کوتاه درباره‌ی چند فیلم، شماره‌ی بیست و شش

کوتاه درباره‌ی چند فیلم، شماره‌ی بیست و شش

  • نام فیلم: مد مکس: جاده‌ی خشم (Mad Max: Fury Road )
  • کارگردان: جرج میلر

در آینده‌ای احتمالاً واقعی ( ! )، پیرمردی به نام جو، بر عده‌ای از مردمِ بینوا، به واسطه‌ی داشتن منابع آبی، خدایی می‌کند. وقتی یکی از اعضای گروه ارتش او، زنی به نام فیوریوسا، از دستوراتِ جو اطاعت نمی‌کند، جو و گروهش تصمیم به کشتنِ او می‌گیرند … نمی‌توانم انکار کنم که فیلم جذابی بود. دو ساعت، فقط تعقیب و گریز. نمی‌توانم انکار کنم که زحمت زیادی کشیده شده بود برای جلوه‌های بصری فیلم. خسته نباشند. اما خب نمی‌توانم هم این را انکار کنم که هیچ‌وقت از این فیلم‌های پر سر و صدا و مملو از جلوه‌های بصری و پُر ریخت و پاش خوشم نمی‌آمده. سردرد می‌گیرم. تمام وجودم به هم می‌ریزد. (بیشتر…)

کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی بیست و پنج

کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی بیست و پنج

  • نام فیلم: من دیه‌گو مارادونا هستم
  • کارگردان: بهرام توکلی

درگیری دو خانواده بر سرِ یک اتفاق کوچک بالا می‌گیرد و همه چیز به آشوب کشیده می‌شود. اما انگار این‌ها وقایعی‌ست که در ذهنِ دامادِ داستان‌نویسِ یکی از خانواده‌ها می‌گذرد … یک کمدی شلوغ و دیوانه‌وار و نفس‌بُر از فیلم‌سازی که انگار عمداً خودش را به چالش می‌کِشد، هجو می‌کند و به زمین می‌کوبد. یک داستان در داستانِ بامزه با طنزهای همزمانِ موقعیت و کلامی که زیاد هم نباید همه چیزش را جدی گرفت. پیشنهادِ خودِ فیلم است که زیاد چیزی را جدی نگیریم. وقتی فرهاد، به عنوان نویسنده‌ی داستان می‌گوید: (( من همیشه از این عمیق بودنِ بیش از حدم مورد اتهام بودم ))، انگار خودِ فیلم‌ساز است که دارد این جمله را می‌گوید. خلاصه همه چیز در مرز بین واقعیت و خیال و جفنگیات می‌گذرد و تمام می‌شود و کمی می‌خندیم دور هم. توکلی ثابت می‌کند اگر بخواهد می‌تواند کمدیِ سرحالی هم بسازد. همه‌ی فیلم‌سازان چنین قابلیتی ندارند، نمونه‌ی اخیرش « ایران برگر » جوزانی که فیلمی به شدت بی سر و ته و سخیف و ناجور از آب در آمده است؛ بعضی‌ها ذات‌شان کمدی‌ساز نیست! (بیشتر…)

کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی بیست و چهار

کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی بیست و چهار

  • نام فیلم: میان ستاره‌ای (Interstellar )
  • کارگردان: کریستوفر نولان

زمین دیگر قابلِ زندگی نیست و چند مهندس سابقِ ناسا با رهبری کوپر، به فضا می‌روند تا سیاره‌ی قابلِ سکونتِ دیگری پیدا کنند … کریستوفر نولان را یکی از نوابغ روزگار می‌دانم. آدمی با یک ذهنِ به شدت باز و انگار لایتناهی؛ عینِ همان کهکشان‌ها. هر چه را تصور کند ( و چه چیزهایی که تخیل نمی‌کند! ) به تصویر می‌کِشد و این چیزِ بزرگی‌ست. اما مشکل این‌جاست که من هیچ‌وقت نتوانسته‌ام با هیچ‌کدام از فیلم‌هایش، به غیر از « بی‌خوابی » کنار بیایم. می‌گویند نولان و برادرش سعی کرده‌اند، مفاهیم پیچیده‌ی علم فیزیک و نجوم را ساده کنند و به تصویر در بیاورند اما متأسفانه ظاهراً برای من هنوز هم به اندازه‌ی کافی ساده نشده بود! یک پروفسور فیزیک کوانتوم و یک ستاره‌شناس باید کنارم می‌نشستند و پیچیدگی‌های دیالوگ‌های شخصیت‌ها درباره‌ی مسائل فیزیکی و نجومی را توضیح می‌دادند! شاید هم تقصیرِ پیش فرضِ ذهنی‌ام بود که از اول به من هشدار می‌داد تو از این فیلمِ نولان هم خوشت نخواهد آمد!   (بیشتر…)

کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی بیست و دو

کوتاه درباره ی چند فیلم، شماره ی بیست و دو

  • نام فیلم: دختر گمشده (Gone Girl )
  • کارگردان: دیوید فینچر

یک روز صبح، نیک دان متوجه می شود همسرش، اِمی، از خانه بیرون رفته و ناپدید شده است. علایمی که بر جا مانده، نشان از قتلِ امی دارد. پلیس ها وارد پرونده می شوند و سرنخ ها را دنبال می کنند تا به امی یا احیاناً جسدش برسند. نیک مظنون اصلی ست و البته در این میان، رسانه ها و مردم هم او را قاتلِ همسرش می دانند … اول اخطار بدهم که این متن، داستان را لو می دهد. این را گفتم که بعداً کسانی که فیلم را ندیده اند و بی هوا متن را خوانده اند، به من بد و بیراه نثار نکنند! اثرِ جدیدِ فینچر، داستانِ پُر و پیمانی ست که دو نیمه دارد، نیمه ی اول، نیک در مظان اتهام است. او با آن لبخندهایی که کنارِ عکسِ همسرش، جلوی دوربینِ خبرنگارانِ تشنه ی خبر می زند، با آن بی خیالی هایش، انگار دارد می گوید او همسرش را کُشته. کاری می کند که به شدت به او مشکوک شویم. در این میان، فصولی از دفترِ خاطراتِ امی که با زبانِ خودش خوانده می شود هم موید این است که نیک، بی شک، امی را کشته و جایی گم و گورش کرده. اما این اتهام، در نیمه ی دومِ داستان، مسیر عوض می کند و وارد کانالِ دیگری می شویم که حالا امی، این امیِ شگفت انگیز در مرکزِ ماجرا قرار می گیرد و همه چیز زیرِ سرِ او نشان داده می شود. او از زنِ بیچاره ی گرفتارِ طفلکیِ نیمه ی اول، تبدیل به فم فتال بی رحمی می شود که برای یک انتقام از همسرِ خیانتکارش، دست به برنامه ریزی دقیقی می زند تا طی آن نیک قاتل جلوه داده شود. ناگهان از میانه است که داستانِ دیگری آغاز می شود. امی، روی ترسناکِ خود را نشانمان می دهد و در این کش و قوسِ زن و شوهری، رسانه ها نقش عمده ای بازی می کنند. نوکِ پیکانِ فیلم نامه نویس و البته فینچر به سمتِ رسانه هاست و نقش آن ها در خبرسازی های خاله زنکی و بی اساس و تبدیل کردنِ آدم های عادی به یک احمقِ تمام عیار. فینچر با کشتنِ فجیعِ نیل پاتریک هریس در نقشِ دزی، یکی از معشوقه های سابقِ امی، به دستِ خودِ امی، کنایه ی طنزآمیزی می زند به آنچه که حکومتِ تلویزیون در میانِ مردمانِ جهان به پا کرده است. (بیشتر…)

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم