نگاهی به فیلم شتاب برتر Premium Rush

نگاهی به فیلم شتاب برتر Premium Rush

  • بازیگران: جوزف گوردون لویت ـ مایکل شانون ـ دانیا رامیرز و …
  • فیلم نامه: دیوید کوئپ ـ جان کمپس
  • کارگردان: دیوید کوئپ
  • ۹۱ دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال ۲۰۱۲
  • ستاره ها: ۲/۵ از ۵

بایسیکل ران

خلاصه ی داستان: ویلی که یک پیک دوچرخه سوار است، مأمور می شود بسته ی مرموزی را به محله ی چینی ها برساند. او نمی داند در این بسته چیست اما یک پلیس فاسد نیویورکی، شدیداً دنبال پس گرفتنش است. ویلی که ناخواسته وارد بازی شده، دیوانه وار در خیابان ها رکاب می زند تا به مقصد برسد …

یادداشت: هر وقت نام دیوید کوئپ به عنوان فیلم نامه نویس در تیتراژی می آمد، حتماً آن فیلم را با دقت بیشتری می دیدم چون می دانستم کوئپ نویسنده ی ماهری ست. سال ها پیش، او برای من نویسنده ای بود که دوست داشتم کارهایش را دنبال کنم. “پارک ژوراسیک”، “اتاق وحشت”، “مأموریت غیرممکن” و ده ها فیلم نامه ی دیگر را نوشته بود و ثابت کرده بود فیلم نامه نویس باذوقی ست. مخصوصاً هم که نامش با فیلم نامه هایی مثل “راه کارلیتو” و “چشمان مار”، برایم تداعی کننده ی برایان دی پالما بود و این باعث می شد همیشه در ذهنم بماند. بعدش هم که اولین فیلمی که از او دیدم، “پنجره ی مخفی” بود که آن موقع ها، خیلی دوستش داشتم. فضای خاص و جمع و جور کارهای کوئپ را داشت و همان تمی که من بهش علاقه داشتم. البته الان سالهاست که دوباره “پنجره مخفی” را ندیده ام و جزئیاتش را به یاد ندارم اما آن موقع، حس و حال خوبی به من می داد و دوستش داشتم. بهرحال حالا دوباره بعد از سال ها، با فیلم جدیدش بازگشته تا داستان دیگری را تعریف کند. مطمئناً از همان لحظات اولِ فیلم، با ریتم تند، رکاب زدن های بی امانِ ویلی و انرژی خالصی که در نماهای فیلم وجود دارد، حسابی سرِ کیف خواهید آمد. لحظاتی که ویلی تخمین می زند از کدام مسیر باید عبور کند تا دچار سانحه نشود، یکی از قسمت های بامزه و انرژی بخش فیلم است. در اینجا، سرعت حرف اول را می زند و همه چیز خیلی سریع پیش می رود. ایده ی پیک های دوچرخه سوار، امکان خوبی به کوئپ و یارانش داده که کلی تعقیب و گریزِ جذاب و نفسگیر را روی پرده بیاورند و تماشاگر را حسابی ذوق زده بکنند. داستان فیلم کلاً در سه چهار ساعت اتفاق می افتد و گهگاه فلاش بک هایی زده می شود تا کم کم ماجرا برایمان روشن شود. فیلم نامه به شکلی کاملاً امتحان پس داده و کلاسیک نوشته شده؛ یک آدمِ خوب که ویلی ست و می خواهد هر طور شده، مأموریتش را انجام بدهد. یک آدمِ بد که پلیس فاسدِ نیویورکی ست و یک سری آدم حاشیه ای که هر کدام به فراخور داستان در مسیر روایت قرار می گیرند، از دوست دختر ویلی که ظاهراً خرده حسابی با او دارد اما در پایان، سر به راه می شود و عشقش به ویلی افزایش می یابد تا پلیسِ دوچرخه سواری که می خواهد به خاطرِ سرعت غیرمجاز، ویلی را دستگیر کند و وجود او در داستان فراهم کننده ی تعقیب و گریزهای دیگری ست که باعث جذابتر شدن فیلم می شود و تا رقیب عشقی ویلی، که او هم در جایی از ماجرا، مداخله می کند و یک نیمچه داستانی بوجود می آورد. این آدم ها طوری در داستان کاشته شده اند تا به همان اندازه که تعقیب و گریز در فیلم بوجود بیاورند، نتیجه گیری داستان را هم رقم بزنند. ویلی درس و دانشگاه و کار رسمی و پشت میز نشینی را رها کرده و رفته به دنبال کاری که هم هیجان دارد و هم به اندازه ی کافی خطر مرگ. او آنقدر عاشق این هیجان است که حتی دوچرخه اش را بدون ترمز درست کرده و به دوست دخترش هم تأکید می کند که ترمز دوچرخه اش را دور بیندازد، اتفاقی که در میانه ی فیلم می افتد و دختر هم مثل ویلی، دوچرخه ی بدون ترمز را تجربه می کند. اما با این وجود و با توجه به تلاشی که نویسندگان کرده اند، تغییر محسوسی در شخصیت های داستان، به خصوص ویلی، به عنوان شخصیت اول فیلم، چه در ابتدای اثر و چه در انتهای آن نمی بینیم که قابل بحث کردن باشد. ویلیِ اول داستان، همانی ست که در پایان داستان بود، همچنان که دوست دخترش هم همان است و همچنانکه رقیب عشقی ویلی هم همانی ست که در ابتدای داستان بود. اینگونه است که آدم ها هم مثل خطِ داستانیِ فیلم، خیلی سهل انگارانه پرداخت شده اند و چیز خاصی از آنها نمی بینیم که بخواهیم جدی بگیریمشان که در نتیجه ی آن، نمی شود فیلم را هم چندان جدی گرفت. پس به جای فکر کردن، حسابی از لحظات نفسگیرِ تعقیب و گریز لذت ببرید. در پایان، نکته ی دیگری هم هست که باید به آن اشاره کنم؛ واقیعتش را بخواهید اصلاً اهلِ چسباندن تفاسیر و تأویل های عجیب و غریب به داستان یک فیلم نیستم. یعنی خوشم نمی آید یک مفهومی را به داستان “اضافه” کنم و به نتیجه گیری برسم. اما در “پاداش سرعت”، موضوع واضح تر از آن است که بخواهم به خودم فشار بیاورم. قضیه برمی گردد به گره اصلی داستان؛ ماجرای آن پاکت نامه که یک جورهایی مک گافینِ داستان است و  همه ی بزن و بکوب ها، بر سر آن است. دختر چینی با دادن این پاکت به یک سری آدم مشکوک در   محله ی چینی ها، که بالاخره هم نمی فهمیم چه کسانی هستند و چه می کنند ، می تواند پسر کوچکش را از چین به آمریکا بیاورد. این گره اصلی به شکلی بسیار زیرکانه، به محقق شدن “رویای آمریکایی” اشاره دارد. پسر کوچک باید از شرق دور، که در فیلم، بارانی و تیره و تار ترسیم شده، به آمریکا بیاید تا زندگی خوبی در انتظارش باشد. هر چند که فیلم نامه نویسان با شخصیتِ منفیِ پلیس نیویورکی شان یک جورهایی خواسته اند این نکته را کم رنگ کنند و به قول معروف تعادل بوجود بیاورند اما باز هم این حرف، بسیار واضح از کادر بیرون زده است.

  زندگیِ بدونِ ترمز ...

زندگیِ بدونِ ترمز …

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم