کوتاه، درباره ی چند فیلم، شماره ی چهارده

کوتاه، درباره ی چند فیلم، شماره ی چهارده

  • نام فیلم: آبی گرم ترین رنگ است (Blue Is the Warmest Color)
  • کارگردان: عبدالطیف کشیش

ادل دختری پریشان و آشفته است که در آشنایی با دختری مو آبی و زیبا به نام اِما، زندگی اش تغییر می کند و در طی رابطه ی عاطفی با او، کم کم به دیدگاه جدیدی می رسد … فیلمِ پر سر و صدای کشیش ( چه نام فامیلِ جالبی می شود در زبانِ ما! ) با بردن نخل طلای کن ۲۰۱۳، بیشتر هم سر و صدا به پا کرد. روایت طولانی زندگی دختری به نام ادل که عاشق دختر دیگری به نام اِما می شود و روابط پرشوری را با او تجربه می کند و در طی روندی پر فراز و نشیب، از او جدا می شود. فیلم آنچنان داستان پردازانه نیست و بیشتر سعی می کند روی جزئیاتِ رفتاری آدم هایش و احساسات آن ها تمرکز کند، به همین دلیل است که با سرسختی فراوان، همه چیز را نشان می دهد؛ از دیالوگ های گاه بی ربط و داستانک های مختلفِ بی کارکرد بگیرید تا صحنه های بی پرده و جزئی نگرانه ی جنسی. و نشان دادن جزئیات طوری طولانی می شود که آدم فکر می کند این فیلم اصولاً تدوین نشده است! با این حال، درک کردنِ احساسات و درونیاتِ ادل و اینکه از جانِ خود و بقیه چه می خواهد و همذات پنداری با او و عشق پرشوری که در سرش می افتد، برای من چندان کارِ آسانی نیست. نمی دانم، شاید اگر زن بودم، طور دیگری فکر می کردم اما در حال حاضر، اینطوری فکر می کنم!

  • نام فیلم: Runner Runner
  • کارگردان: برد فورمن

ریچی، برای در آوردن خرج تحصیل دانشگاهش، در سایت های قمار، شرط بندی می کند. او یک بار با شرط بستن روی تمام موجودی خود، همه چیز را می بازد اما بعداً متوجه می شود علت باخت او، تقلب در سایتی بوده که او عضویتش را داشته. این سایت توسط فردی به نام ایوان بلک اداره می شود که در کاستاریکا ساکن است. ریچی تصمیم می گیرد به کاستاریکا برود و ایوان بلک را ملاقات کند … راستش بعد از کلی فکر کردن، هنوزم گیجم که درباره ی این فیلم چه باید بگویم! البته این شک به خاطر قدرت فیلم نیست، بلکه به خاطر داستان گنگ و بیش از حد پخش و پلا و نامتمرکزش است. جدا از اینکه شخصیت ها به هیچ عنوان پرورده نمی شوند و همگی از جمله ریچی و ایوان بلک، کاملاً در سطح هستند، جزئیات داستان و گره افکنی و گره گشایی ها هم آنقدر نامفهومند که در آخر آدم را گیج باقی می گذارند. مثلاً ایوان، چرا پدر ریچی را گروگان گرفته؟ چگونه این کار را کرده و او را از آمریکا به کاستاریکا آورده؟ چرا پدر وقتی ریچی را در کاستاریکا می بیند، هیچ تعجب نمی کند؟ ماجرای شکنجه ی هررا این وسط چیست؟ چرا یکهو وسط داستان، هررا غیب می شود؟ ریچی چرا اینقدر شل کن، سفت کن در می آورد؟ یک بار می خواهد قید همکاری با بلک را بزند و برود، بعد پشیمان می شود، بعد دوباره می خواهد برود … این گنگی ها، فیلم را از نفس انداخته اما خب شاید یک بار دیدنش ضرر هم نداشته باشد. هر چند چیز خاصی هم در آن پیدا نخواهید کرد.

  • نام فیلم: جاسمین غمگین (Blue Jasmine)
  • کارگردان: وودی آلن

جاسمین که غرق در یک زندگی تجملاتی و پر زرق و برق بوده، بعد از فاش شدنِ کلاهبرداری همسر ثروتمندش، تمام ثروت و زندگی اش را از دست می دهد و به ناچار، نزدِ خواهرش، جینجر، که در شهری دیگر زندگی می کند، می آید تا کمی پیش او بماند اما اخلاق و رفتارِ متکبرانه و مغرورانه ی او، جینجر را کلافه می کند … اثر جدیدِ وودی آلنِ بامزه ی تلخِ شیرین، با بازی فوق العاده ی کیت بلانشت، که به تازگی هم به حق، جایزه ی بهترین بازیگر زن را از مراسم گلدن گلوب گرفت، حکایت تلخ وشیرین زندگی زنی ست که هر چند از اسب افتاده اما اصرار دارد به همه و حتی به خودش بقبولاند که از اصل نیفتاده است. حالا اینکه اصلاً از اول این « اصل »، تقلبی بوده یا نه، بحث دیگری ست. خودِ جاسمین، هر طور شده می خواهد به همه بقبولاند که او یک زنِ اصیل است، ثروتمند است و پر زرق و برق. اما او مغرور است و  خودخواه. وودی آلن با کنار هم قرار دادنِ حال و گذشته ی جاسمین، به خوبی نوع رفتارِ نامناسبِ او با اطرافیانش را نشانمان می دهد، مخصوصاً وقتی جینجر و نامزدش اوگی، به خانه ی آن ها می آیند، جاسمین طوری رفتار می کند که مشخص است زیاد از آمدنِ آن ها راضی نیست. او حتی اسمش را هم عوض کرده تا انگار بر شخصیتِ اصلی اش سرپوش بگذارد و خودش را طور دیگری به دیگران نشان بدهد. وودی آلن هنوز هم پرانرژی و بامزه است، گیرم با شاهکارهایش فاصله ی زیادی داشته باشد. ( یادداشت « رز ارغوانی قاهره »، « نیمه شب در پاریس »، « با یک غریبه ی بلند قد سبزه ملاقات خواهی کرد »، « زلیگ »، فیلم های دیگر وودی آلن در « سینمای خانگی من » )

  • نام فیلم: جک اس تقدیم می کند: پدربزرگ بد (Jackass Presents: Bad Grandpa)
  • کارگردان: جف ترمین

 ایروینگ، پیرمردی ست که قصد دارد نوه اش را به دست پدرش که در ایالتی دیگر زندگی می کند، برساند. این دو در طول مسیر دیوانه بازی های زیادی انجام می دهند … راستش این است که فرم کار، حسابی غافلگیرم کرد. اینکه کل داستان را با کنار هم چیدن لحظات دوربین مخفی روایت کنی، به نظرم ایده ی جالبی ست که این فیلم پیاده کرده ( یا شاید قبل این هم چنین ایده ای به کار رفته و من بی خبرم ). کل داستان، تشکیل شده از شوخی های دوربین مخفی با آدم های واقعی کوچه و خیابان، که به فراخور داستانِ هر چند نیم بندِ فیلم، کنار هم چیده شده اند. یعنی یک جورهایی، بازیگرانِ این فیلم، بدونِ اینکه خودشان خبر داشته باشند در فیلم بازی کرده اند! شوخی های اولیه ی داستان، بسیار عالی هستند، مثل شوخی ای که در کلیسا و بر سرِ جنازه ی همسرِ تازه فوت کرده ی ایروینگ شکل می گیرد. دیدن عکس العمل مردم، وقتی که جسدِ زن از داخل تابوت بیرون می افتد، فوق العاده است. اما هر چه به سمت انتها می رویم، شوخی ها بی مزه تر و کم اثرتر و در اکثر اوقات چنان زننده می شوند که حس بدی به آدم دست می دهد. به نظرم دیدنِ نیم ساعت اول فیلم کفایت می کند.

  • نام فیلم: زندگی خصوصی شرلوک هولمز (The Private Life of Sherlock Holmes)
  • کارگردان: بیلی وایلدر

 اینبار قرار است شرلوک هولمز از زاویه ی دیگری روایت شود. کارآگاه های خصوصیِ معروف دنیا، معمولاً آدم های گوشه گیری هستند و از آنجایی که همیشه درگیر پرونده های قتل و جنایت هستند و حتماً هم از این پرونده ها، چند تایی قاتل زن هم پیدا می شود، در نتیجه این کارآگاهان اصولاً آدم های بدبینی از آب در می آیند که ترجیح می دهند، تنها زندگی کنند. شرلوک هولمز هم از این قاعده مستثنا نیست. این مخلوق جاودان کونان دویل ( و البته از نظر من، مخلوق جاودان کونان دویل و جرمی برت، بازیگر نقش هولمز در سریال ) زیرِ دستان خبره ی وایلدر و همکار فیلم نامه نویسش آی.ای. ال دیاموند، تبدیل به موجودی می شود که اتفاقاً در دام زن ها هم گرفتار می شود اما همانطور که خودش هم از ابتدا می گوید هیچ اعتمادی به این موجودات ندارد و در نهایت هم حرفش درست از آب در می آید.

  • نام فیلم: سفرهای سالیوان (Sullivan’s Travels)
  • کارگردان: پرستون استرجس

جان لوید سالیوان، کارگردان ثروتمند و معروف سینما، تصمیم می گیرد برای هر چه باورپذیرتر شدن فیلمی که می خواهد درباره ی مشکلات و رنج های انسان های بدبخت بسازد، خودش در هئیت یک انسان فقیر، به میان مردم فرودست برود تا از نزدیک بتواند مشکلاتشان را درک کند … وقتی سالیوان، که به زندان افتاده، متوجه خنده های از ته دلِ زندانیانی می شود که پای تلویزیون نشسته اند و کارتونی معروف از والت دیسنی را می بینند، به این فکر می افتد که به جای پرداختن به رنج ها، چیزی که مردم خودشان به اندازه ی کافی در زندگی با آن روبرو هستند، به شادی ها بپردازد. نور امیدی که به دل آن زندانیان دست از دنیا شسته می تابد، سالیوان را به این عقیده می رساند که باید لبخند به لب مردم بیاورد. او به چنان ذلتی می افتد و چنان بلاهایی سرش می آید که طبیعتاً در ابتدای راه به آن فکر نمی کرد. حالا که در چاهی عمیق افتاده، وقتی می بیند رنج ها چقدر می توانند تلخ باشند، به این نتیجه می رسد که « خنده بر هر درد بی درمان دواست. »

  • نام فیلم: سوپ اردک (Duck Soup)
  • کارگردان: لئو مک کری

یک کمدی سوررئال و بی سر و ته از برادران مارکس. اینکه می گویم « بی سر و ته »، البته که صفتی منفی نیست. فیلم، عامدانه، سریع و آشفته و بی در و پیکر است. مثل همیشه، شوخی های اکثراً کلامی برادران، به خصوص گرچو مارکس، تکیه گاه اصلی پیش بردن داستان است. دیالوگ هایی ضربتی که بسیار سریع ادامه می شوند. دیالوگ هایی که پر از طنز و شوخی هستند و تا انتها بار فیلم را به دوش می کشند. داستان آنقدرها نقشی در فیلم ندارد و گفتم که این از روی عمد اتفاق افتاده.

  • نام فیلم: فرانکشتاین جوان (Young Frankenstein)
  • کارگردان: مل بروکس

یک طنز عالی دیگر از مل بروکس. بازخوانی طنازانه ی « فرانکنشتاین » مری شلی همراه با شوخی هایی فوق العاده که حسابی آدم را سر ذوق می آورد. باحال ترین شخصیت فیلم بازرس پلیس است با آن دست مصنوعی که وقتی می خواهد حرکتش بدهد، با دست سالمش آن را اینطرف آنطرف می برد و تکانش می دهد! سکانس های فوق العاده ای در طول فیلم شکل گرفته که نشان از نبوغ مل بروکس کهنه کار دارد. مثل سکانس دارت بازیِ بازرس با دکتر فرانکنستین ( نه فرانکشتاین! ) که در حین صحبت درباره ی مسئله ای مهم، کم کم رقابتشان برای پیروزی در مسابقه ای که چندان خودآگاهانه شکل نگرفته، بالا می گیرد و به جاهای جالبی هم می رسد.

  • نام فیلم: قضیه ی پارادین (The Paradine Case )
  • کارگردان: آلفرد هیچکاک

تونی کین، وکیلی ست که وکالت مادلنا پارادین، زنی زیبا را بر عهده می گیرد که گفته شده همسر کورش را مسموم کرده است. تونی که شیفته ی مادلنا شده، تمام تلاش خود را می کند تا زن را از مهلکه برهاند و رفتار او جوری ست که حتی همسرش هم متوجه عشق یک طرفه ی او به مادلنا می شود … یک فیلم هیچکاکی دیگر که نگاه ها در آن اهمیت بیشتری دارند تا ماجرای حل پرونده ی جنایی مرگ آقای پارادین. هیچکاک مثل همیشه، با دوربینش داستان را پیش می برد و این ناگفته ها و جرقه ی نگاه ها هستند که همه چیز را آشکار می کنند. زنی زیبا در معرض اتهام از آن المان های مورد علاقه ی هیچکاک است. زنی اثیری که مردها را مسخ می کند و به بند می کشدشان و درست در زمانی که مرد گیر افتاده و مسحور شده، ناگهان ناپدید می شود و عشقش به دیگری را علنی می کند. تونی کین به اقتضای عشق آتشینی که به مدلنا پیدا کرده سعی می کند او را نجات دهد و حتی قصد دارد شواهد را طوری کنار هم بچیند که به زن هیچ آسیبی نرسد اما حرف نهایی زن و عشقش به مردی که تونی محکومش کرده بود، آب پاکی را روی دستانش می ریزد و اینجاست که آن لانگ شات دادگاه از زاویه ی رو به پایینِ دوربین که تونی را نشان می دهد که تک و تنها و خسته در حال بیرون رفتن است، گویای همه چیز می شود. ( یادداشت فیلم های «بانو ناپدید می شود »، « مرد عوضی »، « شماره ی ۱۷ »، « سراشیب » و « م را به نشانه ی مرگ بگیر »، آثار دیگر هیچکاک در « سینمای خانگی من » )

  • نام فیلم: کالسکه شبح (The Phantom Carriage)
  • کارگردان: ویکتور شویستروم

دیوید هولم، مرد عیاش و بی اخلاقی ست که با همه بدرفتاری می کند. او درست دقایقی قبل از تحویل سال نو، در یک درگیری می میرد و بعد از جدا شدن روحش از جسم، متوجه می شود چقدر در زندگی با بقیه بدرفتاری کرده است، اما برای بازگشت خیلی دیر است … فیلم شویستروم، محصول سال ۱۹۲۱، داستانی اخلاقی دارد درباره ی اینکه ممکن است دیر متوجه بشویم که با بقیه خوب نبوده ایم. پس بهتر است قدرِ همه چیز را بدانیم و خوب باشیم. این چکیده ی پیام اخلاقی فیلم است. فیلم فیلمبرداری و جلوه های تصویری فوق العاده ای، البته نسبت به زمان ساختش، دارد که بسیار جالب توجه است. مثل برهم نمایی دو تصویر برای نشان دادن ارواح.

  • نام فیلم: کلاه طلایی (Casque d’Or )
  • کارگردان: ژاک بکر

 عشق بین جورج و ماری با وجود مرد ثروتمندِ شهر، فلیکس لکا دچار عواقب بدی می شود … مشکل من با داستان این است که به چه علت فلیکس برای گیر انداختنِ جورج، ریموند را به پلیس لو می دهد؟! خیلی غیرقابل باور است اگر اینگونه فرض کنیم که فلیکس بدین دلیل این کار را کرد تا جورج برود خود را جای ریموند معرفی کند. خب چرا از اول کاری نکرد که جورج مستقیم گیر بیفتد؟ ببخشید دیگر! اینجا باید حتماً فیلم را دیده باشید تا متوجه منظورم بشوید. فیلم آنقدرها جذاب نیست و عشق بین جورج و ماری هم زیادی رمانتیک جلوه می کند. با کارهای خوبِ بکر، فاصله ی زیادی دارد.

  • نام فیلم: مارماهی (The Eel )
  • کارگردان: شوهی ایمامورا

 یاماشیتا، از طریق نامه ای ناشناس، پی می برد همسرش به او خیانت می کند. یک شب او مچ همسرش را می گیرد و در نهایتِ خشم، او را می کشد و فوراً خودش را به پلیس معرفی می کند. او هشت سال به زندان می افتد و بعد از آزادی سعی می کند زندگی آرامی را دنبال کند … سکانس کشته شدن زن به دست یاماشیتا، از همان لحظاتی ست که ایمامورای فقید به آن علاقه داشت. پاشیده شدن خون رو لنز، فضای عینی و ذهنی اثر را در هم می ریزد و چیزی می شود بین خواب و بیداری. همچنان که یاماشیتا، بارها در تخیلاتِ خودش وارد آکواریوم مارماهی اش می شود و یا بارها با مارماهی حرف می زند. فیلم، داستان تغییر یاماشیتاست. مردی که بر سر جنونی آنی، همسرش را می کشد و حالا بعد از هشت سال، سعی می کند زندگی گذشته را فراموش کند و با آرامش به کارش بپردازد اما حضور بی موقع زنی دیگر، مجبورش می کند تا از لاک خود بیرون بیاید.

  • نام فیلم: نلسون نصفه (Half Nelson)
  • کارگردانان: رایان فلک ـ آنا بودن

دان، معلم آشفته و معتاد مدرسه، زندگی بهم ریخته و تنهایی را تجربه می کند. یک بار که در دستشویی مدرسه، در حال استعمال مواد مخدر است، حالش بد می شود و یکی از شاگردهایش که دختری سیاهپوست به نام دری است، او را در آن حال می بیند و کمکش می کند. دری نه تنها دان را لو نمی دهد بلکه کم کم رابطه ی بین آن ها صمیمی هم می شود …  اینکه دان در مدرسه دائم از تاریخ و تغییر ( تاریخ یعنی تغییر ) حرف می زند، در واقع به زندگی خودش ارجاع می دهد که باید تغییر کند. اینکه او با توجه به آموزه های بودایی ها، از این حرف می زند که انسان ها دائماً در حال تغییرند، در واقع انگار می خواهد خودش را قانع کند که باید تغییر کند. اما او به چیزی، کسی نیاز دارد که با فشار، این تغییر را به او اعمال کند و آن شخص دری، دختر نوجوان سیاهپوستِ مدرسه است که وقتی دان را در حال استعمال مواد در دستشویی می بیند، نه تنها لواَش نمی دهد، بلکه با او رفتار خوبی در پیش می گیرد و نتیجه ی این رفتار را در نمای پایانی به خوبی می بینیم. البته این تنها دان نیست که تغییر می کند، دری هم به نوبه ی خود، با تأثیر از آموزش های دان، انگار به خود می آید و تلاش می کند زندگی اش را عوض کند. اما به نظرم قسمت هایی که بچه ها رو به دوربین، درباره ی وقایع مهم تاریخی حرف می زنند و ما هم تصاویری مستند از این وقایع را می بینیم، اصرار بیخودی ست برای تفهیم کردنِ نکته ای که در خط اول ذکرش رفت.

 

یک دیدگاه به “کوتاه، درباره ی چند فیلم، شماره ی چهارده”

  1. جیحون می‌گه:

    در مورد فیلم “پدربزرگ بد”، به این نکته که شاید مورد توجه بوده خواستم اشاره کنم که بعد از مرگ Ryan Dunn ، یکی از بازیگرهای مستند “کله خراب” تو سال ۲۰۱۱، Johnny Knoxville یکی که نه، تنها شخصیتی که توی “کله خراب” ایفا می کرد رو تبدیل به فیلمی کرد که تنها راه بازسازی روح “کله خراب” بود. چون اعضای این مستند بعد از مرگ Dunn، تصمیم گرفته بودن که دیگه “کله خراب”ی نکنن و هنوز هم روی تصمیم خودشون هستن.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم