نگاهی به فیلم سرزمین یخ زده The Frozen Ground

نگاهی به فیلم سرزمین یخ زده The Frozen Ground

  • بازیگران: نیکلاس کیج ـ جان کیوزاک ـ ونسا هادجنز و …
  • نویسنده و کارگردان: اسکات واکر
  • ۱۰۵ دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال ۲۰۱۳
  • ستاره ها: ۱ از ۵

آلاسکا

خلاصه ی داستان: گروهبان جیک هالکوم، برای دستگیری و جمع کردن مدرک جرم از یک قاتل سریالی، شدیداً به تکاپو می افتد. این در حالیست که سیندی پاولسون، تنها قربانی قاتل است که توانسته از دست او فرار کند …

یادداشت: اولین فیلمِ بلند اسکات واکر جوان، قرار بوده یک تریلر جنایی با حال و هوایی خوفناک باشد که از روی پرونده ای واقعی الهام گرفته شده و داستان یک قاتل زنجیره ای ست که زن های خیابانی را سر به نیست می کند. استفاده از واژه ی ” قرار بوده “، تقریباً موضع نگارنده را در برابر این فیلم مشخص می کند. فیلمی که از هیچ کدام از نکته های بالقوه اش استفاده نمی کند،فیلم نامه ای دارد که روی سطح حرکت می کند و کارگردانی ای که کمی هیجان زده به نظر می رسد. بهترین قسمت برای شروع این یادداشت، پرداختن به مکان وقوع داستان است که با توجه به نام فیلم، از اهمیتی دو چندان هم خبر می دهد. سرزمین آلاسکا، با آن هوای همیشه برفی، زمین همیشه سفیدپوش، چشم اندازهایی زیبا و بکر و انگار بی نهایت، به قول معروف « جان می دهد » برای تعریف یک داستان جذاب جنایی؛ وقتی این فضا، خودش تبدیل می شود به شخصیتی مخوف، که آدم های داستان را در برگرفته و در داستان تأثیرگذار شده، آنوقت است که سرمای استخوان سوزِ محیط، به بیننده ی جدا از آن فضا هم منتقل می شود.  نمونه ی موفقش می تواند « بی خوابی » کریستوفر نولان باشد که آن فیلم هم در سرزمین آلاسکا می گذشت و این سرزمین خودش تبدیل شده بود به ضدقهرمانی که در برابر قهرمان داستان قد علم کرده بود و نمی گذاشت لحظه ای چشم بر هم بگذارد. در آنجا، محیط، جزوی از داستان محسوب می شد و شدیداً هم تأثیرگذار بود. اما در « سرزمین یخ زده »، کارگردانِ جوان، تنها به اینکه در واقعیت، محل وقوع حوادث آلاسکا بوده، اکتفا کرده و تقریباً هیچ زحمتی به خرج نداده تا هویتی برای این مکان بسازد. که اگر می ساخت، لااقل حال و هوای جنایی داستان را می توانستیم راحت تر باور کنیم و شاید از قساوت های قاتل فیلم بترسیم. اما ماجرا فقط به همین جا ختم نمی شود. فیلم نامه نقطه ی ضعف اصلی داستان است. بر طبق قواعد ژانر، یک پلیس که جیک هالکوم باشد در برابر یک قاتل روانی که رابرت هنسون باشد، قرار گرفته. تقابل پلیس و قاتل در چنین ژانرهایی، صرفاً تقابل قهرمان و ضدقهرمان نیست، بلکه در نگاهی معناگرایانه، این رویارویی، می تواند نشاندهنده ی دو وجهی بودنِ آدم ها باشد. مثل پلیس و قاتلِ « بی خوابی » کریستوفر نولان؛ این دو شخصیت، گاه آنقدر به هم نزدیک می شوند که انگار در هم مستحیل شده اند و انگار یک روحند در دو بدن؛ همچنان که پلیس « بی خوابی » رو به قاتل فیلم می گوید: (( تو برای من معما نیستی، همونطور که مستراح واسه لوله کشا معما نیست. )). اینطوری ست که تقابل این دو، وجهی جهان شمول تر به خود می گیرد. اما در « سرزمین یخ زده » چه اتفاقی می افتد؟ آیا اصلاً شخصیت ها شکل و شمایل کاملی دارند تا بخواهیم در مرحله ی بعدی، تعابیر و تفاسیر را به قواره شان سنجاق کنیم؟ پلیس، جیک هالکوم، در کلیشه ترین حالت خودش، یک زندگی جمع و جور دارد و البته یک زخم در گذشته که قرار است انگیزه ی او از به دام انداختن قاتل را موجه جلوه دهد. اما نه تنها برای زندگی شخصی او هیچ تمهید خاصی چیده نشده جز اینکه تنها در یکی دو سکانس به آن ورود می کنیم ـ که تازه در همین سکانس های معدود، شاهد تحول بی مقدمه و گل درشتِ همسرش هستیم ـ .بلکه انگیزه ی جیک  برای دنبال کردنِ ماجرای دخترِ داستان، سیندی هم بسیار ناکارآمد است: جیک در گذشته خواهری داشته که در تصادف از دستش داده. باید دید این انگیزه، چقدر برای پیش بردن کنش شخصیت لازم بوده. این پیش زمینه، نه تنها از لحاظ نوع به وقوع پیوستنش درباره ی خواهر جیک و سیندی همسطح نیست ( خواهر در تصادف مُرده و سیندی از چنگال مردی روانی گریخته ) بلکه اصولاً احتیاجی به این انگیزه سازی نبوده چرا که داستانِ سیندی به اندازه ی کافی دلخراش هست که یک گروهبان پلیس، بر حسب وظیفه هم که شده باشد، پیگیری اش کند و لزومی به چنین مقدمه چینی هایی نباشد. ماجرای قاتل هم همینگونه است: چند صحنه ی کوتاه از زندگی خانوادگی اش می بینیم، که اگر نمی دیدیدم هم اتفاقی نمی افتاد و چند صحنه هم از نحوه ی قتل هایش که البته هیچ انگیزه و علتی هم برای آن ترسیم نمی شود و لابد فیلمساز تصور کرده همین که ماجرا در واقعیت اتفاق افتاده، پس کافیست. این داستان ضلع سومی هم دارد که سیندی ست. ماجرای او در این روایت البته، وضعیت بدتری دارد. او عملاً هیچ کنشی در داستان بوجود نمی آورد و صرفاً در طول روایت، دائماً از جایی به جای دیگر می رود تا هر بار، اینطرف و آنطرف، از روی اتفاق، با قاتل رو در رو شود تا تحریکش کند به کشتن! حتی قسمتی که یک مرد، از طرف قاتل مأمور می شود که سیندی را بیابد و پیش او بیاورد، بدون اینکه تأثیری در داستان اصلی داشته باشد، صرفاً شبیه یک تعقیب و گریز چند دقیقه ای ست که برای کمی تعلیق در داستان تعبیه شده. اینگونه است که فیلم بنیادش را سست می چیند و در عجیب ترین پایان بندی ای که تاکنون دیده شده، تمام ساختمان را روی سرِ بیننده آوار می کند: قاتل ناگهان از دهانش می پرد که مجرم است!

در فکرِ پیدا کردنِ قاتل ...

در فکرِ پیدا کردنِ قاتل …

۲ دیدگاه به “نگاهی به فیلم سرزمین یخ زده The Frozen Ground”

  1. کیوان می‌گه:

    سلام … به نظر من نقدتون خیلی پیش پا افتاده بود از همون اول شروع کردین از بد گفتن به فیلم تا آخر … باید بگم فیلم کلی جنبه مثبت داشت که شما بهش اشاره نکردین اون آخرش هم که گفتین ….. که قاتل ناگهان از دهانش می پرد که مجرم است ! ……و یه علامت تعجب هم گزاشتین باید بگم واقعا این اتفاق افتاد و رابرت هنس اعتراف میکنع که قاتله . دیگه صحبتی ندارم بازم ممنون که نقدش کردین بدرود

    • damoon می‌گه:

      سلام. واقعیتِ دور و برِ ما با واقعیتِ درونِ فیلم فرق زیادی دارد. آن چیزی که شاید در واقعیتِ دور و برِ ما توی ذوق نزند، در واقعیتِ فیلم خواهد زد. اینکه در واقعیت، قاتل به همان شکلِ ناخواسته اعتراف می کند، دلیل نمی شود که در فیلم هم همان اتفاق بیفتد. اگر هم می افتد، باید منطقی و باورپذیر باشد.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم