بخشی از داستان « مربّای شیرین » اثر هوشنگ مرادی کرمانی

… باز شدن و باز نشدن درِ شیشه مربا به کلاس تاریخ هیچ ارتباطی ندارد. تاریخ از گذشته می‌گوید و باز نشدنِ درِ شیشه مربا مساله‌ای امروزی است.

 

پی نوشت: قبلاً درباره‌ی مرادی کرمانی نوشته بودم و بخشی از داستان « خمره »‌اش را آورده بودم ( اینجا ). داستانِ شیرینِ « مربای شیرین » هم از آن قصه‌های معروفِ مرادی کرمانی‌ست و یکی از بهترین‌هایش. لابد می‌پرسید آیا قسمتِ بهتری از این داستان وجود نداشت که آن را جدا کنم و بنویسم؟ جواب می‌دهم که نه! همین جمله‌ی کوتاه، اتفاقاً بهترین بخشِ « مربای شیرین » است. باید بخوانیدش تا متوجه منظورم بشوید. قضیه این است که باز شدن یا باز نشدنِ درِ شیشه‌ی مربا، اتفاقاً دقیقاً به تاریخ/تاریخِ ما ارتباط دارد. باز شدن یا باز نشدنش، اتفاقاً خودِ تاریخ است.

بخشی از رمان « دفتر بزرگ » اثر آگوتا کریستوف

مردی می‌گوید:

ـ تو خفه شو! زن‌ها تو جنگ هیچی ندیده‌اند.

زن می‌گوید:

ـ هیچی ندیده‌اند؟ الاغ! ما کلی کار و دلواپسی داریم: باید به بچه‌ها غذا بدهیم، از زخمی‌ها مراقبت کنیم. شما، جنگ که تمام می‌شود، همه‌تان یکهو قهرمان می‌شوید. مرده: قهرمان. زنده مانده: قهرمان. معلول: قهرمان. واسه همین است که شما مردها جنگ را اختراع کرده‌اید. این جنگ شماست. همین را می‌خواستید، خب انجامش بدهید، قهرمان‌های خرفت!

 

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

 

پی‌نوشت: این کتاب، اولین سه‌گانه ی کریستوف است. دو کتابِ دیگر به ترتیب « مدرک » و « دروغ سوم » نام دارند. لحنِ خانمِ کریستوف، لحنِ خاص و جذابی‌ست؛ بدونِ حاشیه، بدونِ زیاده‌گویی، مستقیم سرِ اصلِ مطلب. یک متنِ شسته و رفته و هنرمندانه با طنزی تلخ و گزنده. داستانِ کتاب درباره‌ی زندگی دو پسربچه‌ی دوقلو است که در شهر بزرگی متولد می‌شوند و به دلیل جنگ به شهر کوچکی پیش مادربزرگ خود می‌روند و با تمرین‌های سخت او بزرگ می‌شوند. هنوز دو کتابِ دیگر را نخوانده ام. اما به زودی سراغشان خواهم رفت. راستش داشتم فکر می‌کردم اگر زن‌ها در دنیا حکومت‌ها را در دست داشتند، شاید هیچ‌وقت جنگ‌ها درنمی‌گرفتند. لااقل نه به این وسعت و نه به این عمقی که امروز می‌بینیم.

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم