بخشی از رمانِ « مرگ کسب و کارِ من است » اثر روبر مرل

گفت: بنابراین، اگر می شد از نو شروع کرد شاید دیگر این کار را نمی کردید؟

به سرعت گفتم: ـ چرا. اگر به ام امر می کردند دوباره همین کار را می کردم.

یک لحظه نگاهم کرد، رنگ صورتش قرمز شد و با تنفر گفت:

ـ یعنی برخلاف وجدان تان عمل می کردید!

خبردار ایستادم، راست جلو رویم را نگاه کردم و گفتم:

ـ معذرت می خواهم! فکر می کنم شما منظور مرا درک نمی کنید. در حد من نیست که هر جور فکر می کنم عمل کنم: وظیفه ی من فقط و فقط اطاعت است و بس.

فریاد زد: ـ اما نه یک چنین اوامر وحشتناکی! … چه طور از دست تان برآمده؟ … خوف انگیز است! … این بچه ها، این زن ها؟ … یعنی شما هیچ چیز را حس نمی کنید؟

با خسته گی گفتم: ـ از این سوآل شان دست بردار نیستند!

ـ خب، معمولاً چه جوابی می دهید؟

ـ تشریحش مشکل است. آن اوائل فشار دردآوری تحمل می کردم. بعد، کم کم، دیگر هر جور حساسیتی را از دست دادم. گمان کنم لازم بود که این جور بشود وگرنه محال بود بتوانم دوام بیاورم … می دانید: جهودها برای من شکل یک (( واحد )) را داشتند، نه شکل موجودات انسانی را. فکر من فقط روی جنبه ی فنی وظیفه ام متمرکز می شد. ( و اضافه کردم: ) ـ کم و بیش مثل خلبانی که بمب هایش را روی شهری ول می کند.

با قیافه ی برافروخته یی گفت: ـ هیچ خلبانی پیدا نمی شود که (( یک ملت )) را از دم نابود کرده باشد.

در این باره فکر کردم و گفتم: ـ اگر این کار امکان داشت و به اش امر می کردند، کرده بود!

مثل این که بخواهد از خیر این فرض بگذرد شانه یی بالا انداخت و گفت:

ـ پس به هیچ وجه ندامتی احساس نمی کنید؟

صاف و پوست کنده گفتم: ـ به من چه که ندامتی احساس کنم؟ شاید عمل کشتار اشتباه بوده باشد ولی آخر مگر فرمانش را من صادر کرده ام؟

سر تکان داد و گفت: ـ چیزی که می خواهم بگویم این نیست … از وقتی که بازداشت شده اید هیچ شده است به این هزاران موجود بینوایی که به کام مرگ فرستاده اید فکر کنید؟

ـ بله، گاهی.

ـ خب، وقتی به فکرشان می افتید چه احساسی می کنید؟

ـ هیچ چیز به خصوصی احساس نمی کنم.

با ناراحتی شدیدی چشم های آبیش را به ام دوخت. از نو سری جنباند و با صدایی خفه، با آمیزه ی عجیبی از وحشت و رحم گفت:

ـ پاک انسانیت را بوسیده اید گذاشته اید کنار!

و با این حرف، پشتش را به من کرد و رفت. از این که دیدم دارد می رود احساس آرامشی بهم دست داد. این ملاقات ها و این گفت و گوهایی که به کلی بی فایده می دیدم حسابی خسته ام می کرد.

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از رمانِ « مرگ کسب و کارِ من است » اثر روبر مرل

ساختمان را دور زدیم. حالا دیگر ده تایی اس.اس بیش تر تو محوطه نبود.

اشمولده گفت: ـ میل دارید نگاهی بکنید؟

ـ البته.

به طرف در رفتیم و آن تو را از روزنه ی گرد، نگاه کردم. زندانی ها به شکل هرم هایی بر کف ساروجی روی هم افتاده بودند. قیافه شان آرام بود. صرف نظر از چشم هاشان که بازِ باز مانده بود انگار همگی خوابیده بودند. به ساعتم نگاه کردم: سه و ده دقیقه بود. رو کردم به اشمولده. گفتم: ـ کی درها را باز می کنید؟

ـ زمانش بسیار متغیر است. همه اش بسته گی دارد به درجه ی هوا. اگر مثل امروز هوا خشک باشد عملیات به قدر کافی سریع انجام می گیرد. اشمولده هم به نوبه ی خود از روزن شیشه یی به داخل نگاه کرد.

ـ تمام است.

ـ از کجا می فهمید؟

ـ از رنگ پوست: پریده گی رنگِ پوست صورت و صورتی رنگِ گونه ها.

ـ تا حالا دچار اشتباه هم شده اید؟

ـ اوائل کار، بله. پنجره ها را که باز می کردم بعضی هاشان جان می گرفتند. مجبور می شدیم از نو شروع کنیم.

ـ پنجره ها را برای چه باز می کنید؟

ـ برای این که هوا داخل بشود و زوندرکوماندو بتواند برود تو.

سیگاری روشن کردم و گفتم: ـ بعد چه می شود؟

ـ زوندر کوماندو جنازه ها را خارج می کند می برد پشت ساختمان. آن ها را بارِ کامیون می کند و کامیون می برد خالی شان می کند کنار گودال. یک دسته ی دیگر جنازه ها را کفِ گودال می چیند. باید با دقتِ خیلی زیاد چیده شوند که تا حد امکان جای کم تری بگیرند. ( با صدای خسته یی افزود: ) ـ چند وقتِ دیگر برای یک وجب زمین معطل می مانم. ( رو کرد به زتسلر و گفت: ) ـ میل دارید نگاه کنید؟

ـ زتسلر مردد ماند، چشم هایش به سرعت به چشم های من افتاد. بعد با صدای ضعیفی گفت:  ـ البته.

از روزنِ گرد نگاهی انداخت و داد زد:

ـ این ها که لُختند.

اشمولده با لحن بی قیدش گفت: ـ دستور داریم البسه شان را مصادره کنیم. ( و اضافه کرد: )  ـ اگر با لباس کلک شان را بکنیم، لُخت کردنشان کلی وقت می گیرد.

زتسلر از روزن نگاه می کرد. با دست راستش تاریکی می کرد که بهتر ببیند.

اشمولده گفت: ـ از آن گذشته، موقعی که راننده ها زیاد گاز بدهند این ها پیش از مرگ به حالت خفقان می افتند و رنج زیاد باعث می شود به خودشان خرابی کنند. اگر لباس تن شان باشد ضایع می شود.

زتسلر که همانطور صورتش را به روزن چسبانده بود گفت: ـ چه قیافه های آرامی دارند!

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

بخشی از رمانِ « مرگ کسب و کار من است » اثر روبر مرل

ـ به جز دکتر فوگل کسی را سراغ دارید که بتواند برای گرفتن عفو شما اقداماتی بکند؟

ـ ناین، هر دیرکتور. ( نخیر، جناب رئیس. به آلمانی )

از پشت سرم: ـ اطلاع دارید که، در موقعیت شما، عفو و بخشوده گی می تواند نصف مجازات را تقلیل بدهد؟ آن وقت عوض ده سال فقط پنج سال حبس می کشید.

ـ این را نمی دانستم هر دیرکتور.

ـ خب، حالا که دانستید جواب نامه اش را می دهید؟

ـ ناین، هر دیرکتور.

ـ علی هذا ترجیح می دهید پنج سال بیش تر حبس بکشید و وانمود نکنید که خود را به اختیار دکتر فوگل گذاشته اید؟

ـ یا، هر دیرکتور. ( بله، جناب رئیس. به آلمانی )

ـ برای چه؟

ـ این کار، معنیش فریب دادن است.

روبروی من. با حالتی جدی. خط کش رو به من و چشم های نافذش در چشم های من دوخته: ـ دکتر فوگل را به چشم یک دوست نگاه می کنید؟

ـ ناین، هر دیرکتور.

ـ برایش محبت و احترام قائلید؟

ـ مسلماً خیر، هر دیرکتور. ( و اضافه کردم: ) ـ با وجود این آدم بسیار با کلّه یی است.

ـ حالا ” آدم خیلی با کلّه” را بگذاریم کنار. ( و باز از سر گرفت: ) ـ لانگ، کُشتن دشمن وطن شرعاً مجاز است؟

ـ مسلماً، هر دیرکتور.

ـ دروغ به کارش زدن چی؟

ـ مسلماً ، هر دیرکتور.

ـ نامشروع ترین کلک ها چطور؟

ـ مسلماً، هر دیرکتور.

ـ و با وجود این میل ندارید به دکتر فوگل کلک بزنید؟

ـ ناین، هر دیرکتور.

ـ چرا؟

ـ این دو تا با هم فرق می کنند.

ـ چرا این دو تا با هم فرق می کنند؟

فکری کردم و گفتم: ـ چون اینجا فقط پای من در میان است.

با صدایی تیز و لحنی فاتحانه ” آه آه ” کرد. چشم هایش پشت عینک دوره طلا برق زد، خط کش را پرت کرد روی میز، بازوهایش را روی سینه به هم انداخت و حالتی سخت خوش و راضی به خود گرفت. گفت: ـ لانگ! شما آدم خطرناکی هستید.

سرنگهبان سربرگرداند و با حالتی جدی مرا برانداز کرد.

ـ و می دانید چرا آدم خطرناکی هستید؟

ـ ناین، هر دیرکتور.

ـ چون شرافتمندید.

عینک دوره طلایش برقی زد. پی حرفش را گرفت که: ـ آدم های شرافتمند همه از دم خطرناکند. فقط آدم های نادرست و دغل، مردم بی آزار و بی ضرری هستند. و علتش را می دانید، سرنگهبان؟

ـ ناین، هر دیرکتور.

ـ میل دارید بدانید، سرنگهبان؟

ـ البته، هر دیرکتور، که میل دارم بدانم.

ـ چون که مردم دغل نادرست فقط برای منافعشان دست به اقدام و عملی می زنند. به عبارت دیگر، اقدامات شان “حقیرانه” است.

     

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم