید و با صدای مکش به سوی اقیانوس خم شد. تپانچه را به آنسوی جان پناه پرتاب کردم.

یکی از پلیس ها، کنار من، عقب اتوموبیل نشسته بود. دیگری می راند. با سرعت می رفتیم و آژیر مدام زوزه می کشید. عین همان آژیرهایی بود که در ماراتون رقص، برای بیدار کردن ما، بکار می بردند.

پلیسی که روی صندلی عقب، کنار من، نشسته بود پرسید:

ـ چرا او را کشتی؟

جواب دادم:

ـ خودش از من خواهش کرد.

ـ می شنوی چه می گوید، هاری؟

ـ ناکس شوخی هم می کند.

پلیس عقبی دوباره پرسید:

ـ دلیل دیگری ندارد؟

گفتم:

ـ اسب لنگ را باید خلاص کرد.

                         

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از مجموعه ی داستان « دوباره از همان خیابان ها » اثر بیژن نجدی

داروخانه شلوغ بود. مردی بقیه پولهایش را می گرفت. صدای سرفه می آمد. مرتضی شانه های مردم را کنار زد و خودش را به پیشخوان رساند.

ـ آقا استن دارید؟

دکتر گفت: نه، حسن زاده کیه؟

مرتضی گفت: خواهش می کنم آقای دکتر.

دکتر گفت: حسن زاده، گفتم که نداریم.

زنی دستش را از لای چادر بیرون آورد. دستی که ترک برداشته و سفیدکِ صابون لای انگشتانش پاک نشده بود. با ناخنهای حنا گذاشته دراز شد و یک بسته دارو را گرفت.

مرتضی گفت: دکتر من از کجا می توانم استن …

دکتر گفت: شما دارید گریه می کنید؟ به خاطر استن؟ دارید گریه می کنید؟

پیشخوان را دور زد.

مرتضی به شیشه بزرگ داروخانه تکیه کرده بود. مردم کمک کردند و مرتضی را به پستوی پشت داروخانه بردند.

از موهای ملیحه آب می ریخت.

مرتضی را روی جعبه های پنبه نشاندند.

مادر ملیحه روی بوی کافور صورتش را پاک می کرد.

دکتر گفت: به خاطر استن؟ خدای من … اصلاً نمی فهمم.

مرتضی سه چهار کلمه حرف زد.

دکتر روپوش سفیدش را در آورد.

یک قرص دیازپام را به مرتضی داد.

ـ اینو بخورین.

مرتضی با آب همان لیوانی که قرص را خورد، صورتش را هم شست و با خیسی صورتش به دکتر نگاه کرد که با شیشه کوچکی بالای سرش ایستاده بود.

دکتر گفت: پاشین من شما را می رسونم.

توی ماشین. مرتضی شیشه را باز کرد و در بوی تندی که اطرافش را پر کرده بود، عق زد، سرش را از ماشین بیرون آورد و استفراغ کرد. مردم پیاده سرشان را برگرداندند.

ملیحه گفت: مامان می گفت مهری حامله است بوی سیگار که بهش بخوره بالا میاره.

در زردیِ وادی، ردیف درختها دیده نمی شد.

مادر ملیحه شیشه استن را به زنی داد که چکمه پوشیده بود و آستینهای بالا زده ای داشت. زن مانیکور را پاک کرد.

دستهای ملیحه آنقدر سفید و ناخنهایش طوری بلند و کشیده بود، طوری تمیز شده بود که توانستند ملیحه را دفن کنند.

                           

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم