نگاهی به فیلم بابادوک The Babadook

نگاهی به فیلم بابادوک The Babadook

  • بازیگران: اسی دیویس ـ نوآح وایزمن ـ دانیل هنشال و …
  • نویسنده و کارگردان: جنیفر کِنت
  • ۹۳ دقیقه؛ محصول استرالیا؛ سال ۲۰۱۴
  • ستاره ها: ۳ از ۵

لولوی کتابِ مصور

 

خلاصه ی داستان: آملیا در نگهداریِ پسرِ کوچکش ساموئل که رفتارهای ناهنجاری از خود بروز می دهد، دچار مشکل شده است. ساموئل پسری ست به شدت عصبی که با بچه های دیگر با خشونت رفتار می کند و آزارشان می دهد. وقتی یک شب ساموئل اصرار می کند که آملیا کتابی به نام « بابادوک » را برایش بخواند، روح و روانِ آملیا، بیش از پیش بهم می ریزد …

 

یادداشت: فیلم از بروز رفتارهای نابهنجارِ ساموئل به دنیای جنون آورِ آملیا ختم می شود، از یک کتابِ مصورِ بچه گانه با یک لولوی ظاهراً خنده دار به فیلمی ترسناک می رسد که تلاشِ خود را کرده تا تأثیرگذار باشد، که تا حدودی هم هست، هر چند در انتها کمی به جن گیری های معمولِ فیلم های ترسناکِ هالیوودی نزدیک می شود و قاعده ی تر و تمیزِ لحظاتِ آغازینِ خود را به دستِ فراموشی می سپارد ( راستی ساموئلِ به آن کوچکی، چطور موفق شده مادرش را آنطور طناب پیچ کند؟! ). اما با این وجود، تا رسیدن به این لحظاتِ استرس زا، نم نم، ما را هم درگیرِ دنیای وهم آلودِ آملیا می کند. فیلم با کابوس آملیا آغاز می شود که در ماشینی واژگون شده نشسته و مردی کنارِ دستش است. در ادامه است که متوجه می شویم این کابوس، اتفاقی واقعی ست که کلیتِ زندگیِ این زن را تحت تأثیرِ خود قرار داده است: مرگِ همسر، که به دلیل تعجیل در رساندنِ آملیا به بیمارستان برای به دنیا آوردنِ ساموئل رخ داده، همزمان می شود با تولد ساموئل و این مرگ و سپس آن زندگی، چیزی ست که در زیرلایه ی فیلم، حضوری مستمر و مهم دارد؛ آملیا در مرگِ همسرش، خود را نه، بلکه ساموئل را مقصر می داند و اینگونه است که در این میان، بابادوک از یک موجودِ ترسناکِ معمولِ فیلم های ژانر وحشت به جنبه ی عقده گونه ی درونِ آملیا تغییرِ مفهوم می دهد: بلکه بی رحمانه باشد اما آملیا می خواهد از ساموئل انتقام بگیرد. ساموئلی که حتی تا آنجا پیش رفته که زندگی شهوانیِ آملیا را هم انگار به ورطه ی نابودی کشانده است؛ دقت کنید وقتی آملیا بعد از دیدنِ صحنه ی معاشقه ی یک فیلم، می خواهد از بارِ شهوانیِ بدنش کم کند، درست در اوجِ لذت، ساموئل با ورودِ نا به هنگامش، عیش او را منقص می کند. نگاهِ حسرت بارِ آملیا به زن و مردی در حالِ معاشقه در ماشین شان، موکد ناکامی آملیا و نصفه و نیمه ماندنِ لذات زندگی اش است؛ او در ناخودآگاهِ خود عامل همه ی بدبختی هایش را ساموئل می داند. حتی اگر دقت کنید در اوایل فیلم، وقتی که ساموئلِ کوچک می خواهد خود را به آملیا بچسباند، او چطور از پسرش فاصله می گیرد، خیلی روشن تر می توانیم به صحتِ این ادعا برسیم ( ضمن اینکه می توانیم در پس زمینه ی ذهنمان، ماجرای عقده ی اودیپِ فروید را هم داشته باشیم )، یا اگر خواسته باشیم جلوتر هم برویم می شود به صحنه ای اشاره کرد که طی آن ساموئل به زیرزمین می دود و آملیا که به دنبالش رفته، ناگهان در آنجا، با همسرِ مُرده اش مواجه می شود؛ انگار ساموئل به همسرِ آملیا تبدیل شده باشد، یعنی همان آرزویی که درناخودآگاه آملیا دوُر می زند. آملیا عاشقانه مرد را در آغوش می گیرد، هرچند این در آغوش گرفتن دیری نمی پاید و مرد به بابادوک تغییر چهره می دهد؛ انگار ذهنیتِ خراب و سیاه، اجازه ی ظهور و بروزِ عشق و محبت را نمی دهد. بابادوک ( همان ذهنیتِ سیاه و چرک ) هر طور شده می خواهد به جانِ آملیا نفوذ کند تا جانِ ساموئل را بگیرد. اما وقتی ساموئل با مهربانی دستی به گونه های مادرش می کِشد و به او کمک می کند تا خودش را در مقابل این شرِ درونی حفظ کند، بالاخره در سخت ترین مرحله ی جن گیری ( ؟! )، آملیا با خارج کردنِ چرکابه ی سیاهرنگی از دهانش به احساسِ عذاب آور و عقده گونه ی خود در رابطه با پسرش پایان می دهد؛ آملیا در انتها با پس دادنِ تمامِ آنچه در ذهن و جانش می گذشت بالاخره به آرامش می رسد.

فیلم با چیدنِ درستِ صحنه ها، پله پله ما را با جنونِ آملیا همقدم می کند و تلاش می کند با ایجاد موقعیت های اعصاب خردکن، آدم هایش را به آن انفجار اصلی برساند. مثلاً آملیا که می خواهد آرامش را به خودش برگرداند، به ساموئل پیشنهاد می دهد به رستورانِ مورد علاقه اش بروند. بلافاصله به صحنه ی رستوران می رویم اما در اینجا هم شلوغ کاریِ دو دختر بچه ی کوچک روی صندلیِ نزدیکِ صندلی این مادر و پسر، فضا را به شدت آشفته و عصبی نگه می دارد تا آن ها حتی یک لحظه هم روی آرامش را به خود نبینند.

اما سهم بازیگرانِ فیلم در موفقیت نسبی اش غیرقابل انکار است، مخصوصاً بازیگرِ کوچکِ فیلم با آن « مامان! مامان! » گفتن های عصبی اش واقعاً نابهنجار بودنِ شخصیتِ خود را به خوبی به نمایش می گذارد و از آن مهم تر لحظاتی ست که می ترسد و قرار است واکنش هایی از روی ترس بروز بدهد که به شدت قابل باور و طبیعی از آب در آمده است.

۲۲ دیدگاه به “نگاهی به فیلم بابادوک The Babadook”

  1. mohamad_r گفت:

    بازی آملیا نقطه قوتی بود. بخصوص وقتی تحت تاثیر بابادوک با پسرش برخورد میکرد
    فقط وقتی مادر شروع کرد به تسخیر شدن، فیلم خیلی کند شد.
    در مورد صحنه آخر کاش می نوشتی. خیلی بیربط بود و معنی نداشت.
    به نسبت نسخه های هالیوودی قابل تحمل بود. فیلم housebound از نیوزلند در ژانر ترسناک ـ کمدی هم از هالیوودیها بهتر بود.

    • damoon گفت:

      در موردِ صحنه ی آخر نوشته بودم؛ اینکه یاد گرفتنِ شعبده بازی از سوی پسر و اجرای آن برای مادر، چه معنایی در بافتِ قصه پیدا می کند ( اگر منظورتان از “صحنه ی آخر” همین باشد )، اما در لحظاتِ آخر تصمیم گرفتم حذفش کنم، به دلایلی.

  2. فراز گفت:

    نمی دونم به نظر من یک مقدار فیلم با خودش تعارف دارد…یعنی هم می خواد بگه این ذهنیت امیلیاست که مغشوشه و هم می خواد بابادوک رو به عنوان یک موجود تسخیر کننده معرفی کنه …. ..اگه توجه داشته باشید در یک جمع از امیلیا سوال میشه که شما نویسنده کتاب کودکان بودید……… نظر من اینکه از اینجا کار گردان به ما می خواد بفهمونه که کتاب بابادوک هم نویسنده اش همین امیلیاست و بعد کتاب به هم چسبیده میشه و چند صفحه جدید هم بهش اضافه میشه ولی در آخر بحث موجودیت به با بادوک دادن و اینکه امیلیا براش غذا می بره یک مقدار با پا پس زدن و و با دست پیش کشیدن و معلق بودن فیلم رو به ما نشون میده …….

  3. فراز گفت:

    درست است دودیدگاه می توان در رابطه با فیلم داشت داشت اگر بابادوک و اعمال و صداهای آن و رام شدنش در قسمت آخر فیلم توسط امیلیا را همه اینها را در ذهن امیلیا و فرزندش در نظر بگیریم و به عبارتی دیگر در واقع بابا دوک همون غول ناراحتیهای امیلیا و پسرش هست که در آخر رام می شود اگر اینجوری فکر کنیم من هم با شما هم عقیده می شوم ……ولی اگر تک تک قسمتهای فیلم را مانند فیلمهای ژاپنی که در آن روح خارج از ذهن کاراکترها و در زندگی آنها حضور فیزیکی دارد در نظر بگیریم قطعا اینجا به تناقضاتی در فیلم پی می برید

  4. mohamad_r گفت:

    در پیام قبلی منظورم همون کرم جمع کردن و غیره بود.
    دقیقا منظور من رو فراز به خوبی طرح کرد و خیلی خوب تحلیل کرد
    ضعف فیلم عمده همین بود
    ممنون

  5. میلاد گفت:

    آقا یکی لطف کنه به من بگه اون شعبده بازی یاد گرفتن نماد چی بود؟و چرا در انتها برای بابادوک کرم برد؟چرا یه چیز دیگه نبرد؟

    • damoon گفت:

      همزمان با اینکه پسر بالاخره حرفش را مبنی بر وجودِ یک موجودِ ترسناکِ تا پیش از این نادیدنی، به اثبات می رساند و مادر بابادوک را بالاخره می بیند، پسر هم می تواند بالاخره شعبده بازی را یاد بگیرد و چیزهایی را ظاهر کند که تا پیش از این نمی توانست؛ پسری که شیفته ی شعبده بازی و چیزهای خیالی بود، حالا انگار یاد گرفته « ظاهر » کند … این برداشتِ من بود. هر چند به نظرم این ایده، چندان در کلیتِ داستان جا نمی افتد و تنها « نمادی » گل درشت باقی می ماند که از کادرِ داستان بیرون می زند.
      اما درباره ی اینکه چرا کِرم می بَرَد؛ خب اگر مثلاً موش می بُرد، آنوقت شما نمی گفتید چرا موش بُرده و نه کِرم؟!!!

  6. gabriel mohammad گفت:

    سینمای جهان طی سالهای زیاددارای تحولاتی میشود.تحولاتی که اول سنگین بنظرمیرسندولی به مرورزمان این سبک یه نوع سبک مرجع میشوداین کارگردان جنیفرکنت باساختن این اثرتحولی به سبک های ژانروحشت میدهدتحولی که این زن استرالیایی میدهدبعدازدهه های تکراری ارژانروحشت لازم بودبرای سینمای جهان مخصوصاهالیوودکه ازسبک های تکراری مثل فیلم هایinsidiouse.استحظار.و……..استفاده میکردبیرون بیاد.<این فیلم نقدی تندداشت که هربیننده میتونست برای خودش ۱تعریف جداگانه داشته باشه ونیروی تخیل هرکس رابگونه ای که خودش برورش داده است رابرانگیزد.به این خاطرزاویه مجهول فیلم برای بینندگان فیلم راگم کرده است.وما ازاین بس باید منتظراثاری متحول درژانروحشت داشته باشیم.مابخاطر تحریک کردن سبک ژانروحشت بدست جنیفرکنت امتیاز۱۰ از۱۰میدیم.

  7. یه نفر گفت:

    می شه گفت بابا دوک تجسم تمام نیازها و ناکامی های این خانواده هست که بی محلی به این نیازها تنها اوضاع رو وخیم تر می کنه بلکه باید به این نیازها به گونه ای در خور ( نگه داشتن بابا دوک در زیرزمین) پاسخ داد و گرنه این نیاز ها از زیر زمین وجود انسان فوران می کنه و زندگی رو به مردگی و ترس تبدیل می کنه ….. البته اینو از نظرات برخی دوستان استنباط کردم که به نظرم بدک نیست …

  8. ارسلان هلاکوئی گفت:

    فیلم فوق العاده ای بود. لازم دونستم چند خط راجع به این فیلم بنویسم. از نظرات دوستان هم استفاده کردم.
    اول این که این فیلم یک فیلم کاملا سورئال با مفاهیم عمیق روانشناسانه بود. این فیلم به ظاهر ترسناک بود که سازندگان کاملا با برنامه این کار رو انجام داده بودند. در تمام فیلم های سورئال سعی میشه داستانی با ظاهر و باطن متفاوت عرضه بشه که شما با دیدن فیلم ظاهر قضیه رو ببینید ولی اصل داستان چیز دیگه ای است. به طور مثال در فیلمی مثل “جاده ماهلند” فراموشی شخصیت اصلی داستان یا در فیلم “دشمن” دو نفر با چهره ای یکسان به عنوان داستان ظاهری فیلم، نمایش داده شدند. در اینجا هم ما با موجودی به نام “بابادوک” به عنوان داستان ظاهری رو به رو هستیم.
    در واقع منظور از “بابادوک” در این فیلم هیولای (غول) درون شخصیت اصلی داستان است.
    در ابتدای فیلم ما یک صحنه می بینیم که زن از بالا روی تخت خواب می افتد و نشان دهنده در رویا سپری شدن برخی از مسائل فیلم هستیم و مانند سرنخی که در فیلم “جاده مالهلند” دیدیم، از اینجا هم می توان دریافت که با یک فیلم سورئال طرف هستیم. در ادامه می بینیم که شوهر این زن در روزی که فرزندشان به دنیا آمده، در اثر تصادف فوت شده است.
    در ادامه با رابطه بین این مادر و فرزند آشنا می شویم. از همان ابتدا مشخص است که این مادر یک حس تنفر نسبت به فرزند خود دارد و به او همچون یک مزاحم نگاه می کند. مادر این حس را دارد که فرزندش عامل فوت همسرش بوده است، حتی هیچ گاه در روز تولدش برای او جشنی نمی گیرد. جلوتر تنهایی زن و محروم بودن وی از رابطه جنسی را مشاهده می کنیم که همه این ها باعث بروز مشکلات روانی در او شده است.
    بخش زیادی از مدت زمان فیلم، صرف رویارویی با “بابادوک” می شود که ظاهر داستان است. در این مدت زمان، در موارد متعدد شاهد عدم تعادل روحی مادر هستیم و وی را فردی کاملا دمدمی مزاج می بینیم.
    در یک سکانس “بابادوک” می گوید: “هر چه بیشتر مرا نادیده بگیری، من قوی تر می شوم” نکته ای که اینجا می فهمیم این است که با نادیده گرفتن مشکلات روانی نمی توان بر آنها غلبه کرد. کاری که بسیاری از ما انجام می دهیم (با توجه به این روانشناسان معتقدند همه انسان ها دچار مشکلات روانی هستند و تنها در میزان این مشکلات با هم متفاوتند)
    اواخر فیلم مشاهده می کنیم که در یک سکانس که در زیرزمین است، مادر نقش بر زمین شده و فرزندش او را در آغوش گرفته و می گوید: “میدونم دوستم نداری، بابادوک بهت اجازه نمیده” از اینجا می توان دریافت که فرزند فهمیده که عاملی سبب شده که مادرش نسبت به او علاقه ای نداشته باشد و این عامل “بابادوک” (غول درون مادر) می باشد.
    در پایان می بینیم که مادر بر “بابادوک” غلبه می کند و او را در زیر زمین خانه (که اینجا زیرزمین استعاره از اعماق وجود انسان است) زندانی می کند. به وضوح مشخص است که انسان نمی تواند مشکلات روانی و هیولای درون خود را به طور کامل نابود کند، بلکه در صورت غلبه بر آن، تنها آن را در اعماق وجود خود محصور نگه دارد.
    مادر اکنون می داند که “بابادوک” وجود دارد. باور کرده که هیولای درونش وجود دارد. اکنون زمان این رسیده که این هیولا را رامِ خود کند. پس او را در زیرزمین حبس کرده و گهگاهی به او سر می زند تا یادش نرود که “بابادوک” وجود دارد.
    در انتهای فیلم مادر رو به آن دو مددکار اجنماعی می گوید: “به زمان نیاز داشتیم که یه سری مسائل رو حل کنیم” مشخص است که مادر با مشکلات خود کنار آمده و اکنون چهره ای بشاش دارد و شخصیتی کاملا پایدار پیدا کرده است.
    مهم ترین نکته داستان، باوری است که در مادر به وجود آمده که هیولای درون خود را بشناسد، زیرا تنها در این صورت است که می تواند آن را کنترل کند. پیام اصلی این داستان نیز “خود شناسی” است، که ما حقیقت وجود خود را درک کرده، شیطان درون خود را بشناسیم و آن را در زنجیر وجود خود قرار دهیم.

    • damoon گفت:

      البته این فیلم سوررئال نیست و ربطی هم به آن سبک ندارد. تعریف سوررئالیسم چیزِ دیگری ست. بهرحال ممنون.

      • ارسلان هلاکوئی گفت:

        با احترام به پاسخ شما، ولی تعریف سینمای سورئال رو میشه در ویکی پدیا هم پیدا کرد (اگه حتی شناختی از این سبک فیلم نداشته باشیم)
        با خوندن این تعاریف و مقایسه آنها با مضمون فیلم، به راحتی میشه سورئال بودن فیلم رو دریافت.

        این هم تکه هایی از نقد هایی که در سایت های معتبر بر این فیلم نوشته شده:

        In an age filled with loud screeching horror movies and gore-wielding gross-outs, along comes a welcome film like ‘The Babadook’ to return the genre to its surrealistic and psychological roots.

        highdefdigest.com

        ——-
        Who brought a children’s book called ‘Mister Babadook’, filled with … explicit the connections between dreams, surrealism and psychoanalysis.

        now-here-this.timeout.com

        با یک جستجوی مختصر، چیز های دیگه ای هم میتونین پیدا کنین در این زمینه.
        با تشکر 🙂

        • damoon گفت:

          دوست عزیز، سوررئالیسم در سینما، سبکِ خاصی ست با ویژگی های خاصِ خودش که مثلاً در سینمای بونوئل، حد اعلای آن را می بینیم و بعد شاید در سینمای لینچ. این یک « سبک » است با یک سری قوانین. شاهدی که شما از نقدهای خارجی آورده اید، تنها اشاره به این دارد که فیلم حال و هوایی سوررئالیستی دارد، نه اینکه یک فیلمِ به معنای واقعی سوررئال است، آنچنانکه مثلاً در « سگ آندلسی » بونوئل می بینیم. اینکه حال و هوایی سوررئالیستی داشته باشد با اینکه فیلم سوررئال باشد، خیلی فرق می کند. ضمن اینکه توصیه می کنم به خواندنِ ویکی پدیا بسنده نکنید که جز تعاریف اولیه و نابسنده، چیز دیگری دستتان را نمی گیرد.

  9. من حرفه ای گفت:

    سلام من با توجه ب نظراتی ک راجب این فیلم داده شد فیلم و نگاه کردم ولی هر چی فک کردم هیچ ترس یا قشنگی تو فیلم ندیدم فوق العاده چرت تو عمرم فیلم ب این چرتی ندیده بودم نه ترسناک بود نه هیجان انگیز بود نه موضوع جالبی داشت اصن فیلمشو دوس نداشتم فقط وقتمو تلف کردم ب اونایی ک این فیلمو ندیدن پیشنهاد میکنم ک اصلا نبینن خیییییییلییییییییییییی فیلم مسخره ایه!!!!!

    • من تا حرفه ای گفت:

      “راجب” بهش نمیخواد نظر بدی ای “من حرفه ای”. کلا ژانر وحشت همیشه برا من ژانر مزخرفی بوده؛فکر کنم تا حالا ۳ تا هم ندیدم.اما این فیلم کاملا فیلم متفاوتیه تو این ژانر. فیلم رو کاملا باید با دید روانشناسانه.

  10. سوگند گفت:

    باسلام و عرض ادب.فیلم رو تماشا کردم خیلی لذت بردم واقعا زیبا بود .هم ترسناک هم با معنی .فقط تعجب کردم به خاطر نظر یکی از دوستان که گفته بود فیلمش چرت بود . روچه حساب گفتن چرت بود خدامیدونه !!!!دوستان به توصیه اش گوش ندن حتما برن ببینن .ممنون

  11. بهار گفت:

    با سلام،در کل فیلم جالبی بود،،مطمئنم اکثر کسانی که انتقاد به مزخرف بودن فیلم داشتن ،نمیتونن منکر این حقیقت شوند که این فیلم تاآخر آنها را با خود کشانده و تا آخر اون رو دنبال کردن،که خود نشانه توانایی کارگردان در ایجاد جاذبه است،حداقل بصری،هر چند که در کنه فیلم نمایش زیبایی از بحث روانشناسی همانطور که شما و سایر دوستان اشاره کردند وجود دارد.

  12. حمیدرضا گفت:

    سلام
    من هم تا انتها فیلم رو دیدم و مجذوب آن شدم ولی چون داستان رو به صورت کلی نفهمیدم نمره ی خوبی هم به اون ندادم ولی با خوندن این متن و نظرات دوستان خیلی خوشحال شدم که همچین فیلمی رو دیدم و میتونم بگم شاید یکی از بهترین فیلم های عمرم بوده که اینقدر با مفهوم و موضوع عمیقی داستانش دنبال میشده . شاید مشکل بعضی ها مثل من متوجه نشدن موضوع اصلی فیلم باشه و الا بسیار زیبا بود .
    ممنون

  13. آتنا گفت:

    از نظر ساختارو فرم و همچنین کانسپت و محتوایی که فیلم قصد بیان کردن اون رو داشت فیلم تاثیرگذاری بود بعد از دیدن آثار متعدد فرمالیستی ،دیدن یک اثر که فرم و محتوا رو تا حد معقولی به تعادل میرسونه واقعا لذت بخشه.و در دقایق آخر فیلم بویژه وقتی زن به نیمه تاریک وجودش غذا میده(بشقابی از کرم) وبا بخشش و پذیرش دست از مقابله با گرگ سیاه درونش (بابادوک)برمیداره و با تسلط نسبی بر اون سعی میکنه به اون جا و مکان بده و حق حیات این بخش انکارناپذیر از وجود رو بپذیره ،شکی نکردم که بیشتر از فروید فیلمنامه تحت تاثیر تفکر یونگی نوشته شده.

  14. یاسر گفت:

    بچه از هیولایی که شب ها می بیند می ترسد و مادر می خواهد به بچه بگوید که ان وجود ندارد و بچه در نهایت با قرص ان را از یاد می برد و درمان می شود ولی هنوز ته وجودش از ان می ترسد.
    در قسمت دوم فیلم کارگردان جای بچه و مادر را عوض می کند تا ذهن کودک را برای ما شرح دهد. حالا مادر پریشان شده و کودک قرص خورده وضعیت عادی دارد. مادر هر بار که بابادوک را می بیند همانند روشی که برای کودک خود ارائه کرده بود را در پیش گرفته و می خواهد بابادوک را انکار کند.کودک برای مراقبت از ذهن پریشان مادر همانند روشی که خودش در پیش گرفته بود و سلاح می ساخت به مادر می قبولاند که بابادوک وجود دارد و با بستن دست پای مادر و کنترل مادری که وحشی شده به مادرش یاد می دهد که باید با بابادوک مقابله کند و ان را در بند کند و در نهایت نیز مادر بابادوک را در زیر زمین خانه اش حبس می کند.
    کودک که می بینند مادرش بابادوک را دیده و ان را قبول کرده و ان را اسیر کرده است به ارامش می رسد و استعدادش را به راه درست می اورد و مادر نیز با ارامش کودکش دوباره به ارامش می رسد.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم