بخشی از داستانِ « دشت سوزان » اثر خوآن رولفو

(( تو حتی به من یاد ندادی چطور شعر سر هم کنم. همانطور که خودت بلد بودی. اگر فقط همین کار را بلد بودم، شاید چیزی گیرم می آمد و می توانستم مثل تو سر مردم را گرم کنم. روزی که از تو خواستم یاد بدهی، گفتی:”برو تخم مرغ بفروش، در آمدت بیشتر است.” و اول تخم مرغ فروختم و بعد جوجه و بعد هم خوک و حتی می توانم بگویم بدک نبود. اما پول توی دست آدم نمی ماند، بچه ها می آیند و آن را عین آب خوردن قورت می دهند و بعدش چیزی برای کاسبی نمی ماند و کسی هم حاضر نیست به آدم نسیه بفروشد. گفتم که، هفته ی پیش علف خوردیم و این هفته، همین هم گیرمان نیامد. برای همین می خواهم بروم. خیلی هم ناراحتم که می خواهم بروم پدر، گرچه باورت نمی شود، آخر من عاشق بچه هایم هستم. به عکس تو که فقط بچه پس انداختی و بعد ولشان کردی به امان خدا. ))

(( این را یاد بگیر پسر: در هر آشیانه ی تازه، آدم باید یک تخم بگذارد. وقتی گرد پیری روی سرت نشست، آنوقت یاد می گیری چطور زندگی کنی، آنوقت می فهمی که بچه هایت تنهایت می گذارند، که آن ها قدر هیچ چیز را نمی دانند، که آن ها حتی خاطره های تو را می خورند. ))

(( این حرف ها چرند است. ))

(( شاید، اما واقعیت است. ))

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

                                           

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم