بخشی از نمایشنامه ی « دایره ی بسته » اثر اریش ماریا رمارک

رُده: متوجه نیستی، آنا؟ نمی تونم دوباره این کارو بکنم.

آنا: چرا نه؟ گفتنِ”اعتقاد دارم” اینقدر سخته؟ بگو، تنها کاری که باید بکنی، اینه!

رُده: ولی من اعتقاد ندارم.

آنا: خب نداشته باش، اما بگو! دیگه دست از شهید شدن بردار! هیچ کسی یادی از شهیدا نمی کنه. عده شون هم خیلی زیاده. دو دسته آدم بیشتر وجود نداره: اونایی که زنده ان و اونایی که نیستن … به زندان برگشتنِ تو، چه نفعی برای دیگری داره؟

رُده: از اصولم دست بکِشم چه نفعی برای دیگری دارم؟

آنا: دست از اصولت نکِش، فقط براشون نمیر! براشون زندگی کن! یه روزی بخت به سراغت میاد به شرطی که زندگیت رو نندازی دور. کله ت رو به کار بنداز. کارای قهرمانانه اگه نتونن دردی رو دوا کنن چه فایده؟ بیهوده ست، چون بالاخره مجبور می شی بگی “اعتقاد دارم”. خب همین حالا بگو! به همونی آسونی که می گی “قول می دم ترکت نکنم”، می تونی بگی “اعتقاد دارم”!

           

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

                                     

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم