نگاهی به فیلم من یک سایبرگ هستم اما مهم نیست I’m a Cyborg, But That’s OK

نگاهی به فیلم من یک سایبرگ هستم اما مهم نیست I’m a Cyborg, But That’s OK

  • بازیگران: سو جئونگ لیم ـ  رین و …
  • نویسندگان: پارک چان ووک ـ سئو گیونگ جیونگ
  • کارگردان: پارک چان ووک
  • ۱۰۵ دقیقه؛ محصول کره جنوبی؛ سال ۲۰۰۶
  • ستاره ها: ۳/۵ از ۵

انتقامِ ۴ 

خلاصه  ی داستان: یانگ گون، دختر جوانی که فکر می کند یک آدم آهنی ست، به تیمارستان منتقل می شود. از آنجایی که می ترسد غذا، سیستم درونی بدنش را مختل کند، از خوردن سر باز می زند. او اعتقاد دارد می تواند با انرژی باطری، به حیاتش ادامه دهد. پارک ایل سون، جوان دیگری که در همان تیمارستان بستری ست، سعی می کند کاری کند تا یانگ گون را ترغیب به خوردن نماید …

یادداشت: پارک چان ووک انگار بعد از ساختن سه گانه هایش درباره ی انتقام، اینجا به خودش استراحتی داده و سعی کرده فضای جدیدی را تجربه کند. البته اینجا هم بحث، بحث انتقام است؛ یانگ وون می خواهد از تمام دکترها و پرستارها انتقام بگیرد چون وقتی بچه بود، دکترها، مادربزرگش را به تیمارستان برده بودند و او تنها مانده بود. اما از آنجایی که ساختمان اثر بروی مضمون انتقام گیری بنا نشده و مسیر دیگری را طی می کند و به نتیجه ای سرتاسر متفاوت می رسد، هیچ سنخیتی با سه گانه های معروفش ندارد. درست عین دیوید لینچ که ناگهان می آید و فیلمی سراسر متفاوت می سازد مثل “داستان سرراست”. از سوی دیگر، لحن کار و نگاه کارگردان کمدی ست ( هر چند که در کارهای جدی او هم، طنزی گروتسک، تلخ و گاه رعشه آور همیشه وجود دارد ) و داستان اکثراً در فضای تیمارستان می گذرد و سر و کارمان با تعدادی دیوانه است که انواع و اقسام بیماری های روانی را دارند، بهرحال با آثار پیشین او تفاوتی جزئی دارد. آثار پیشینی که باعث شهرت پارک چان ووک در سطح سینمای جهان شدند. در اینجا هم البته با همان فضاهای گروتسک، فانتزی و گاه سوررئال مواجهیم و البته ایده هایی بصری که چان ووک استادش است و در اینجا هم می توانیم نمونه هایش را زیاد ببینیم. مثل وقتی که یانگ گون، در خیال خودش، مثل یک ربات آدم کش، از نوک انگشت هایش، مسلسل وار، تیراندازی می کند و تمام دکترهای تیمارستان را از بین می برد. البته ایده های جذاب داستانی هم کم نیستند. مثل فکری که به سر ایل سون می زند تا یانگ گون را ترغیب به خوردن غذا بکند.

یانگ گون به دنبال هدف وجودی خودش است. او در دوران بچگی و زمانی که مادربزرگ نیمه دیوانه اش را به تیمارستان می بردند، به شکل نصفه و نیمه از زبان او می شنود که دارد می گوید هدف وجودی تو … اما جمله ناتمام می ماند. او تمام عمرش دغدغه ی این را داشته که مادربزرگ، در آن روز تلخ، چه گفته. در پایان فیلم است که با آن نمای زیبا، متوجه می شویم انگار واقعاً هم مهم نبوده که مادربزرگ چه گفته. مهم این است که این دونفر، یعنی یان گون و پارک ایل سون با درک متقابلی که نسبت به هم پیدا کرده اند، به یکدیگر می رسند. در نتیجه عشق است که حرف اول را می زند. هدف وجودی یانگ گون کاملاً مشخص است. حالا مهم نیست او واقعاً یک ربات باشد و یا یک انسان. موردی که کارگردان هیچ گاه به قطعیت برایمان روشن نمی کند.

 نیروی عشق ...

نیروی عشق …

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم