بخشی از کتاب « یک هفته در فرودگاه » اثر آلن دو باتن

به یاد رساله‌ی سنکا، فیلسوف رومی، افتادم به نام « در باب خشم » که در حمایت از امپراتور نرون نوشت و مشخصاً در دفاع از این نظریه‌اش که علت ریشه‌ای خشم، امید است. ما عصبانی هستیم چون بیش از حد خوش‌بین‌ایم و به اندازه‌ی کافی برای استیصال‌های ذاتی جهان آمادگی نداریم. مردی که هر بار کلیدهایش را گم می‌کند یا پروازش را در فرودگاه از دست می‌دهد فریاد می‌کِشد، اعتقاد تأثیرگذار اما بی‌ملاحظه و ساده‌لوحانه‌اش را به جهانی نشان می‌دهد که در آن کلیدها هیچ‌گاه سرگردان نمی‌شوند یا هواپیماهای سفرهای‌مان همیشه تضمین شده‌اند.

 

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

 

پی‌نوشت: آقای دوباتن نیازی به معرفی ندارد. پیش از این قسمت‌هایی از کتاب‌های دیگرِ او را آورده بودم؛ هنر سیر و سفر ( اینجا ) و ( اینجا )، تسلی‌بخشی‌های فلسفه ( اینجا )، ( اینجا )، ( اینجا ) و ( اینجا ). او فیلسوف است، روانپزشک است، جامعه‌شناس است، مردم‌شناس است، رند است، تاریخ‌دان است، ریزبین است و از همه مهم‌تر نویسنده‌ی ماهری‌ست. حیف که این کتاب، ترجمه‌ی خوبی ندارد. ترجمه‌اش کارِ مهرناز مصباح است که متنِ یک دست و روانی از آب در نیامده. حتی همین متنِ کوتاهی را که این‌جا آورده‌ام اگر بخوانید، متوجه می‌شوید ترجمه‌ی خوشگلی نشده. اما بهرحال دوباتن را نمی‌شود نخواند.

بخشی از کتاب « هنر سیر و سفر » اثر آلن دو باتن

فلوبر در بازگشت از مصر، کوشید تا فرضیه هویت ملی‌اش … را تشریح کند: (( در مورد قضیه موطن، یعنی تکه‌زمینی که بر نقشه‌ای قابل تشخیص است و با خطوط آبی یا قرمز از دیگر بخش‌ها جدا شده: نخیر. برای من موطنم جایی است که عاشقش باشم، یعنی مکانی که مرا به رویا می‌برد. که حالم را خوب می‌کند … )) (( من به همان اندازه مدرنم که کهن هستم، همان اندازه فرانسوی که چینی. و تصور کشور زادگاه، یا به عبارت دیگر اجبار زندگی در قطعه‌ای خاک که با رنگ آبی یا قرمز روی نقشه مشخص شده، و نفرت داشتن از آن تکه‌زمینی که سبز یا سیاه است، همیشه کوته ذهنی، و عمیقاً احمقانه آمده. من روحاً با هر موجود زنده‌ای برادرم، همان اندازه با زرافه و سوسمار که با انسان. ))

 

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

 

پی نوشت: پیش از این در بخش‌های قبلی « تک گویی درونی » ، از کتاب‌های بی‌نظیرِ دوباتن با آن ایده‌های شاهکارشان گفته بودم. « هنر سیر و سفر » هم یکی دیگر از آن کتاب‌های شاهکاری‌ست که دوباتن نوشته و به شدت درگیرکننده است. فقط باید خواند. آن‌هایی هم که مانند نگارنده، سرِ پر شورِ دیدنِ دنیا را دارند، حتماً باید جملاتِ کتاب را بو بکشند.

تکه‌ای که از کتاب انتخاب کرده‌ام، خودش گویای همه چیز است و چه کسی بهتر از فلوبر می‌تواند یک دغدغه‌ی ذهنی را به این خوبی تشریح کند؟ معتقدم میهن‌پرستی، حسی‌ست که از بچگی به شما القاء می‌کنند، به دلایلی که بماند حالا. همین‌جا خیلی شفاف بگویم که خوشبختانه در تمامِ طولِ زندگی‌ام، نه میهن‌پرست بوده‌ام و نه اهمیتی برای این قضیه قایل شده‌ام. ربطی هم به این‌که در کجا زندگی می‌کنم، ندارد. من اگر در آمریکا هم زندگی می‌کردم، مطمئناً هیچ‌وقت وطن‌پرست نمی‌شدم؛ نه یک وطن‌پرستِ میانه‌رو، نه یک شوونیسمِ دو آتشه؛ یعنی یک افراطیِ مُغرض، آن‌چنان که مثلاً در تلویزیونِ خودمان، این قضیه را در حد مهوعی می‌بینیم: جایی که با بَرنده شدنِ فلان تیمِ ورزشی ( و مخصوصاً تیم‌های ورزشی، به دلایلی کاملاً واضح ) آن‌قدر حرف از « افتخار و غرور و میهن » می‌زنند که واقعاً رقت‌انگیز است. و من هیچ‌وقت نفهمیده‌ام چرا باید با بُرد فلان تیم کُشتی و بهمان تیمِ فوتبال، رگِ گردنِ من متورم بشود و دچار « افتخار و غرور » شوم؟ خوشحالیِ آن‌ها، هیچ‌وقت خوشحالیِ من نبوده و نخواهد بود. اصلاً من اگر نخواهم یک عده‌ی دیگر که معلوم نیست که هستند و چه هستند، نماینده‌ی من باشند، چه کسی را باید ببینم؟ این شوونیسمِ جاهلانه، گاه به مرزِ نگاهِ نژادپرستانه‌ای می‌رسد که همه را پَست فرض می‌کند و خودش را بالا دستِ بقیه. تلویزیون در چنین نگاهِ مهوعی، پیشگام است و البته بعد از آن، اغلبِ مردمِ خودمان هستند که اعتقاد دارند: (( هنر نزد ایرانیان است و بس )) و این جمله‌ی به شدت جاهلانه و مضحک که: (( ایرانی‌ها باهوش‌ترین آدم‌های روی کُره‌ی زمینند ))!!! ما اگر فقط به اندازه‌ی نصفِ ادعاهایی که در همه‌ی زمینه‌ها داریم، تلاش‌مان را بیشتر می‌کردیم، قطعاً وضع‌مان بهتر می‌بود. تعصب، چشم‌ها که سهل است، دل‌ها را هم کور می‌کند.

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم