روزنوشت های سی اُمین جشنواره ی فیلم کوتاه تهران – قسمت آخر

روزنوشت های سی اُمین جشنواره ی فیلم کوتاه تهران – قسمت آخر

خب، جشنواره هم تمام شد. البته نمایش فیلم ها تمام شد و فردا در تالار وحدت، برنده ها مشخص می شوند. اما کدام برنده ها؟!!! چه آشی؟! چه کشکی؟! حالا دیگر با تمام قدرت می توانم بگویم، امسال ضعیف ترین دوره ی جشنواره از لحاظ کیفیت فیلم ها بود. تقریباً همه شاکی بودند. نصف فیلم ها که مستند بودند و اکثرشان هم درباره ی دفاع مقدس و جنگ. مستندهایی که فقط و فقط به درد تلویزیون می خوردند نه یک جشنواره ی مثلاً معتبر. نصف دیگرِ فیلم ها هم که نه فیلم نامه ای داشتند و نه حتی طرح خوبی. همه شان هم درباره ی آدم هایی افسرده، بی حال، مشکل دار، غمگین و دلزده از دنیا که معلوم نبود مرضشان چیست که اینگونه حالشان بد است. فیلم هایی که فقط می خواستند خیلی عمیق و فلسفی و قلمبه سلمبه باشند اما از آنجایی که چیزی پشتشان نبود، تنها ادابازیِ صِرف بودند و بس. بهرحال امروز هم توانستم چند فیلم ببینم که به شکل اجمالی، فقط چند تایی شان را معرفی می کنم:

جاده فرعی ( محمد نصیری، تهران ): دختر و پسر جوانی که نامزد هستند، با یک ماشین قراضه در جاده ی بیابانی مسافرت می کنند و خوش می گذرانند تا زمانی که ماشین به خاطر تمام شدن بنزین، وسط راه می ماند. مرد نمی تواند توجه راننده های گذری را برای گرفتن مقداری بنزین جلب کند. اما زن در اولین اقدام، موفق می شود ماشینی را نگه دارد. از آنجایی که راننده ی ماشین هم بنزین کم دارد، قرار می شود زن، همراه راننده به نزدیک ترین پمپ بنزین برود. می رود و مرد تنها می ماند. ساعت های زیادی می گذرد و کم کم شک مرد به اینکه شاید زن به او خیانت کرده، بیشتر می شود. تا اینکه بالاخره زن با مقداری بنزین برمی گردد اما ظاهراً حالِ خوشی ندارد. مرد هم مثل زن در فکر فرو رفته. آن ها دوباره در جاده حرکت می کنند اما اینبار با چند ساعت قبلشان خیلی فرق کرده اند. فیلم خوش ساخت است اما داستان درگیر کننده ای ندارد و پایانش هم خوب نیست.

تهران، خانی آباد، ۱۳۶۶ ( سید عماد حسینی، تهران ): یک نمای ثابت از محله ی خانی آباد که مردم را در حال زندگی و کار نشان می دهد و ناگهان با برخورد بمبی که از سوی هواپیمای عراقی ها رها می شود، همه چیز بهم می ریزد. فیلم در همان یک نما باقی می ماند و فضاسازیِ حرفه ای دارد. اما فقط همین!

سه دقیقه ( نرگس خرقانی، مشهد ): واژه ی شرم آور برای این فیلم کوتاه، واژه ی مناسبی ست. پسری که ظاهراً فیلم نامه نویس است، به دفتر فیلمسازی می رود تا فیلم نامه اش را ارائه کند. مدتی بعد، از دفتر بیرون می آید و از خانم منشی می پرسد که سطل آشغال کجاست؟ چون ناامید شده و می خواهد فیلم نامه اش را بیندازد در سطل! وقتی می رود خانم منشی از همان فیلم نامه برای پاک کردن چایی که روی میز ریخته، استفاده می کند! فیلم همین قدر احمقانه است و مخاطب خودش را هم احمق فرض کرده.

داستان لیلا ( مینا رحمتی، تهران ): مادر و دختری روستایی به تهران آمده اند و سراغ آدرسی را از یک مرد می گیرند. مرد آدرس را می دهد اما انگار دلش پیش دختر گیر کرده است. کمی بعد، دختر به شماره ای که مرد از خود به جا گذاشته زنگ می زند و می گوید شخص موردِ نظری که دنبالش بودند، نبوده و حالا آن ها می خواهند به ترمینال برگردند. مرد خودش را به ترمینال می رساند. آنجا معلوم می شود که مادر و دختر به تهران آمده اند تا دختر با مردی پیر اما ثروتمند ازدواج کند اما به دلیل مشکلی که پیش آمده، موضوع منتفی ست. حالا دختر به مرد می گوید که آیا او را می گیرد یا نه؟ مرد که زن دارد، مردد است و در افکار خودش سیر می کند که مادر و دختر سوار اتوبوس می شوند و می روند. می پرسید که چی؟ خب، من هم دنبال همین جواب هستم!

 

دوستی برای دوستم ( سرکوت محمدی، سنندج ): یک پسر عقب افتاده ی ذهنی، افتاده به جان تابلوی راهنمایی رانندگی که در آن عکس گاو رسم شده و معنایش این است که: (( محل عبور حیوانات اهلی )). چرا می خواهد تابلو را از جا بِکَنَد؟ چون می خواهد تابلو را بگذارد داخل طویله ای که گاوش را آنجا نگهداری می کند! باور بفرمایید موضوع همین بود!

معمای شخصی ( کاوه قهرمان، تهران ): از آن فیلم های حرص در آوری که آدم دلش می خواهد یقه ی کارگردان را بگیرد و دو تا لیچار بارش کند. زن و شوهری که معلوم نیست چه مرضشان است، با هم مشکل دارند و هی حرف های فلسفی به هم می زنند از عشق و علاقه و این حرف ها. فیلم هم سیاه و سفید است که مثلاً یعنی ما خیلی از سینما حالیمان است! هیچی به هیچی.

صبح روز بعد ( سید علی هاشمی، تهران ): پوسترهای تبلیغی فیلم را دیده بودم که نگار جواهریان در آن بازی کرده است. پیش خودم گفتم بهرحال وقتی یک بازیگر حرفه ای، تصمیم می گیرد فیلم کوتاهی بازی کند، « چیزی » باید این وسط وجود داشته باشد که توجه اش را جلب کرده. فیلم خوب شروع می شود و حس کنجکاوی مخاطب را برمی انگیزد. زنی که جواهریان نقشش را بازی می کند یک روز که از خانه بیرون می زند متوجه می شود هیچ کس او را نمی شناسد. دوستش، که در خیابان او را دیده، انگار غریبه ای دیده باشد، سوار ماشین او نمی شود. به نامزدش که زنگ می زند، او هم نمی شناسدش. آخر سر هم که به خانه ی مادرش می رود، مادر هم او را به جا نمی آورد و حتی به خانه راهش نمی دهد. زن، درمانده و متعجب از این موضوع، ماشینش را رها می کند و شروع می کند به قدم زدن. کنجکاو شدید که بدانید آخرش چه می شود؟ من هم کنجکاو بودم اما وقتی فیلم با قدم زدن زن تمام می شود، انگار آب سردی رویم ریخته اند. (( همین بود؟! تمام شد؟! خب نتیجه؟! )). متأسفانه نتیجه ای وجود ندارد. همان دردِ حرف های گنده و عمیق زدن، به این فیلم هم سرایت کرده بود. این وسط « چیزی » وجود نداشت.

بهرحال جشنواره ی امسال هم تمام شد. هر چند فیلم های خوبی ندیدم اما همیشه بعد از پایانِ جشنواره، وقتی می خواهم از سینما بزنم بیرون، دلم می گیرد. یک جور حس دلتنگی و دوری از محیط و فضایی که دوستش داری. فضایی که نیمی از زندگی ات را آنجا سپری کرده ای. دوست داری صبح تا شبت را آنجا، توی سالن سینما بگذرانی، آنجا غذا بخوری، آنجا بخوابی و حتی آنجا عاشق بشوی …

پی نوشت: بعد از مدت ها، تصمیم گرفته ام، دوباره با یک فیلم، در جشنواره ی سال بعد باشم. تا ببینیم چه پیش می آید.

film-kootah-tehran

۱۰ دیدگاه به “روزنوشت های سی اُمین جشنواره ی فیلم کوتاه تهران – قسمت آخر”

  1. نگین می‌گه:

    ایا هر سال جشنواره همین زمان برگزار میشود یا زمان ان متغیر است؟

  2. نگین می‌گه:

    در فیلم جاده فرعی ،این که “ماشین در جاده خراب شود و مرد نتواند ماشینی را نگه دارد اما زن سریع بتواند” عین سکانس معروفی است از فیلم یک شب اتفاق افتاد، فرانک کاپرا با بازی کلارک گیبل و کلودیت کلبرت .

    • damoon می‌گه:

      البته این یک صحنه ی کلیشه ای ( نه به معنای بدِ آن ) است که می تواند بازگوکننده ی تفاوت های زن و مرد باشد و در فیلم های زیادی هم اتفاق افتاده که مهم ترین و معروفترینش همین « یک شب اتفاق افتاد » است. زوج گیبل و کولبرت در این فیلم فوق العاده دوست داشتنی هستند.

  3. mojtaba می‌گه:

    سلام و خسته نباشید بابت این پست هاتون و امیدوارم حالتون بهتر شده باشه
    این چیزی که توی پی نوشت گقتید “دوباره”، یعنی تا به حال فیلم ساختید ؟ می شه لینکی بدید تا ببنیم .

    • damoon می‌گه:

      سلام و ممنون از شما. بله، سال های گذشته، چند کارِ کوتاه تجربی مرتکب شده ام که البته روی اینترنت قابل دسترسی نیستند. کارِ جدیدم اگر به سرانجام رسید، حتماً روی سایت قرار خواهم داد و اطلاع رسانی خواهم کرد.

  4. نرگس می‌گه:

    دوست عزیز فیلم سه دقیقه را که شرم آور توصیف کردید. در جشنواره های خارج از کشور بسیار مورد توجه قرار گرفته است.
    فیلمنامه این فیلم قبل از ساخت جایزه برده است و انتقادی است به شوراهای فیلمنامه که درک این انتقاد نیاز به چشم بصیرت دارد. که البته همه این بصیرت را ندارند!
    خیلی هم مهم نیست که نظر من را بگذارید. اما این درد بسیاری از فیلمسازان است که فیلم هایشان در شوراهای بی سواد فیلمنامه و گاهی هم سر عقده های شخصی رد می شود. این برای من هم پیش آمده است. یکی از این کارگردانان اسم و رسم دار سر یک عقده قدیمی چندین فیلمنامه من که بارها جایزه برده اند را در شورا رد کرده است!!! نمی دانم این شرم آور است یا فیلم من؟!

    • damoon می‌گه:

      من البته متوجه منظورتان نشدم که چه می خواستید بگویید. متوجه نشدم انتقاد شما به چیست و به کیست! تنها چیزی که متوجه شدم این است که ظاهراً فیلم، فیلم شما بوده که من آن را شرم آور توصیف کرده ام. اینکه می فرمایید در جشنواره های خارج از کشور مورد توجه قرار گرفته، به صرف اتکا به « جشنواره ی خارجی بودن » نمی شود گفت که فیلم شما کیفیت دارد. شرمنده ام که صریح حرف می زنم. ما جشنواره ی کن داریم، جشنواره ی مثلاً اسب آبی تانزانیا هم داریم! فرق زیاد است! فیلم شما حرف کهنه ای می زد و همان حرف کهنه را هم به بدترین شکل ممکن روایت می کرد. بدون خلاقیت و ظرافت. لطفاً عصبانی نشوید از دست من. با دقت بیشتر و صرف وقت بیشتر روی فیلم نامه تان، مطمئناً کارهای خوبی خواهید ساخت.

  5. نرگس می‌گه:

    می گویم فیلمنامه این فیلم در جشنواره هایی در ایران جایزه برده است و از نظر بسیاری از دوستان نقطه قوت این فیلم فیلمنامه اش است. توصیه می کنم نقدهای کارشناسانه تری داشته باشید. در جشنواره از تدوین این فیلم دوستان ایراد گرفتند که من کاملا ایرادهایشان را پذیرفتم. هر چند که زمانی که با حداقل ها فیلم می سازی نمی توانی تدوین گر درجه یک بیاوری!
    در ضمن این فیلم در جشنواره هایی در کانادا و آمریکا مورد توجه قرار گرفته است نه تانزانیا.
    من خودم سال ها منتقد فیلم بوده ام و شما به جای نقد بیشتر تحقیر می کنید!!! توصیه می کنم کارشناسانه تر نقد کنید.

    • damoon می‌گه:

      دوست عزیز، من مشکلم را با فیلم شما گفتم و قصدم به هیچ عنوان تحقیر کسی نبود و نیست. شاید کمی فقط زیادی رُک حرف زدم. دوباره می گویم: از نظر من، فیلم شما ایده ای کهنه و تکراری دارد و بسیار ساده انگارانه است. بحث تدوین و کارگردانی و این حرف ها، در درجه ی دوم اهمیت قرار دارند. دوستانی که به شما گفته اند نقطه ی قوت فیلم تان، فیلم نامه است، یا چیزی نمی دانسته اند یا صلاح شما را نمی خواسته اند. مطمئن باشید.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم