نگاهی به فیلم همه ی چیزهای خوب All Good Things

نگاهی به فیلم همه ی چیزهای خوب All Good Things

  • بازیگران: رایان گسلینگ ـ کریستین دانست ـ لی لی ریب
  • فیلم نامه: مارکوس هینچی ـ مارک اسمرلینگ
  • کارگردان: اندرو جارکی
  • ۱۰۱ دقیقه؛ محصول آمریکا، سال ۲۰۱۰
  • ستاره ها: ۲/۵ از ۵

چه کسی کیتی را کشت؟!

خلاصه ی داستان: دیوید که پدرش مرد ثروتمندی ست با دختری به نام کیتی آشنا می شود و به رغم مخالفت پدر که اعتقاد دارد، کیتی از جنس آنها نیست، با او ازدواج می کند. زندگی خوب و خوش پیش می رود تا اینکه کم کم دیوید رفتارهای غیرعادی ای از خودش بروز می دهد …

یادداشت: فیلم خیلی خوب و امیدوارکننده جلو می رود و البته این بدین معنی نیست که در ادامه اش ناامیدکننده می شود و غیرقابل دیدن. عرض می کنم؛ اولین برخورد دیوید و کیتی با یک کات هوشمندانه همراه است. دیوید به عنوان لوله کش آمده خانه ی کیتی تا لوله ی آب را درست کند. کمی حرف می زنند و لبخندهایی رد و بدل می شود و بعد دیوید می گوید که قرار است به یک مهمانی برود. صحنه قطع می شود به مهمانی در حالی که کیتی دست در دست دیوید دیده می شود. این کات فوق العاده، هم باعث می شود کلی دیالوگ تکراری و بی مورد و شاید طولانی را نشنویم و یکراست برویم سر اصل مطلب و هم باعث ایجاد روندی می شود که تا پایان فیلم ادامه پیدا می کند. روندی که مبنایش اکثراً برش هایی ست که زمان داستان را به تندی جلو می برند و به پَرش شبیه هستند و ریتمی به کار می بخشند که بیننده را خسته نمی کند. اما اگر قرار باشد نگاهی کوتاه به روایت فیلم بیندازیم با چند دست انداز برخورد می کنیم. واقعیتش این است که من دقیقاً متوجه نشدم بالاخره مشکل دیوید چیست و آیا اصلاً مشکلی دارد یا نه! پس زمینه ای از بچگی دیوید می شنویم و آن اینکه پرت شدن مادرش از پشت بام و مرگ او را به چشم دیده. آیا او به همین خاطر دچار مشکل روانی شده؟ آیا اصلاً او مشکل روانی دارد؟! اگر جواب مثبت است، بالاخره او چرا دچار جنون و دیوانگی ست. پس زمینه ای که فیلم به ما می دهد اصلاً کفایت نمی کند. جدا از این، به نظر می رسد قرار بوده روایت در لفافه گفته شود تا به این شکل ابهامات بیشتر شود و به قول معروف بیننده بیشتر در فکر فرو برود. اما مشکل اینجاست که این کار بیش از حد انجام گرفته و نتیجه اش این شده که به کلیت اثر لطمه ای جدی وارد گشته. نویسندگان آنقدر خواسته اند در لفافه حرف بزنند که حتی همان دو سه باری که دیوید به جان کیتی می افتد را هم نمی بینیم و تنها اثر ضرباتی که دیوید به کیتی وارد کرده و یا ترس کیتی از روبرو شدن با دیوید را می بینیم. از طرف دیگر در یکی دو جا در اوایل فیلم دیوید با خودش حرف می زند و نمی دانم چگونه باید از این چیزها به این نتیجه ی نهایی رسید و گفت که دیوید مشکل دارد. اگر بازی خوب گسلینگ که تازگی ها دارد به جایگاه واقعی خودش در سینما می رسد، نبود، معلوم نبود شخصیت دیوید چه می شد؛ شاید چیزی مبهم تر از آب در می آمد. ضمن اینکه مواردی مثل دبورا، دوست قدیمی دیوید که در فلاش بک هایی خودش را جای کیتی جا زده و انگار قرار است اینطور نشان داده شود که در قتل کیتی ( اگر قتلی در کار باشد ) دست داشته و همچنین آن پیرمردی که با دیوید در هیبت جدیدش آشنا می شود و ظاهراً هم آدمکش از آب در می آید، کاملاً مبهم و ناکارآمد باقی می مانند. مسئله اینجاست که فیلم کاملاً می خواهد نشان بدهد که همه ی این کارها زیر سر دیوید است ولی معلوم نیست چرا اینقدر در لفافه حرف می زند!

    مبهم ...

مبهم …

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم