ده تایی های من؛ ده رمانی که جانم را به لب رساندند!

ده تایی های من؛ ده رمانی که جانم را به لب رساندند!

در ادامه ی « ده تایی ها »، دیدم بد نیست حالا که ده کتابِ مهمِ زندگی ام را معرفی کرده ام ( اینجا )، طی عملی انتحاری ( ! )، بیایم و ده کتابی که جان به لبم رساندند تا تمام شوند ـ که با وجودِ سمج بودنِ من، برخی شان حتی تمام نشدند ـ را هم معرفی کنم. این ده کتاب، به معنای واقعی کلمه، شیره ی جانم را کشیدند.

بدونِ ترتیب:

۱ـ مادام بوورای ( گوستاو فلوبر ): احتمالاً همین اولِ کاری، کلی دشمن برای خودم تراشیده ام! باید عرض کنم که پس تا انتهای این لیست، یک لشکرِ زره پوش مخالفِ من خواهند شد! بی ایراد است؛ لااقل حالا که قرار است سر از تنم جدا شود، بگذارید حرفم را بزنم. این رمانِ نویسنده ی بزرگِ فرانسویِ عاشقِ شرق، دیوانه ام کرد تا تمام شود! هر چه سعی می کردم داستان پیش برود، پیش نمی رفت. توضیحاتِ به شدت خسته کننده ی فلوبر ( و گاه توضیحِ واضحاتِ او ) آدم را از زندگی سیر می کرد و به همان جایی می رساند که اِمای این رمان رسید …

 

۲ـ اتحادیه ابلهان ( جان کندی تول ): این کتاب آنقدر سر و صدا راه انداخته بود و آنقدر تجدید چاپ شده بود که چند باری که خواستم بخرمش و نخریدم، دچار عذاب وجدان شدم: (( من چه موجودِ پلیدی هستم که یک چنین کتابی را نمی خرم که اینهمه طرفدار پیدا کرده و بعد از مرگِ نویسنده اش پولیتزر یا یک همچین چیزی گرفته! چه موجودی هستم من؟! )) دیدم اگر نخرم و نخوانم، آرام نخواهم نشست. اما ای کاش گولِ سر و صدا را نمی خوردم. می گویند رمان به سبک پیکارسک نگاشته شده و این حرف ها. می گویند فراموش نشدنی ست و حتی یک نشریه ی معتبرِ ایرانی، پرونده ای برایش تشکیل داده و خلاصه کلی حرف درباره اش زده شده. این ها همگی بماند برای آن هایی که اینکاره اند. منتقدینی که دنبالِ چیزهایی هستند. اما منِ بیسواد می گویم عمراً نمی شود این کتاب را خواند! حتی نمی توانم یک خط ش را برایتان تعریف کنم چون هیچی از آن یادم نیست از بس که اعصاب خردکن و خسته کننده بود. بیخود نیست هیچ انتشاراتی ای، کتابِ نویسنده ی جوانش را قبول نکرد، مگر بعد از مرگش!

 

 ۳ـ دعوت به مراسم گردن زنی ( ولادیمیر ناباکوف ): خب، حالا می خواهم برسم به کتابی که فکر می کنم یک سالی از عمرم کم کرد. هر وقت سر وقتِ خواندنش می رفتم، انگار من را به مراسمِ گردن زنیِ خودم دعوت کرده اند! کتابی بی نهایت سخت خوان و درهم برهم که نمی دانم تا چه حدش تقصیرِ مترجم است و تا چه حدش تقصیرِ آقای ناباکوف، اما هر چه که بود، داستانی بود به شدت نچسب و بی مزه که عمراً پیش نمی رفت. فقط اعصاب بهم می ریخت و بس. آخرش هم نفهمیدم اصلاً چی به چی بوده!

20141108158

 

۴ـ خداحافظی طولانی ( ریموند چندلر ): هیچ وقت از رمان های چندلر خوشم نیامده. چند باری سمت شان رفته ام اما واقعاً نشده. این اواخر فقط « بانوی دریاچه » اش را خوانده بودم که بد نبود اما همچنان هیچ ارتباطِ خاصی با این آقای هامر و این ها برقرار نکردم. این وسط « خداحافظی طولانی » را که اصلاً نتوانستم تمام کنم. خشک و غیرجذاب و بیخودی پیچیده. نمی دانم، بلکه به نظرِ من اینجوری می آید.

 

 ۵ـ بار هستی ( میلان کوندرا ): شاید جذاب ترین رمان کوندرا برای من، تا کنون، « میهمانی خداحافظی » باشد. « بار هستی »، نمی دانم از ترجمه اش بود، از خودِ متن بود یا از کم سوادیِ من بود که عمراً نشد بخوانمش. هر چه زور زدم، نشد. با عرضِ معذرت از سینه چاکانِ آقای کوندرا!

 

۶ـ خشم و هیاهو ( ویلیام فاکنر ): از دستِ این فاکنرِ عزیز! اجازه هست راحت حرف بزنم؟ با توجه به ترجمه ی فارسی اثر، یکی از خسته کننده ترین و بی مزه ترین و بیخودی پیچیده ترین رمان هایی بود که خواندم یا نخواندم! شاید اگر آن را در زبان اصلی اش بخوانیم، جورِ دیگری به نظر برسد. اما اینجا، با این ترجمه لااقل، این رمان، از بس سنگین و غیرجذاب و گاه حتی بی معنا به نظر می رسد که حد و حساب ندارد. آیا واجب است که برای خواندنِ یک اثرِ هنری یا دیدنش، رنجِ خواندن و دیدنِ آن را به جان بخریم؟ هر چقدر هم که با گروهِ خونمان جور نیاید؟ حتماً جواب ها فرق می کند.

 

۷ـ مرگ در ونیز ( توماس مان ): هر چه فیلمِ ویسکونتیِ بزرگ را از ته دل دوست دارم، جزو فیلم های محبوبِ عمرم است و از فرجامِ دکتر آشنباخ، به شدت گریه می کنم، به هیچ وجه نتوانستم رمانِ توماس مان را تمام کنم. حتی با اینکه بعد از دو بار دیدنِ فیلم، به سراغ رمان رفتم، اما نثر ثقیل، خشک و سفتِ این رمانِ کوتاه، به شدت اذیتم کرد. از خیرش گذشتم و فیلم را برای سومین بار دیدم.

 

 ۸ـ خاطرات پس از مرگ براس کوباس ( ماشادو دِ آسیس ): براس کوباس مُرده و دارد برای ما، خاطراتش را تعریف می کند و آنقدر آسمان و ریسمان می بافد که جانِ آدم به لب می رسد. هنگام خواندنش به شدت خسته و کلافه شدم. واقعاً نتوانستم تمامش کنم. حتی یک کلمه اش را هم یادم نیست.

 

 ۹ـ اپرای شناور ( جان بارت ): این یکی از بس اعصاب خرد کن بود که اصلاً تا صفحه ی صد هم نتوانستم پیش بروم. داستان درباره ی مردی ست در آستانه ی چهل سالگی که به بیماری لاعلاجی گرفتار است و هر آن می ترسد که بمیرد. در نتیجه تا فرصت دارد، تلاش می کند درباره ی همه چیز حرف بزند و بعد آنقدر فکر و حرف در کله اش می چرخد که همینطور هی می گوید و می گوید و به در و دیوار می زند و دوُرِ خودش می چرخد و گاه بی ربط هم می گوید و خلاصه جانِ آدم را به لب می رساند. خیلی ها از کتاب تعریف کرده اند و حتی آن را شاهکار خوانده اند اما من نتوانستم تحملش کنم. رمان، نسخه ی امروزی « تریسترام شندی » لارنس استرن بود که یک جورهایی می خواست ادای آن کتاب را در بیاورد. اما ماجرای آن کتاب خیلی فرق می کند …

۱۰ـ تریسترام شندی ( لارنس استرن ): … فرقش اینجاست که این کتاب، کتابِ مهمی ست و کتابِ عجیبی ست، هر چند خواندنش واقعاً حوصله و اعصاب می خواهد. رمانی به شدت پست مدرن که نزدیک به دویست و شصت سالِ پیش نگاشته شده. رمان، جریانِ سیالِ ذهنِ تریسترام شندی ست که از زمان تولدش شروع می کند به تعریف زندگی اش. هی می خواهد چیزهایی بگوید، اما آنقدر حاشیه می رود، آنقدر آسمان ریسمان می کند که یادش می رود داستانِ اصلی را تعرف کند. بعد دوباره می خواهد داستانِ اصلی را تعریف کند که دوباره آنقدر پرت و پلا می گوید که باز سررشته از دستش در می رود و خلاصه همینطور تا آخر، هی حرف می زند و حرف می زند. این کتاب، با این ساختار عجیبش، برای ذائقه ی ادبی آن زمان، هیچ مناسب نبود و خیلی ها هم نمی توانستند بفهمندش. خلاصه اینکه این جنگولک بازی های نویسندگانِ امروزیِ خودمان که نوشته هایشان را مدرن و پست مدرن و این حرف ها می دانند و می خوانند، قبلاً آزموده شده و تمام شده رفته. گیرم ناخودآگاه بوده باشد، که بوده. استرن مطمئناً درباره ی سبک کتابش هیچ خودآگاهی نداشته. خلاصه کنم: این کتاب، کتابِ مهمی ست بی شک، اما واقعاً نمی شود تا آخر خواندش. آنقدر که این آقای شندی پرت و پلا می گوید و آدم را اذیت می کند.

تا ده تایی های بعدی!

۳۵ دیدگاه به “ده تایی های من؛ ده رمانی که جانم را به لب رساندند!”

  1. کاوه رئیسی گفت:

    باور کن من هم با شما موافق هستم اما تا حالا جرئت نکرده بودم این را بگویم. البته من دعوت به مراسم گردن زنی، خداحافظی طولانی، مرگ در ونیز و اپرای شناور را هیچ وقت امتحان نکرده ام اما شش تای دیگر را من هم نتوانستم بخوانم.

  2. مصطفی گفت:

    در مورد اتحادیه ابلهان مخالفم چون خیلی با اشتیاق خوندم.
    اما خب سلیقه هم مطرحه.
    شجاعتت برای نوشتن این لیست خیلی خوب بود.
    خوشحال میشه آدم وقتی میبینه تو این وادی تنها نیست.
    اما به قول خرمشاهی نباید بگیم نتونستیم کتاب رو بخونیم. باید بگیم این کتاب نتونست،خونده بشه…
    بی عذاب وجدان…:-)
    آخرین کتابی که نتونست،از طرف من خونده بشه حباب شیشه بود که از نصف بی خبالش شدم…
    🙂

  3. فاطمه م گفت:

    دعوت به مراسم گردن زنی، اپرای شناور، تریسترام شندی و مرگ در ونیز را نخواندم. اتحادیه ابلهان را تازه شروع کردم و هنوز حوصله ام را سر نبرده. خشم و هیاهو و مادام بواری را سخت خواندم اما خداحافظی طولانی برایم بهترین کتاب چندلر و یکی از بهترین آثار پلیسی است. اعتراف می کنم مدار صفر درجه احمد محمود را فقط تا صفحه هفتاد خواندم و تنها کتابی است که ناتمام گذاشتم.

  4. پیمان گفت:

    آقا این نوشته شما حیرت آوره. حیرت آور. یعنی شجاعت شما در معرفی کتابهای خسته کننده راستش وقتی چند تا شاهکار رو تو این لیست میبینم فقط شک میکنم به میزان سواد ادبی شما.
    کتاب خداحافظی طولانی خسته کننده است؟ جدی میگی؟ این یکی از پر لذت ترین کتابهایی است که من تا حالا خوندم. یک دقیقه نمیتوانی آنرا زمین بگذاری. خسته کننده؟
    کتاب مادام بواری که آرزوی من این است که فرصت کنم یکبار دیگر آنرا بخوانم یک لذت مدام. داستانی زیبا با ریتمی عالی. شما شاید حتا توجه نکردین که این رمان مربوط به قرن نوزدهم است. اما ریتم این کتاب حتا با توجه به زمان نگارشش هم حرف ندارد.
    اون خشم و هیاهویی که عکسش رو توی سایت گذاشتین فدای ترجمه بدش شده. کلن از من میشنوی هر وقت اسم صالح حسینی را روی کتابی دیدن به سرعت برق و باد فرار کنید. ترجمه بهمن شعله ور را یکبار امتحان کنید ضرر ندارد.
    راستی الان دیدم فیلم زندگی زیباست رو هم دوست داری.
    به شما توصیه میکنم سنگام و شعله رو هم نگاه کن. جدی میگم. به سلیقه شما خیلی نزدیکه. شما که اینقدر شجاعت دارین این کتابها را لیست کنین یک روز هم شجاعت داشته باشید لیست فیلمهای مورد علاقه اتون رو منتشر کنین. کلی خواهیم خندید.
    اگر فکر میکنید من توهینی در این نوشته مرتکب شدم پیشاپیش از شما عذر میخوام

  5. alimirbabai گفت:

    سلام دوست عزیزم
    بهرحال باید کتاب هایی هم باشه که به قول شما جون رو به لب … اما این هایی که شما دربارشون گفتی کمی بی انصافی پشت هر کتابی کلی فکر هست که باید اول درک کردش و بعد فهمیدش که چرا اینجا این شده و چرا آن نشده ! در کل نویسندگی خیلی سخته حداقل از فیلمسازی سختر یه نویسنده خیلی بیشتر از فیلمساز کار می کنه اصلا تا نویسنده نباشه فیلم معنی نداره …..

    • damoon گفت:

      سلام
      بی انصافی، توهین کردن است نه اینکه بگوییم از چه لذت برده ایم و از چه لذت نبرده ایم. درک کردن هم زورکی نیست دوست عزیز. من هیچ اجباری نمی بینم خودم را بُکُشم تا درک کنم. و تازه معلوم نیست آن هایی که خودشان را می کُشند تا به درکِ محتوای کتاب برسند، آدم های موفقی باشند! و تازه چه کسی گفته کتاب ها بی محتوا هستند؟ من فقط گفتم ارتباط برقرار کردن با آن ها سخت بود، برای من. دوران تقدیس کردن ها گذشته است دوست عزیز. من حق دارم به بزرگ ترین نویسنده ی دنیا هم ایراد بگیرم. اگر بقیه در خودشان نمی بینند، این به خودشان مربوط است. آن ها تقدیس کنند و زورکی بگویند خیلی چیزها فهمیده اند. به من ربطی ندارد. تمام شد و رفت.

  6. mohamad_r گفت:

    دوستانی که پیام گذاشتن، همگی اشاره کردن. از اینکه بدون تعارف می نویسی که فلان کتاب کسل کننده است، خیلی خوبه. صراحت خصلت با ارزشیه

  7. سلام
    اگر بخواهم چنین لیستی در مورد خودم بنویسم بدون شک در صدرش کوه جادو اثر توماس مان قرار می گیرد که واقعن هرچه تلاش کردم نتوانستم تمامش کنم. آن هم در سال های اخیر که توانایی ام در تمام کردن کتاب بسیار بالا رفته است.
    قهرمانان و گورهای ارنستو ساباتو را دو بار زمین گذاشته ام اما انصافن مشکل هر دو بار از زمانی بود که این کتاب را در دست گرفتم. حال درونی ام متناسب نبود با این کتاب… چشمان بازمانده در گور میگوئل آنخل آستوریاس هم دقیقن همین سرنوشت را داشت…زمانش مناسب نبود نشان به آن نشان که چند وقت بعدش دعوت به مراسم گردن زنی که انصافن کتاب چغر و بد بدنی است را به انتها رساندم.
    از این لیست شما با همین گزینه گردن زنی موافقم…خشم و هیاهو همانطور که یکی از دوستان گفت فدای ترجمه اش شده است و اما سه گزینه آخر:
    در مورد سه گزینه آخر و به خصوص دوتای آخر از قبل نظر همدیگر را می دانیم! اپرای شناور بدون شک یکی از ده کتاب برتر من است (فاکتور سلیقه قدرتش را این جور مواقع نشان می دهد!) واقعن ازش لذت بردم حتا بیش از تریسترام شندی…از خواندن براس کوباس سالها می گذرد اما یادمه که اونم آخرش حس ذوق زدگی خاصی داشتم.

    • damoon گفت:

      سلام
      “خوشبختانه” هیچ کدام از آن کتاب هایی که اشاره کردید نتوانستید بخوانید را، نخوانده ام! بابت به پایان رساندن « دعوت به مراسم گردن زنی » هم به شما تبریکی از تهِ جان می گویم! و البته از اینکه از « اپرای شناور » لذت برده اید هم! ممنون از اینکه سر زدید.

      • اگر مرگ در ونیز اذیت تان کرده است قول می دهم که کوه جادو با شما کاری کند که بر روی اپرای شناور سوار شوید و تریسترام وار خاطرات تان را حتا پس از مرگ هم بنگارید…
        اما در مورد قهرمانان و گورها قصد دارم که حتمن دوباره به خودم فرصت خواندنش را بدهم و مطمئنم که خواهم توانست…
        امیدوارم در فرصت مناسب شما هم فرصتی دیگر به خودتان بدهید شاید…
        موفق باشید

  8. فرداد گفت:

    از محمود دولت آبادی چیزی خوندی؟مخصوصا روزگارسپری شده مردم سالخورده رو.

    • damoon گفت:

      بله، نوشته های دولت آبادی را خوانده ام، البته به غیر از همین یک موردی که اشاره کردید و یک چند تایی دیگر.

      • محمد گفت:

        از دولت آبادی کلنل رو خوندم و به هیچ عنوان دوست نداشتم..میدنی باید برای خوندنش از ابتدای کتاب شروع کنی شخصیت هارو روی تخته بنویسی و بعد توضیحاتی که راجبشون میده و رابطه ی شخصیت ها با همدیگه(دقیقا مثل این کارآگاه های جنایی)بعد شروع کنی به خوندن کتاب و در هر خطی که اسمی از شخصیتی برده شد به نمودار نگاه کنی و شخصیتو بشناسی و باز دوبره به خوندن ادامه بدی…..فقط پشتکار میخواد همین…چیزه زیادی نیست واسه یه کتاب آخه….من که اینکا رو نکردم ولی میدونم اکه همینطور عمل میکردم در آخر شخصیت زودیک رو هم شناسایی میکردم…راستی خیلی از اینکه یه کتاب بزرگو صراحتا نقد میترسیدم و دقیقا منم نسبت به خشم و هیاهو همینطور بودم و نتونستم رونده مزخرفشو ادامه بدم….در ضمن آثار پل استر و گوته بسیار سرشارند….

  9. فاطمه گفت:

    سلام, منم اینو بگم که یه بغضی هست که مدت هاست تو گلوم گیر کرده و به نظرم بهتره که اینجا بشکنمش!
    من از صد سال تنهایی مارکز بدم میاد!!! اینو به کی بگم؟!!!! خیلی از کتابهاشو دوست دارم ولی صدسال تنهایی رو که بیشتر صاحبنظران شاهکارش میدونن , دوست نداشتم به طوری که ۷۰,۸۰ صفحه آخرش متاسفانه نخونده موند و الان هم چون زمان زیادی گذشته اگه بخوام بخونم دوباره باید برم از اول بخونمش که حوصله ندارم… آخی راحت شدم!
    انقدر بعضیا در مورد این رمان تعصب دارن که آدم گاهی فکر میکنه باید “تقیه” کنه و عقیده اش رو ابراز نکنه!!
    خداحافظی طولانی واقعا خسته کننده است, حتی منم که عاشق رمانای پلیسی هستم و خیلی کم پیش اومده که یه رمان پلیسی یا جنایی رو ناتموم بذارم, نتونستم تمومش کنم, کلا کارای چندلر پیچیدگی بیش از حدی داره که حوصله آدم رو سرمیبره, حتی “خواب گران” که اکثرا میگن بهترین کارش هست هم به نظرم زیادی پیچیده ست…در ضمن منم نتونستم خشم و هیاهو رو تموم کنم!

    • damoon گفت:

      سلام
      حالا که خودت را خالی کردی، پس من هم بگویم که اصلاً هنوز هم که هنوز هست، « صد سال تنهایی » را نخوانده ام … بله واقعاً! … چند باری رفتم که بخوانم اما دلم نیامد! حالا هم که با این اعترافِ شما، بعید است دیگر بروم سراغش، لااقل به این زودی ها! چندلر را هم که به شدت موافقم. هم نظریم. خلاصه خوب است که اینجا بعضی عقده ها و تعصب ها شکسته شود. ممنون که سر زدید.

      • محمد گفت:

        اشتباه نکنید و حتما صد سال تنهایی رو بخونید….متفاوت ترین کتاب که در تمام عمرم خوندم….هنوزم که بهش فکر میکنم دقیقا حس میکنم که وقت خوندن اون کتاب از همه چیز بریده میشدم و کاملا وارد دنیای کتاب میشدم….تنها کتابی بود که من حاضر میشدم.شبی ۱۰۰تا۱۵۰ صفحشو بخونم بدون هیچ خستگش یا کرختی..

    • الی گفت:

      منم از صد سال تنهایی خوشم نیومده و نمی آد!
      نمی خوام هم که تلاش کنم بخونمش
      به همه هم گفتم. یکی در پاسخ گفت تو با نخوندن این کتاب اصن زندگی نکردی منم بهش گفتم برو بابا !

  10. seyda گفت:

    سلام.به شدت با حرفهایتان در مورد مادام بواری و خشم و هیاهو موافقم…دو کتاب که تا سرحد مرگ من رو اذیت کرد..

  11. شاید یک دوست گفت:

    نخست درود
    سپس اینکه :
    آخ که چه حالی میکنم با آدمهای متفاوت و شناگران خلاف جهت روبرو میشم!! از اونجایی که گزینه های یک و سه و شش و دهو خونده م پس همدرد داری! تازه صد رحمت به شما که گردنزنیو یه دور تحمل کردی من تو صفحه دوم استعفا دادم!!!!!
    خشم و هیاهو هم که چهار فصله فقط باید فصل سه رو بخونی وگرنه به همون سرانجامی میرسی که رسیدی! بعدشم ما بالخره نفهمیدیم کدوم ترجمش بهتره شعله ورو خریدیم همه گفتن حسینی بهتره البته با ذکر یکی دو نمونه از سوتیهای شعله ور که مثلا به جای کثیف کردن خون خود نوشته درآوردن کت یا یه هچین چیزی… حالا که به حسینی ایمان آوردیم همه میگن شعله ور شعله ور!!!
    اگه زیاد حرفیدم شرمنده آخه منم مثل شما کلافه ام از ستایشهای الکی. نمونه سینماییش فیلمهای هانکه یا آپارتمان وایلدره که معلوم نیس چرا کمتر از کلمه شاهکار براشون به کار نمیره!؟!
    در پایان فکر کنم شما با کتاب هنر چیست تولستوی نسبتی داری. اون مرحومم عجیب شاکی بود از داستانهای پرزرق و برق اما توخالی….
    بگذریم. پیروز باشید

    • damoon گفت:

      سلام و ممنون. البته با موضع شما درباره ی فیلم های هانِکه یا «آپارتمان» استاد وایلدر به شدت مخالفم. این را فراموش نکنیم که: این که من چیزی را دوست ندارم دلیل بر بد بودن آن چیز نیست.

  12. شهریار گفت:

    سلام
    کتاب خشم و هیاهو اثر ویلیام فالکنر:
    گفتند از شاهکارهای ادبیات کلاسیک. ولی آخه آقای صالح حسینی:
    کسی که یک اثر کلاسیک ماندگار را ترجمه میکند بالاخره باید یک سری مسئولیتها را در قبال خوانندگانش به عهده بگیرد.
    بسیار نچسب، گنگ و غامض بود. در یک کلام: اولین کتابی بود که در طول این سالها نتوانستم تمام کنم علیرغم تمام کوششی که کردم.

  13. coldplay گفت:

    منم خشم و هیاهو و اتحادیخ رو نصف کاره گذاشتم.وقت تلف کنی بودن.توماس مان هم کلا بد مینویسه…

  14. وحید گفت:

    من کتاب خدا حافظی طولانی رو از بین اون لیست خوانده ام ، پیچیدگی خاصی داره و مفاهیم اجتماعی زیادی توش نهفته س و برای کسایی که قوه ادراک و تخیل خوبی دارن خیلی مناسبه؛اگه کسی مایل به خواندن کتابی بدون درگیر شدن فکرش؛بدون فضاسازی ذهنی و درحال چایی خوردن و اس ام اس دادن باشه باید دور این کتابو خط بکشه

    • damoon گفت:

      چای نوشیدن و اس ام اس دادن منافاتی با کتاب خواندن ندارند. کتابی که «مفاهیم اجتماعی زیاد» درش نهفته باشد، کتاب نیست، مقاله ی جامعه شناسی ست!

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم